تبليغاتX
.
امروز روز تولد چهل سالگی منه. اولین تولدم در تنهایی. تنها یک ای میل از تو بدستم رسید.

به همان هم شاکرم... همینقدر که دیده می شوم با چشمانت ...

خواستم چیزی بنویسم. دیدم  این متن دکتر شریعتی بیشتر گویا است...

 

تنها ...

وقتي که ديگر نبود

من به بودنش نيازمند شدم.

وقتي که ديگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتي که ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتي او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتي او تمام شد

من آغاز شدم.

و چه سخت است ،

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگي کردن است،

مثل تنها مردن است !!

دکتر علي شريعتي

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 9:53 قبل از ظهر توسط افشین |

رفتم سرکوچه...

چهل درجه تب دارم. یک حالی می ده . نشئگی هیچی به پاش نمی رسه...

وقتی که باد می آد...

مغز استخونت لرزداره، پوستت گر گرفته ، باد یخ هم بهت می خوره..

آی ی ی ی ی ... یک حالی می ده.

رفتم سر کوچه...

اسمتو فریاد می زنم ...از ته دل... نه یه بار، نه دو بار ...

صدام گرفت.

رو زانوهام افتادم...

دوباره فریاد زدمت ....

سجده کردم...

دستهای گرمی شونه هامو گرفت . گفتم یا خضر.

صدای مردونه خش داری گفت :

 

پاشو بینم، رذل اوباش...

نصف شبی ، عربده می کشی؟

مگه خودت خوار مادر نداری، اسم ناموس مردمو داد می زنی ، ها؟

جناب سروان ، به خدا ، به جون عزیزت، ناموس خودمه . به عزیز زهرا قسم..

خفه ...

نجسی خوردی؟ ها کن بینم، بگو ها ا ا ا ا چی زهرمار کردی؟

زهر مارکجا بود ...

 

...یا زهر مار

از تو دریغ می کند...

نه دیگر کاری به کار عشق ندارم ...

 

جناب سروان این ازاین شیشه میشه زده اینجوری قاطه ها ااا.

جیبا شو بگرد...

چیزی نداره؟

خونه ات کجاست؟

 

انتهای بن بست سیزده...

یا که کیلومتر سیزده، خیابان امید...

 

بچه پاشو برو خونه اتون...

جناب سروان؟

هاا؟

شما عاشق بودین؟

بچه؟ ( چه تاکییدی روی چ ) برو خونتون...

 

دوباره یک صد و ده متر جلو تر ....

از ته دل صدایت می زنم...

 

اخم قشنگ ...می خوامت ...

 

توی ماشین گشت داشتم فکر می کردم، این تازه یه خیابون... چند تا دیگه، تا خونتون هست؟

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 9:39 بعد از ظهر توسط افشین |

گفته بودم، چیزی که نتونه بکشدم، قویترم می کنه....

 

تو پست قبلی نمردم . مثل آرتیستای فیلمای بچگی هامون. تخس، پاشدم . درسته همه جام درد می کنه . دماغم خیلی قلمی بود، قلمی تر شد . بادنجون زیر چشما که هیچ .کلیه و آبگاه که خلاص . تموم تنم سیاه و کبود، ( تو که بهتر می دونی چقدر پوستم نازک بود، نازم می کردی کبود می شد چه رسد به تمشیت اینا!)....

حالا دوباره وایسادم . رو جفت پاهام . محکم .

 

باز می آم سر کوچه تون . چیه ؟ باز می خواین کتکم بزنین؟ باشه، هستم ... پایه ام، شدید!

ببین! خرتر از این حرفام ! دیدی یهو اومدم در خونتون زنگ زدم گفتم : یا ا... اومدیم خواستگاری...

اگر من دوباره نخندوندمت. حالا ببین.

حالا اخم کن . اخم قشنگ. کشتی مارو با اون اخم ات!...

 

اگه نیومدم تموم اون کوچه رو بهم نریختم .

 زنگ تموم درا رو نزدم .

رو دیوارباغ روبرو حرف اول اسمامونو با یه قلب تیرخورده نکشیدم.

اگه سنگ به شیشه خونتون نزدم در نرفتم.

اگه پلاکارد نزدم تو محل ( که ایهالناس من اینو می خوامش)

اگه قوطی کنسرو نبستم دم اون گربه گل باقالی محلتون.

اگه نامه عاشقانه ندادم دست اون رفتگر120 ساله محلتون که سر ماه بیاد زنگ بزنه بگه: سالام علیکیم، خانوم مهندیس . این ناما را اون پیسر خله داد بیدم بی شوما... این ماهیانه ماهم ،دست شوما درد نکونه.

 

حالا اخم کن ، اخم قشنگ ...

می دونم میدونی خرتر از این حرفام...

حالا ببین . اخم قشنگ .

خل تر از من، خودمم .

اگر نخندوندمت...

قربون کف پای چپت بشم ...

حالا هی اخم کن ،هی بگو فراموشم کن ، هی بگو می خوام برم ، هی محلم نذار...

 

امضاء:

 

مورچه کف پای چپ شما( قربون برم الهی)

 

همین آقاهه

 

نخندی ها !یه وقت . اخم قشنگ.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 9:52 بعد از ظهر توسط افشین |

تا حالا کتک خوردي، از چند نفر؟ دو بار تجربه کرده ام. با طرف ات روبرو مي شوي ، در جايي که انتظار نداري و غافلگير مي شوي. راه پس و پيش نداري . ناچاري بروي جلو . اول صورت به صورت مي شوي با طرف .
به آرامي اطراف ات حلقه مي زنند . يک ميدان کوچک گوشت و استخوان ...
مشت اول را معمولاً ناغافل مي خوري . بيني ات يک دفعه باد مي کند . خون به آرامي از روي لب بالا سر مي خورد .مزمزه مي کني. شور است . ضربه دوم بطور حتم روي يکي از چشمها فرود مي آيد ...
درد هميشه با تاخير حس مي شود . يا يخ مي کني يا گر مي گيري . دفاع مي کني . ضربات متقابل . استخوان که به استخوان مي خورد ، مي سوزد . تا اينجا بد نيست .... اگر يک به يک بودي. اما نيستي . . .
کليه ات از درد مي پکد . زانو که فرود مي آيد . نقطه حساسي است . ضربه بعدي روي ستون مهره توي گودي کمر . پوتين بد وسيله اي است . وقتي پشت ران ضربه مي زند . تا مي شوي . حواست باشد . ضربه بعدي پوتين ، فک ات را هدف گرفته . گارد مي گيري . ساعد بد درد مي گيرد . ولي از فک بهتر است .
درد کم کم اوج مي گيرد. گيج مي شوي . اولين سرگيجه ها سراغت مي آيند ...
اگر با يکي درگير بودي ، مشکلي نبود . ولي چند نفر ؟...
بيشتر تا مي شوي . به زانو مي افتي ....
ديگر گارد هم معنايي ندارد...
حتي نمي تواني ثانيه ها بشمري. معني ندارد. زمان محدوديت ندارد . تا بخواهي وقت هست !
روي شکم مثل کرم مي افتي . ضربات تمامي ندارد . چند تا پا؟ لذت مي برند . نفس هاي سنگين شان را مي شنوي . ديگر حتي درد هم نداري . صدا ي گوني آشغال مي دهي ...
طرف ات اول از همه مي رود.
حالا با بقيه طرفي ...
فقط میتوانی فحش بدهی ... می دهی . زمین و زمان . خار و خاشاک ...به همه . به خودت ...

تازه شروع مي شود. زير دندان شان مزه کرده اي ...


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط افشین |

 

يک روز دو راهب ذن ، براي گدايي روزانه ، به کنار نهري رسيدند که بر اثر بارندگي پر آب شده بود. دختر جوان و زيبايي با کيمونوي تازه اش  نگران عبور از نهر بود. يکي از دو راهب ، پيش دختر رفت و از او خواست اجازه بدهد تا در عبور از نهر کمک اش کند. دختر پذيرفت . راهب دختر را در آغوش گرفت و از نهر گذراند ...
غروب ، در راه بازگشت ، راهب دوم بي مقدمه گفت : دوست من ! ميداني که بر اساس تعاليم و آموزه هاي ما تماس با زنان براي ما راهبان منع شده است، پس چرا تو دختري به اين زيبايي را در آغوش کشيدي ؟
راهب اول با متانت پاسخ داد : دوست من! من آن دختر را همانجا، در ساحل نهر رها کردم! اين تويي که او را هنوز در آغوش داري!...


پاسخ به اين کوان بسيار ساده به نظر مي رسد ، اما چون ذات کوان ايجاد چالش و پرسش دايمي است. مي توانيم از جهات مختلف به آن نگاه کنيم. کمي کلنجار برويم؟

1- راهب اول به درک والايي رسيده بود و تنها کمک به همنوع ، خواسته اش بود.
2- راهب اول آدم فرصت طلبي بود و با استفاده از دليل و برهان ، در پي لذتجويي از دختر بود.
3- اين کوان تمثيلي از معناي ذن در برخورد با جهان مادي است. به اين معنا که از زيبايي هاي طبيعت لذت ببريم و در نهايت آنرا به حال خود واگذاريم.
4- راهب دوم ، از اين ناراحت بود که چرا نتوانست برهان راهب اول را داشته باشد تا خودش دختر را در آغوش بگيرد!
5- راهب اول و دوم ، از دست هم عصباني بودند که چرا با هم بودند و ناچار، دختر را همانجا رها کردند!
6- راهب دوم منتظر بهانه اي بود تا زيرآب راهب اول را بزند و شياطين اين فرصت را برايش به وجود آوردند!
7- راهب اول خيلي ساده مي خواست حال راهب دوم را بگيرد!
8- راهب اول مرد نبود!
9- راهب دوم ، تمثيل وجدان پرسشگر راهب اول بود!
10-  راهب دوم از اين نارحت بود که چيز زيادي در گدايي روزانه شان بدست نيآوردند و دق و دلي ش را به اين بهانه سر راهب اول خالي مي کرد!
11- راهب اول کور بود و حس لامسه هم نداشت!
12-  سازنده کوان قصد سر کار گذاشتن نو آموزان ذن را داشت !
13- دختر مورد نظر، در حقيقت ، راهب اعظم دير بود و مي خواست آن دو راهب را بيآزمايد!
14- در قديم مردم شريف تر بودند و کاري به کار دختر مردم نداشتند و فقط با آنها کوان مي ساختند!
15- راهب اول قصد ترک دير داشت و آن دختر هم نامزدش بود. کل داستان هم براي اين بود تا نامشان در تاريخ بماند! و در ضمن حال راهب دوم راهم بگيرند که خواستگار اول دختر بود و پس از شکست عشقي راهب شد!
16- خود بودا هم نمي داند چرا اينطور شد!با وجودي که پس از رسيدن به نيروانا زير درخت بودهي از دست آن دختر کاسه شير را گرفت و نوشيد!
17- نويسنده مطلب آدم بيماري است و قصد سخره گرفتن مکتب ذن را دارد!
18- نويسنده مطلب مي خواست جواب سوال را پيدا کند!
19- راهب اول و دوم و دختر و نهر همگي يک توهم است!
.
.
.

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 12:24 بعد از ظهر توسط افشین |

 اندیشیدن به این که من نمی خواهم دیگر به تو بیندیشم / همچنان به تو اندیشیدن است/پس بگذار بکوشم تا نیندیشم که نمی خواهم به تو بیندیشم"                                   

 از کتاب ذن چیست از ع.پاشایی

 

مکتب ذن ، يکي از شيوه هاي تفکر و معرفت شرق است. که از آموزه هاي بودا سرچشمه ميگيرد. و توسط بوديدارما از هند به چين و سپس از به ژاپن منتقل شد و در آنجا به اوج رسيد ...
اساس مکتب ذن بر شناخت انسان از خود و جهان پيرامون اش تاکيد دارد. و با تمرکز بر جسم و جان مي خواهد بدون ادعا، آرامش را به دست بيآورد. آرامش از دست رفته جهان امروز را.
ذن سعي دارد اين مدعا را به سادگي به دست بياورد. تنها با ذاذن ( ذا يعني نشستن و ذن به معناي مراقبه).و در هيچ است. اين هيچ با مفهوم غربي آن بسيار متفاوت است . در ذن به معناي ( نه - بودن ) است، نه به معناي نبودن...
اگر با چشمان ذن به جهان نگاه کنيم ، مي توانيم به حالتي برسيم که آنرا ساتوري ( به معناي تقريبي ادراک و روشنگري ) مي نامند . ذن با رنج و عشق آميخته است . عشق را نه تنها با لطافت نور ماه يا برگ گل و يا طعم چاي ، که گاه با ضربات چوب استاد و يا رنج هاي مادي در مي يابد . در ذن هر فرد انساني بايد بر تمام کردار بشري خود تمرکز کند و زندگي  را خود تجربه کند و به کسي وابسته نباشد. در ذن ، انسان تنها است. و با درک اين تنهايي به درک متقابل ديگران مي رسد.سالک ذن هيچگاه در جستجوي پايان ذن نيست.
در ذن قداستي وجود ندارد. احترام زندگي و انسان معنا دارد.
در ذن رسيدن به ساتوري به دو شيوه ممکن است، به آرامش شکفتن نيلوفر آبي و يا همچون برق آسمان در يک لحظه...
مهم آنست ، که جستجو نکني . تنها تمرکز. همين ...
انتقال آموزه ها از اساتيد به نوآموزان ( و گاه برعکس ) در قالب داستانکهايي ريخته مي شود به نام :کوان.
کوان آميخته اي از طنز ، سخنان حکيمانه و گاه ابلهانه و وقايع روزمره و کنش هاي عادي بشري است.
هر سالک مخير است کوان را بنا به درک خود تفسير و تعبير کند ولي تنها وقتي معناي آنرا درمي يابد که به ساتوري مي رسد...

 اين هم يک کوان


روزي ، نو آموز تازه واردي به ديدن راهب بزرگ ذن رفت و گفت: استاد . من تازه به کسوت راهبان در آمده ام و بسيار مايلم  حقيقت ذن را دريابم ...
استاد نگاهي کرد و گفت : شام خورده اي !؟
شاگرد متحٍير گفت : بله ، استاد !
استاد گفت : بسيار خوب ! برو و کاسه ات را بشور!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 8:11 قبل از ظهر توسط افشین |

يک روز تعطيل ، بعد مدتها بد خوابي و کلنجارهاي شبانه ساعت ده صبح از خواب پاشدم. بعد از صبحانه داشتم گيج مي زدم و وسايل آشفته خانه را نظم ميدادم . چندتايي تماس کاري داشتم که همکارهاي مجموعه که انگار يادشان رفته بود تعطيلي را، چپ و راست زنگ ميزدند و مي خواستند  کارهاشان را که روز قبل ترکيديم تا تحويل بدهيم و تحويل نگرفتندمان! هماهنگ کنم . اما خوب وقتي کسي در چاپخانه نيست ، کاري نمي شد انجام داد. منهم با کمال متانت ، عذر خواهي ملوس و شيريني ميکردم و حواله شان دادم به روز بعد...

عادل زنگ زد. حالم را مي پرسيد که جيغ آيدا را شنيدم که به عادل مي گفت بگو نهار بياد اينجا. خواستم ناز کنم که عادل خيلي جدي تهديد کرد و گفت : شخص، اگر نيايي، مشکل خودته! من تعارف بلد نيستم!...
منهم که هميشه در مقابل جديت کم مي آورم، گفتم :چشم!
روز خوبي را گذرانديم.نهار بسيار خوب و پر از انرژي معنوي. کمي وبگردي کرديم واز افاضات بعضي آشناها ی قديمي که عادل پيدا کرده بود مستفيض  شديم! جناب ویلی هم  شرمنده کردند و تحويلمان گرفتند. عصر هم ما را به برنامه شان اضافه کردند. عادل هم ما دو تا را برد سگ چراني. ويلي با تي شرت نواش و قلاده و منهم با همان لباسها و بدون قلاده!...

چند نفري از اهل محل با سگ هاشان آمده بودند...
برايم جالب بود. هيچ وقت به نگهداري حيوان خانگي اينطور نگاه نکرده بودم. براي همه شان سگها همدم خوبي بودند. ولي چيزي که برايم عجيب بود. نحوه نگهداري و تربيتي اين حيوانات بود. تازه آنجا متوجه تفاوت ويلي با بقيه شدم. تميزي اش و خلق و خوي خوب و تربيت حساب شده اش.
مابقي جماعت علي رقم علاقه وافرشان به اين موجودات ، فقط يک همدم نگه مي داشتند . همين وبس.
انگار همان فرهنگ و رابط اجتماعي اشان را به اين حيوانات منتقل کرده بودند. نه علمي به مسايل و نياز هاي جسماني حيوان داشتند و نه به تربيت اخلاقي حيوان...
و گله هاي مشترک که همه شان از سگ ها داشتند. از ريزش مو، رفتارهاي حساب نشده، نافرماني، مشکلات جسمي ورواني... . مواردي که وجود ويلي منکر همه اينها بود. چون هيچ کدام نه تغذيه مناسب را رعايت مي کردند و نه تربيت درستي را از تولد حيوان رعايت کرده بودند...
شاهکار ها که بماند: سگ من همه سگها رو خاک ميکنه!... يه شب سر شام سگ من ليوان ويسکي منو دو قلپ خورد،همه مهمونا حال کردند منم يه بال کبابي برا مزه بهش دادم!...آره سگه بازم چهار قلو زاييد برا سومين بار!... من دعواش ميکنم ، ميندازمش تو انباري، خانومم بعد پنج دقيقه درش مياره بهش غذامي ده!...دکتر که مي ريم پوزه بند مي بنديم تا کسايي رو که ميخوان نازش کنن گاز نگيره! و...

ويلي جان عذر ميخواهم . از همنژاد هايت بد نمي گويم. مشکل از همنژاد هاي من است. ياد رمان ((سفر هاي گاليور )) افتادم که قهرمان داستان بعد از همنشيني با اسب هاي فرهيخته ديگر تاب تحمل انسان ها نداشت.
رفتارمان با اين موجودات آينه تمام نماي رفتارها و تربيت اجتماعي ماست.
بدون علم و شناخت مي خواهيم با هم رفتار کنيم . همديگر را بر مبناي غرايزبدوي مان مي آزاريم . و همان آزار ها را با همان غرايز پاسخ مي دهيم .کودکانمان را نابالغانه و بر مبناي والد ها و کودک هاي بدمان تربيت مي کنيم و از نافرماني نسل ها مي ناليم. تغذيه نادرست داريم و از بيماريها و بهم خوردگي نظم متابوليسم بدنمان مي ناليم . روان رنجورمان را با عادات و گزينه هاي نابخردانه بهم ميريزيم و درگير هزار ويک درد عصبي و رواني مي شويم ....
حالا با اين وضع همدم هم مي آوريم . همين ها راهم به آن موجود تحميل ميکنيم . و دوباره همين گله ها را تکرار مي کنيم .
در راه برگشت به خانه. ويلي ايستاد. چمباتمه زد. پي پي کرد. عادل هم با کيسه پلاستيکي برداشت و انداخت . تو سطل زباله...
خانه که رسيديم . مراسم حمام و سشوار و برس کشي برگزار شد. ويلي پاک و پاکيزه تر از قبل دراز کشيد  و چرت زد....
خواب خوش ، ويلي ...


باز هم شب جان کندم تا خواب را از سر گذراندم...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 2:56 بعد از ظهر توسط افشین |

 

شعر ناگفته(از مجموعه شعر "دستور زبان عشق")


نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم

انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا
هر چیز و هر کسی را
که دوستر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند...

پس
من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار،دیگر
کاری به من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم...
تا روزگار بو نبرد...

گفتم که
کاری به کار عشق ندارم!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط افشین |

مدتی بود درگیر حرفهایی بودم که یه دوست بهم زده بود. اینکه برا چی می نویسم؟ آیا دارم چیزی رو گدایی می کنم از تو ؟ یا دارم خودمو حقیر میکنم و پست تا دلتو بدست بیارم ؟ یا نباید این حرفها رو توی جمع زد و یا سکوت بیشتر وبهتر اثر گذاره؟ در سکوت خودت باقی بمون وبذار اتفاق خودش بیافته. زندگیتو ادامه بده .فراموشش کن و....
من دنبال تحمیل چیزی نیستم . ایمان دارم که اگر قراره اتفاقی بیفته فقط و فقط تو می تونی تصمیم بگیری . دیگه تو این سیزده سال اینو ازت شناختم ....
اگر قرار بود به زندگی ادامه ندم ، میتونستم چندی پیش اینکارو بکنم . کاری که تا مرحله نهایی اش پیش رفتم. یا الآن می تونستم یه موجود داغون و متلاشی باشم و یا هزار تا کار دیگه...
نه . اگه مینویسم . اگه از تو می نویسم برای اینه که هنوز نتوستم این داستان رو باور کنم . یادته قبل از رفتن ازت خواستم شازده کوچولو رو بخونی؟ بخش آشنایی روباه و شازده کوچولو ؟ ... داستان همونه. این یک رابطه دو طرفه بوده .درسته تو به دلایل خودت بریدی ولی این اتفاق برا من نیافتاده... فقط بقول روباه : آوخ، خواهم گریست....
آری خود اینرا خواستم ولی تحمل اش سخت است....
بهر حال توی وبگردی هام دیدم یکی دیگه هم حرفهایی شبیه من زده...
کمی تلخ وتنده ولی یه چیزاییش خیلی شبیه حرفهای منه...

 


a digital kiss

من واسه خودم روضه مي خونم؟.....نه!

هر آدمي مسئول کاراي خودشه چه به خيال خودش معصوم باشه و چه يه آدم پست بي شرف. من هم هيچوقت نخواستم چيزي رو چماق کنم رو سر کسي. اصلا بدترين چيز اينه كه فكر كني بهتريني و از اونجايي که کساني که فکر مي کنن خوبن ، خودخواهيشون مي گيردشون ، در نتيجه بدترين آدماي زمين همينان.

من اگه وفادار بودم هيچوقت نخواستم بودن و هميشه بودنمو سر کسي چماق کنم. يه حس روشن درونم مي ديدم که مي فهميدم با بد بودن و خشن بودن و پدرسوخته بودن داره از بين مي ره. راستشو بخواي به کسي ربطي نداره که من کسي رو دوست داشته باشم و به پاش بشينم، حتي به خود طرف هم ربطي نداره . اما انگار فکر مي کنه ربط داره که هر روز مي خواد واسه ام يه فيلمي دربياره و فکر مي کنه اگه من پيش حرفاي دل شکن از سر بي خياليش ساکتم و لبخند مي زنم يعني نمي فهمم و نفهميدن طرف مقابل هم تو قاموس آدما يعني اينکه هر غلطي خواستي بکن و خم هم به ابرو نيار!

يادمه چند سال پيش يکي ازم پرسيد مث عاشقا حرف مي زني! عاشقي؟! کسي هست؟ گفتم نمي شه آدم عاشق باشه و معشوق نداشته باشه؟ همون موقعها هم توي زندگيم يکي اون دور دورا بود و بچه تر از اون بوديم که بدونيم تو اين مواقع بايد چيکار کرد. اما هنوزم سر حرفم هستم. اصلا دوست داشتني که از طرف مقابل توقع دوست داشتن داشته باشه يه نياز عادي جسمي و ذهنيه که به طرز احمقانه اي با عشق اشتباه گرفته شده. همين شده که هر دماغويي که از راه رسيده و چهارتا قربونت برم و عزيز دلم و چهارتا حرف گنده ياد گرفته فکر مي کنه فرهاده و سکينه بگوم طرفش هم لابد شيرين!

آره عزيزم همه چيز متعلق به منه و کسي هم از تو نخواست که واسه ي احساسات نابم ممنون باشي که اينجوري احساس خودبرتر بيني بهت دست داده که من ازت نخواستم و ...اين خزعبلات ، که اگه جواب زجر کشيدنا و شب بيداريامو از تو مي خواستم خودم و زجرام و احساساتم به درد لاي جرز ديوار هم نمي خورد. اگه هم مي گفتم باش به خاطر اين بود که هم *تو* توي اين مهموني کوچيک غمگين نوراني با من سهيم شي و هم اين که با بودنت مهموني رو واسه *من* شاد تر کني. فقط شادتر، نه عاشقونه تر.

حالا اگه دلت مي خواد بخند و واسه اين احمق کوچولو که با اين سن خر مشت حسنش مث شونزده هفده ساله ها احساساتي مي شه ارزشي قائل نشو.فقط بدون که هميشه مي شه رفت، اما هميشه نمي شه اومد. اينو يادت بمونه.


+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط افشین |

طبل بزرگ زير پاي چپ...

دل  تنگ خنده هاي توام . دل تنگ اخم هاي توام...
دلتنگ تموم زماني که با هم بوديم . تموم داشتن ها و نداشتن هامون. آرزوهاي کوچيک وبزرگمون. يادته؟
دل تنگ سفراي کوتاهمون به ييلاقاي اطراف .تنگه واشي . سوار اون اسب پيزوري رود  رو رد کردي و اومدي؟ خونه کوچيکه تو پاسداران يادته؟ بهار؟ بارون بهاري و رگبار؟ با اون موهاي قشنگ ات که به خاطر من کوتاه کرده بودي؟ اون بلوز صورتي ات ؟ عکسها رو از حفظم .
دلم ميخواد بازم از رو زمين بلندت کنم و داد بزني ديوووونه  کمرت. دلم مي خواد بازم با کليد و پريزها بازي کنم و بگي : نکن! برق ميگيرتت. دلم ميخواد غذا ها رو بسوزونيم و قر بزنيم و بخنديم .دلم قهوه ترک و شکلات تلخ 90% مي خواد . دلم مي خواد بازم چهار روز تو تب بسوزم و منگ باشم و بيايي بالا سرم و اشک هات پيشوني مو خنک کنه و بگي زود خوب شو ديگه. دلم ميخواد بازم يه چيزي بخريم و مثل بچه ها دورش کنيم و سر از کارش دربياريم. دلم مي خواد باز ذوق کني و برق چشماتو ببينم . دلم مي خواد گريه کنم . تلخ . مثل همين شبا . بيايي و نوازشم کني. بگي عيب نداره . طوري نيست. دلم مي خواد باز اسممو صدا کني. هيچ کس نمي تونه.نمي تونه مثل تو صدام کنه...
دلم ميخواد بازم شماره يک رو با کليد مربع فشار بدم و شماره تو بگيرم...
مشترک مورد نظر در دسترس نمي باشد.
مثل شبا ديروقت که مي دونم خوابي و شماره تو ميگيرم.
دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است.
دلم مي خواد هر چي تو دلت بخواد...
دل تنگ کف پاي چپ توام . چقدر دوست اش دارم .
چه کردم؟ با تو . با خودم. چه کردي؟
الآن فقط دلم ميخواد اينارو بخوني... فقط همين. نه کامنت بذاري نه بهم زنگ بزني . فقط بخوني .
فقط بدونم که مي خوني...
دل تنگ کف پاي چپ توام . چقدر دوست اش دارم .

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط افشین |

خواستم داد بزنم. خواستم بنویسم . خواستم گریه کنم . خواستم....

هزار چی خواستم .اما . نتونستم. یادته می گفتی بلد نیستی خبر مرگ یک نفر رو درست بدی.

این دفعه هم مثل دفعه های پیش. عذر می خوام .

قیصر امین پور . هم . رفت .

 

 آفتاب مهربانی سایه ی تو بر سر من
ای كه در پای تو پیچید ساقه ی نیلوفر من
با تو تنها با تو هستم ای پناه خستگی ها
در هوایت دل گسسته ام از همه دلبستگی ها
در هوایت پر گشودم باور بال و پر من باد
شعله ور از آتش غم خرمن خاكستر من باد
ای بهار باور من ای بهشت دیگر من
چون بنفشه بی توبی تابم بر سر زانو سر من
بی تو چون برگ ازشاخه افتادم
زردو سرگردان در كف بادم
گر چه بی برگم گر چه بی بارم در هوای تو بیقرارم
برگ پاییزم بی تو می ریزم
نو بهارو كن نوبهار
ای بهار باور من
ای بهشت دیگر من
چون بنفشه بی توبی تابم
بر سر زانو سر من

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 1:48 بعد از ظهر توسط افشین |

 

بهم مي گن چرا مي نويسي؟ چرا سکوت نمي کني؟ چرا وقار و سنگيني تو حفظ نمي کني؟ با گفتن و ناليدن به کجا مي خواي برسي؟ مي خواي دلشو بدست بياري؟ ادعايي رو ميخواي ثابت کني؟...
نه.
يکبار به يکي گفتم ، درد دارم و کلمه تف مي کنم . نمي خوام و نمي تونم شعر بگم . چرا که کار من نيست.ولي با اينکار تهي ميشم .آنقدري آروم مي گيرم که بتونم نفس بکشم و رو پاهام وايسم . شايد از نظر خيلي ها کارم نه کودکانه بلکه بچه گانه باشه . بذار بگن . دارم سعي ميکنم خودمو پيدا کنم . راهي جز اين بلد نيستم. نمي خوام تو مخدر ديگه اي غرق بشم . اين بهترين آرامبخشه .
به ذهن از هم پاشيده داغونم  نظم مي ده. شايد کاري بود که تو اين چندساله بايد مي کردم تا باعث رنجش تو نشم . تا ياد بگيرم زبون مشترکمون رو پيدا کنم .فشار کار و زندگي کاري کرد تا از خودم دور بشم . و خيلي چيز ها رو به صورت عادت تکرار کنم و فکر کنم همه چي خوبه . و اين شايد بزرگترين اشتباه من بود.
وبلاگ نويسي به اين شکل رو شايد بگن (عريان شدن عمدي) . آره . اما تا زماني که عريان نشي . نمي توني جاي زخم رو پيدا کني. و من اينکار رو مي کنم تا جاي زخمها رو پيدا کنم. و درمون کنم . برگردم به اون آدمي که بودم . به اون چيزي که دنبال مي کردم .
من تو آب وهوايي تنفس کردم که بهش ميگن ايران. منظورم ناسيوناليسم نيست. نه . اين آب و خاک مثل بقيه نقاط دنياست. مهم اتفاقات و آدمهايي که تواش گذر کردن. نمي دونم چطور بگم که متهم به چيزي نشم. قصدم مقايسه نيست. اما اينجا برا همه مون چيزي جريان داره که بنا به استعداد و توان  خودمون مي تونيم ازش استفاده کنيم . اينجا هنوز خيلي از چيزها معني داره. عطرو طعم داره. هنوز ميشه يک سري عواطف رو گفت. چون عيب و عار نميدون انش. هنوز عاشقانه ها رو  مي خونن و باهاش زندگي ميکنن.
هنوز يه چيزهايي تو زندگي ما جريان داره . که بهش مي گن خون. کمرنگ شده . ولي هنوز بقدر کفايت هست تا بتونيم زنده بمونيم . ببخشيد که مثل انشا شد. جور ديگه اي نميتونستم بنويسم.
راستي اينم بخونيد.نوشته آدميه که همه به سواد وبزرگي اش ايمان دارن ولي اونم دردشوناله ميزنه و نگران وقار و سنگيني اش نيست...

 

هله، نو‌ميد نباشي که ترا يار براند

گرت امروز براند نه که فردات بخواند؟!

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا

ز پسِ صبر ترا او به سر صدر نشاند

و گر او بر تو ببندد همه رهها و گذر‌ها

ره پنهان بنمايد که کس آن راه نداند

نه که قصّاب به خنجر چو سر ميش ببرد

نهلد کُشته خود را، کُشد آنگاه کشاند؟

چو دم ميش نماند ز دم خود کندش پُر

تو ببيني دم يزدان به کجاهات رساند!

بمثل گفتم اين را و اگر نه کرم او

نکُشد هيچ کسي را و ز کُشتن برهاند

همگي ملک سليمان به يکي مور ببخشد

بدهد هر دو جهان را و دلي را نرماند

دل من گرد جهان گشت و نيابيد مثالش

به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟

هله خاموش، که بي‌گفت ازين مي همگان را

بچشاند، بچشاند، بچشاند، بچشاند

"مولانا"

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط افشین |

شايد اسم اش زندگي باشد .

خواب از سر ميگذرد ، کار جويده ميشود ، غذا بلعيده مي شود.‏
همين .
دل بي صاحب اين وسط سرگردان است .
يک سر روي يک بالش. سرد است . بالش را گاز مي زني . درست روي لک اشک هاي ماسيده.
کار مي کني . با تمام قدرت . چه نيرومند مثل يک اسب بارکش . همه خوب اند . وقتي تو خوب کار مي کني .
دير ترين زمان ممکن از سر کار برمي گردي . کوچه ها را گم مي کني تا ديرتر برسي .
شايد تلفن زنگ بزند: کجايي ؟ چرا دير کردي؟ سر راه نون بگير.
غذا مي پزي. براي  دو بشقاب .
من شبا شام نمي خورم .
باشه فقط بيا روبروم بشين .
باشه .
غذا را مي بلعي .
اشک ها مي جوشند . مي نويسي اشان .
سر روي بالش سرد مي گذاري .
شب به خير.
شب به خير.
خواب را از سر مي گذراني .
همين .
دل بي صاحب اين وسط سرگردان است .
+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 8:52 قبل از ظهر توسط افشین |

 

گويند طعام سه گونه باشد
اول حرام ، دوم حلال ، سوم طيب
و اين سوم قوت پيامبران بود.
چه باشد حال پيامبري که طيب بر او حرام گردد.
 به قعر جهنم هبوط کند و ضقوم نوشد.
قوت طيب من ؟

من مدام گوارنده سيراب نشده قوت طيب...

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 8:51 قبل از ظهر توسط افشین |

ارتباطم  با آدم ها از نوع ديگري شده . مردم گريز نشده ام . فقط جنس ارتباط تغيير کرده .

با هم صحبت مي کنيم . گپ مي زنيم . داغ مي کنيم . راه مي رويم . مي خنديم . غذا مي خوريم . تلوزيون تماشا مي کنيم .
خيلي ها هم تمايلي به صحبت با من ندارند.

: سلللام ! کجايي؟ چرا به ما سر نمي زني؟ يه شب بيا پيش ما. تنها نموني ها. ما درگيريم .تو تنبل نباش .بيا.
 ولي ديدن شان که ميروم....
انگار اين واقعه داغ ننگي را برايم به ارمغان آورده. و بايد از من پرهيز کرد. اگر طرف زن يا دختر باشد . از تمام وجنات و کردارش ميبارد که: اي واي اين الآن گرسنه است که اينجوري نگاهم مي کنه و حرف ميزنه. نکنه يه وقت ...؟ مرد هم که باشد . نگاهش مي گويد: بدبخت! دلش هم مي گويد: اينم که با اين حال وروزش مي ره رو نرو آدم . کم غصه داريم مجبور بشينيم قيافه گه دمغ ان آقا رو هم ببينيم . به من چه که اين بلا سرت اومده...
و هر دو جنس متفق القول اند که: ببين لابد چي بوده که از دست اش فرار کرده . مي گن نميشه آداما رو از رو ظاهر شناخت . يا : آخ ي ي ي ي! حيوونکي دوست اش داشته ها . دل اش شيکسته ....
يا که در فاصله بين چاي و ميوه و بدرقه تا دم در. اسکن سر تا به پاي (لباس اش  چروکه؟ريش اشو نزده؟ لاغر شده؟ سوء تغذيه داره؟درز شلوارش دوخته نشده؟). آه جگر سوز و نگاه ( من درکت مي کنم ولي چاره چيه بپذير ديگه) موج مي زنه.

يا که راحت:
سلام
سلام
خوبيد؟
اوهوم . به شکر خدا.
بله. مزاحم شدم . خواستم زنگ بزنم حالتونو بپرسم و خواهش کنم تنهاش نذاريد و مراقب اش باشيد.
بعله . خواهش مي کنم .
خوب . ديگه مزاحم نميشم.
بعله. تق.

يا کمي بدتر:
Nemikham bahat harf bezanam.
Shoma hama ro az khodeton ranjondin.
Shoma hame ro moghaser midonid to in etfagh.
Faramoshesh konoid. Bezarid zendegisho bekone. Kam aziatesh nakardid.
To moshkelet in eke ehsasati hasti. Manteghi nisti.
Mage brash chi kar kardi
...

اين البته نيمه خالي ليوان زندگي بود. کمي هم نيمه پر داره!

سلام ، جونور! چطوري ؟ بپر بيا اينجا. لوس نکن خودتو بينم باا. پاشو. بيا. خفه . اومدي ها . تق .
...
سلام . گرم . بدون قضاوت . بدون تحقير . بدون ترحم و صدقه . در آغوش گرفتن هاي صميمي.
دلتنگي هاي صادقانه . نگراني هاي دوستانه . زنانگي به مهر زنانه ميرسد و مردانگي به رفاقت.

خوووفي؟  چي کم و کسر داري ؟ تغذيه ات چطوره؟ به خودت برس . خودتو نخور. غمگين باش. گريه کن . ولي خودتو نکش. سرگرم شو. فکر کن . کتاب بخون . برا خودت انرژي بذار. حرف بزن .

از دردهاي خودشان مي گويند و از شادي هاشان . درد هايي که گاه فکر مي کنم اگر من بودم مي توانستم از سر بگذرانم؟ از تجربه هايي که از سر گذرانده اند. از تجربه من مي پرسند. خط کش نمي گذارند براي افکار و عواطفم . حرفم را ميزنم . گريه هاي سخت و پر بغض . گاه مشترک مي شود . دوباره لبخند . دستي که دوستانه سر شانه ات را در مشت مي گيرد . بد نمي گويند. نه از تو نه ازمن .
بحث مي کنيم . صدايم بالا مي رود . بغض مي کنم . فحش ميدهم . دوباره لبخند . انتقال آرامش . سبک تر شدن. خوراک بي منت و سرشار از لذت هم سفره گي . آب هم که مي نوشي . مست مي شوي .
چشم ها هم تراز چشمانت  هستند . نه بالاتر و نه از گوشه چشم .
هدايتم مي کنند به ديدن دوباره خودم . اشتباهاتي که کردم و نمي دانستم اشتباه است . مسير هايي که تا به حال نديده بودمشان . هلم نمي دهند . آيينه مي شوند . خودم را مي بينم . خوب است . خوب مي شوم .
معجزه نيست . به معجزه معتقد نيستيم . به زندگي دل مي بنديم . ياد مي گيريم که ياد بگيريم ...
محکم تر مي شوم .

لبخند می زنم... فردا روز بدتریه!(مهندس مورفی مرحوم)

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 4:56 بعد از ظهر توسط افشین |

يونس در شکم ماهي


فکر کن!
در جايي تنگتر از قبر.
امعاء و احشاء ماهي به تو چسبيده اند. بوي زهم ماهي تمام مشام ات را پر کرده. با هر تکان و حرکت ماهي فشرده تر مي شوي.هوا براي نفس کشيدن کم مي آوري. استخوان هاي دنده ماهي مدام در تمام تن ات فرو مي رود.
تاريکي، تاريکي مطلق. نه . نبود نور. تاريکي متضاد نور است. پس مي توان به نور اميد داشت. اما نبود نور؟
صداي تپش قلب ماهي است؟ يا قلب خودت؟ گرومپ گرومپ مي کوبد. سرت درد مي کند. تشنه اي !تشنه.
وسط دريا! آنوقت تشنه ؟ لبانت را مزمزه مي کني.
 ميان گند دلآشوب مهوع دل و روده ماهي با تمام محتوياتش. طعم شيرين و گس بوسه هايت را مي مکم.
 نه. هنوز زندگي را فراموش نمي کنم.
الهي . الهي . لما سبقتني؟ خدايم ؟ خدايم تويي . ( با تو نيستم که روي آن سرير پر جلال و جبروتت نشسته اي) با توام. نازنين ام ، مه جبين ام ...
آي ي ي  ي . حيوان لعنتي تکان نخور. دنده هاي تيزات . اه . کثافت. غذا هم مي خوري؟...
کم مانده بروي بپري سر يک ماهي که ازت دلبري مي کند و بخواهي نزديکي هم بکني! اه . اه .
رهايم کردي اندرون ماهي. بيرون ام بيآور. طاقت ندارم . طاقت ندارم .
اينجا چه مي کنم؟ عذاب چله من در پايان کدام چهل، تمام مي شود. چهل روز؟ چهل سال؟ چهل قرن؟...

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 11:57 قبل از ظهر توسط افشین |

 

عاشق قوانین مورفی ام! موقعی که حالت بد باشه. تنها راه حل توانایی خندیدن به بدبختی ها است.که اکثر اوقات آنقدر حالت خرابه نمی تونی این کارو بکنی! اما اگر یه نگاه به قوانین مورفی بیاندازی میتونی با یک لبخند کوچک استارت بزنی.واقعاْ که دنیای قشنگ ما گاهی به همین حماقته که مهندس مورفی مرحوم تشریح کرده...قوانين عاشقانه مورفي که کاملاْ به حال و روز من میآد!!! به خاطر همین قوانینه که دارم دوری تو تحمل(فقط تحمل) می کنم نازنین من. می دونی که من چقدر قانونمندم و پابند به قوانین اجتماعی!....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:27 قبل از ظهر توسط افشین |