تبليغاتX
.
 

درون دخمه خويش ام.
اسمع ، افهم يا فلان بن فلان...
نه مي شنوم. نه مي فهمم .
جانم را از ناخن پايم کشيدي.
اسمع ، افهم يا فلان بن فلان...
.
.
.
عطر تنت در دخمه ام پيچيده.
اسمع ، افهم يا فلان بن فلان...
نه مي شنوم. نه مي فهمم .
عطرتنت...
اسمع ، افهم يا فلان بن فلان...
نه مي شنوم. نه مي فهمم .
.
.
.
فقط عطر تنت را مي خواهم
تن نمي دهم . نه . تن نمي دهم .
اسمع ، افهم يا فلان بن فلان...
نه مي شنوم. نه مي فهمم .
.
.
.
اسمع ، افهم يا فلان بن فلان...
نه مي شنوم. نه مي فهمم .
.
.
.
تن نمي دهم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 4:34 بعد از ظهر توسط افشین |

این نوشته از رو لینک سبکی که تو سایت دوست خوبم عادل بود دیدم.

خوشم اومد.خوب؟ حتما دلیل می خواد؟ فقط خوشم اومد. همین. بخونش.

 

چقدر تشنه بودم

چقدر تشنه بودم

چقدر گرسنه ام

چقدر پنهانند این تشنگی ها

چه شگفت است این گرسنگی

چقدر باید زندگی کرد تا همه تشنگی ها را شناخت؟

چقدر باید راست بود  تا به گرسنگی اعتراف کرد؟

هر روز چیزی را کشف می کنی

و هر روز ناباوری هایت  بزرگتر می شوند

مبهوت به خود نگاه می کنی

با هیچ اشکی شسته نمی شوند این کشف ها

این ناباوری ها

تشنگی ها

این گرسنگی بی پایان

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط افشین |

به خانه نو ، شدم . بدون آيينه و کتاب و برکت . . .
شب جمعه ، شب اموات ، شب گشودگي آسمان . . .
انتهاي بن بست سيزده
تنهاي  تنها .
براي اولين بار.
بعد از سيزده سال ،
انتهاي بن بست سيزده ، واحد پنج
ميان سي و هشت کارتن متوسط ، دو کارتن بزرگ ، شش کارتن مختلف ، يک چمدان ، چند تا ساک دستی دو دست تشک ، دو تا بالش ، چند تايي ملحفه و روبالشي ، يک گليم ،يک کتابخانه فلزي ، يک ميز تحرير چوبي ، يک صندلي چوبي ، قفسه مشبک ، شش بشقاب ، قاشق و چنگال ،کاسه و ليوان و کمي خرده ريز آشپزخانه ، دو جفت کفش و يک دوچرخه کوهستان پنج فنره ، چند تايي تابلو ...
عدد، عدد، عدد، عدد، عدد، عدد، عدد بده . نيستي صد ، نود بده ....
عدد، عدد، عدد، عدد، عدد، عدد،(۱)

همنشين چهار سوسک مرده در سه سايز و يک سوسک مقتول
و لشگري پشه که تا صبح خونم را مي مکيدند ،
در بن بست سيزده.
خوني را که به تو هبه شده بود.
خوني که همان ، عضو تپنده به ياد تو، در تمام تنم مي گرداند.
در بن بست سيزده.
حالا که نشاني قلب تو را گم کرده ام ،
تنها دو نشاني دارم
انتهاي بن بست سيزده ، واحد پنج
کيلومتر سيزده ، خيابان اميد
.
.
.
به آخر نشاني آخري  بيشتر دل بسته ام . بن بست نيست.

 

(۱) محسن نامجو

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط افشین |

دلم درد مي کنه...
بد درد مي کنه ...
هر کاري اش مي کنم ، آروم نميشه ...
آااااااااي ...
کاش ، دندون بود مي کندمش مي انداختمش دور...
چهار، پنج ماه تحمل و صبر؟
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط افشین |

 

داشتم وبگردی می کردم.از این لینک به آن لینک. به وبلاگ سوشیانت و اقلیمابرخوردم.یکی از مطالبش این قصه عجیب بود. البته از ساختارش متحیر نشدم.چون معتقدم سوررآلیسم پدیده ای شرقی است وحضرات فرنگی مثل قاره آمریکا  فقط کشف اش کرده اند.فقط خود قصه متحیرم کرد. متاسفانه منبعی قید نشده بود و منهم پیدا نکردم.

بهر حال حالشو ببرید.

در ادامه برای اینکه بیشتر قفل کنید داستانی بخوانید از اردشیر دراز گیسو  متعلق به قرن سوم هجری. داستانی با تمام المانهای یک داستان پست مدرن اما در قرن سوم البته به نظر من اگر نظر دیگری دارید کامنت بگذارید که این داستان بسیار جای صحبت دارد:

بدان که ما چهار برادر بودیم از نُه دیه: سه جامه نداشتند و یکی برهنه بود. آن برادر برهنه درستی زر در آستین داشت. به بازار رفتیم تا به جهت شکار تیر و کمان بخریم، قضا رسید هر چهار کشته شدیم. بیست و چهار زنده برخاستیم. آن گاه چهار کمان دیدیم: سه شکسته و ناقص بودند، یکی دو خانه و دو گوشه نداشت. آن برادر زردار برهنه آن کمان بی خانه و بی گوشه بخرید تیری می بایست، چهار تیر دیدیم: سه شکسته بودند  بودند و یکی پر و پیکان نداشت. آن تیر بی پر و پیکان را بخریدیم و به طلب صید به صحرا شدیم. چهار آهو دیدیم: سه مرده بودند و یکی جان نداشت. آن برادر زردار برهنه کمان کش تیرانداز، از آن کمان بی خانه و بی گوشه، آن تیر بی پر و پیکان را بر آن آهوی بیجان زد. کمندی می بایست تا صید را به فتراک بندیم. چهار کمند دیدیم: سه پاره پاره و یکی دو کرانه و میان نداشت. صید را بدان کمند بی کرانه و بی میانه بر میان بستیم. خانه ای می بایست که مقام کنیم و صید را پخته سازیم. چهار خانه دیدیم: سه در هم افتاده بودند و یکی سقف و دیوار نداشت. در آن خانه بی سقف و بی دیوار درآمدیم. دیگی دیدیم بر طاق بلند که به هیچ حیله دست نمی رسید. مغاکی چهار گز زیر پای کندیدیم. دست به آن دیگ رسید. چون شکار پخته شد، شخصی از بالای خانه فرود آمد که بخش من بدهید که نصیبی مفروض دارم. برادر کامل مکمل در کمین نشسته بود، استخوان شکار از دیگ برآورد و بر تارک سر وی زد. درخت سنجدی از پاشنه پای او بیرون آمد. بر سر آن درخت زردآلو رفتیم. خربزه کاشته بودند به فلاخن آب می دادند. از آن درخت بادنجان فرود آوردیم و قلیه زردکی ساختیم و به اهل دنیا گذاشتیم؛ چندان خوردند که آماس شدند، پنداشتند که فربه شدند به در خانه نتوانستند رفت و در نجاست خود ماندند و ما بآسانی از کید آن خانه بیرون شدیم و بر در خانه بخُفتیم و به سفر روان شدیم. و اولوالالباب تعرُف این حالات را بنمایان...

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط افشین |


حاصل تلاش و سگدو زدنهایم بسته ای پول شد. پیش تو ماند. یک روز گفتم : این بسته پول فلانی، چه برکتی داشت هنوز تمام نشده...
مدتی بعد گوشه ای نوار دورش را دیدم که با خط زیبا و معصومانه ات نوشته بودی ( برکت دارد)
.
.
.
کاش تو هم دور قلبت نواری داشتی ،پیش خودم نگاه می داشتم، برکت از دست رفته زندگی ام ....
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط افشین |

این مطلب را یکی از دوستان برایم فرستاد. اولش با بی میلی نگاهش کردم بعد جذب اش شدم و در آخر کلی حال کردم .باهم بخوانیم؟
کورت ونه گات
كورت ونه گات، يكي از دوست داشتني ترين نويسنده هاي زنده دنيا است. او سال 1922 در اينديانا پوليس آمريكا به دنيا آمده است. اگرچه خيلي ها او را يك نويسنده داستان هاي علمي تخيلي به شمار مي آورند، رمان هاي او عموما خيلي فراتر از يك قصه علمي تخيلي معمولي است. نگاه انتقادي ونه گات نسبت به جامعه مدرن به خصوص جامعه امريكا به همراه طنزي كه استادانه در لابه لاي كلمات و جمله هايش استفاده مي كند، از او نويسنده اي دقيق و تيزبين ساخته است.
مشهورترين كتابي كه از ونه گات به فارسي ترجمه شده سلاخ خانه شماره پنج است. شب مادر، اسلپ استيك، گهواره گربه و مجمع الجزاير گالاپاگوس هم از جمله رمان هايي است كه مي توانيد در بازار از او پيدا كنيد.





خانم ها و آقايان فارغ التحصيل! كرم ضد آفتاب بماليد.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 7:55 بعد از ظهر توسط افشین |