دلم درد می کنه...
عرق نعنای داغ با نبات بخور.
دلم درد می کنه...
دمر بخواب و ول بده!
دلم درد می کنه...
دکتر رفتی؟
دلم درد می کنه...
غذا خوردی؟
دلم درد می کنه...
لخت رفتی بیرون؟
دلم درد می کنه...
.
.
.
شوما دلت درد می کونه، آراق ناخوور...
دلم درد می کنه،واهیک.
گوفتم، شوما دلت درد می کونه، آراق ناخوور...
.
.
.فکر کنم فقط واهیک فهمید چمه...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 8:23 بعد از ظهر توسط افشین
|
بار آخری که دعوا گرفتیم، داشتم فکر می گردم : چقدر پس گردن ات را دوست دارم .
و بعد....
از خانه که بیرونم کردی، سرکوچه نشستم و گریه کردم....
مرد که گریه نمی کنه، پاشو...
ولی هنوز پس گردن ات را دوست دارم، هزار بار دیگر هم که مرا از خانه بیرون بیندازی.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط افشین
|
سلام پدر جان
خواستم جواب دعوت ات را بدهم. می نویسم اش. چون اگر می خواستم باهم صحبت کنیم، باید عربده می کشیدم...
اصلاً حس اش نیست...
یادت هست چندین بار به پای ات افتادم. حمایت ات را می خواستم. دریغ اش کردی از من.
چیز زیادی نبود. کمی پشتم را می گرفتی به جایی بر می خورد؟ مال و منال ات را نمی خواستم. دوست داشتم،نفس ات را پشت گردنم حس می کردم...
زیاد بود؟
شاید از نظر تو شاید! نگو کم بود و برایم بیشتر از این می خواستی....
حالا زنگ می زنی و من را سر سفره ات دعوت می کنی، مهمانم می کنی؟
....
نمی خواهم عربده بزنم...
فقط گوشی را قطع می کنم.
.
.
.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 7:27 بعد از ظهر توسط افشین
|
بچه دریاام. البته نه توی آب !بلکه کنار آب .بندر انزلی.دلم برای شهرم تنگ می شه. برا بوی آب ،شرجی وماهی.دریا
.وقتی 100سال تنهایی را خوندم فکر کردم این گابریل حتماً یکی از همسایه های ماست.البته آلان دیگه شهرم اون رئالیسم جادویی رو نداره.عوض شده. داره می شه یه شهری مثل شهرای دیگه.ولی من هر بار که می رم فکر می کنم که طاعون بیخوابی هنوز نیومده و شهرم هنوز همون ماکوندوی دوست داشتنیه.می دونم فکر می کنی دارم غلو می کنم ولی برات تعریف می کنم .اونوقت تو هم شاید باورکردیاگر هم باور نکردی.مهم نیست .شهرم تو قلبم همونجوری هست که من دوستش دارم....
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط افشین
|
روی تخت دراز کشیده بودم. پنجره باز بود . مه رقیقی وارد اتاق می شد. سرم را کج کردم. بیرون را نگاه کردم.چیزی نمی دیدم. همه چیز در مه گم بود. همه چیز...
یاد ترانه محسن نامجو افتادم: بیایان را سراسر مه گرفته است.....
خندیدم.
صدایی نمی آمد.هیچ صدایی. فکر کردم: راستی مه صدا نداره؟ مثل بارون؟ حتی برف هم صدا داره.
سگان قریه خاموشند....
دستم را از روی سینه برداشتم و لب تخت آویزان کردم. نم مه مچ دستم را مرطوب می کرد. گرم بود.شاهرگ مچ دست راستم تیر کشید.نگاهش کردم. اول دو چشم سبز را دیدم . طرح چهره سگ سیاهی را بعد توانستم تشخیص بدهم.نگاهش هیچ حالتی نداشت. نترسیدم . گرمای نفس اش متناوب با خنکای مه به پوستم می خورد...
بیدار شدم .
گفتم : بسه دیگه ولش کن بیدار شدم. ولش کن. فک اش را شل کرد. جای دندان هایش روی پوستم مانده بود...
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط افشین
|