درون دخمه خويش ام.
اسمع ، افهم يا فلان بن فلان...
نه مي شنوم. نه مي فهمم .
جانم را از ناخن پايم کشيدي.
اسمع ، افهم يا فلان بن فلان...
.
.
.
عطر تنت در دخمه ام پيچيده.
اسمع ، افهم يا فلان بن فلان...
نه مي شنوم. نه مي فهمم .
عطرتنت...
اسمع ، افهم يا فلان بن فلان...
نه مي شنوم. نه مي فهمم .
.
.
.
فقط عطر تنت را مي خواهم
تن نمي دهم . نه . تن نمي دهم .
اسمع ، افهم يا فلان بن فلان...
نه مي شنوم. نه مي فهمم .
.
.
.
اسمع ، افهم يا فلان بن فلان...
نه مي شنوم. نه مي فهمم .
.
.
.
تن نمي دهم.
خوشم اومد.خوب؟ حتما دلیل می خواد؟ فقط خوشم اومد. همین. بخونش.
چقدر تشنه بودم
چقدر تشنه بودم
چقدر گرسنه ام
چقدر پنهانند این تشنگی ها
چه شگفت است این گرسنگی
چقدر باید زندگی کرد تا همه تشنگی ها را شناخت؟
چقدر باید راست بود تا به گرسنگی اعتراف کرد؟
هر روز چیزی را کشف می کنی
و هر روز ناباوری هایت بزرگتر می شوند
مبهوت به خود نگاه می کنی
با هیچ اشکی شسته نمی شوند این کشف ها
این ناباوری ها
تشنگی ها
این گرسنگی بی پایان
(۱) محسن نامجو
دلم درد مي کنه...
بد درد مي کنه ...
هر کاري اش مي کنم ، آروم نميشه ...
آااااااااي ...
کاش ، دندون بود مي کندمش مي انداختمش دور...
چهار، پنج ماه تحمل و صبر؟
داشتم وبگردی می کردم.از این لینک به آن لینک. به وبلاگ سوشیانت و اقلیمابرخوردم.یکی از مطالبش این قصه عجیب بود. البته از ساختارش متحیر نشدم.چون معتقدم سوررآلیسم پدیده ای شرقی است وحضرات فرنگی مثل قاره آمریکا فقط کشف اش کرده اند.فقط خود قصه متحیرم کرد. متاسفانه منبعی قید نشده بود و منهم پیدا نکردم.
بهر حال حالشو ببرید.
در ادامه برای اینکه بیشتر قفل کنید داستانی بخوانید از اردشیر دراز گیسو متعلق به قرن سوم هجری. داستانی با تمام المانهای یک داستان پست مدرن اما در قرن سوم البته به نظر من اگر نظر دیگری دارید کامنت بگذارید که این داستان بسیار جای صحبت دارد:
بدان که ما چهار برادر بودیم از نُه دیه: سه جامه نداشتند و یکی برهنه بود. آن برادر برهنه درستی زر در آستین داشت. به بازار رفتیم تا به جهت شکار تیر و کمان بخریم، قضا رسید هر چهار کشته شدیم. بیست و چهار زنده برخاستیم. آن گاه چهار کمان دیدیم: سه شکسته و ناقص بودند، یکی دو خانه و دو گوشه نداشت. آن برادر زردار برهنه آن کمان بی خانه و بی گوشه بخرید تیری می بایست، چهار تیر دیدیم: سه شکسته بودند بودند و یکی پر و پیکان نداشت. آن تیر بی پر و پیکان را بخریدیم و به طلب صید به صحرا شدیم. چهار آهو دیدیم: سه مرده بودند و یکی جان نداشت. آن برادر زردار برهنه کمان کش تیرانداز، از آن کمان بی خانه و بی گوشه، آن تیر بی پر و پیکان را بر آن آهوی بیجان زد. کمندی می بایست تا صید را به فتراک بندیم. چهار کمند دیدیم: سه پاره پاره و یکی دو کرانه و میان نداشت. صید را بدان کمند بی کرانه و بی میانه بر میان بستیم. خانه ای می بایست که مقام کنیم و صید را پخته سازیم. چهار خانه دیدیم: سه در هم افتاده بودند و یکی سقف و دیوار نداشت. در آن خانه بی سقف و بی دیوار درآمدیم. دیگی دیدیم بر طاق بلند که به هیچ حیله دست نمی رسید. مغاکی چهار گز زیر پای کندیدیم. دست به آن دیگ رسید. چون شکار پخته شد، شخصی از بالای خانه فرود آمد که بخش من بدهید که نصیبی مفروض دارم. برادر کامل مکمل در کمین نشسته بود، استخوان شکار از دیگ برآورد و بر تارک سر وی زد. درخت سنجدی از پاشنه پای او بیرون آمد. بر سر آن درخت زردآلو رفتیم. خربزه کاشته بودند به فلاخن آب می دادند. از آن درخت بادنجان فرود آوردیم و قلیه زردکی ساختیم و به اهل دنیا گذاشتیم؛ چندان خوردند که آماس شدند، پنداشتند که فربه شدند به در خانه نتوانستند رفت و در نجاست خود ماندند و ما بآسانی از کید آن خانه بیرون شدیم و بر در خانه بخُفتیم و به سفر روان شدیم. و اولوالالباب تعرُف این حالات را بنمایان...
