تبليغاتX
.

...روزی لیونگ جیه در جوانی همراه استادش سوترای جان را می خواند که در آن آمده: نه پندار چشم ، گوش ، بینی ، زبان... نه رنگ ، نه صدا ، نه بو ، نه مزه.... لیونگ جیه پرسید: این چشم وگوش و بینی و زبانم ...چرا کتاب مقدس انکارشان می کند؟...

 

امروز صبح ، خوب خسته بودم. از خواب که پاشدم ، لذت خستگی را در تمام بدنم احساس می کردم.زانوهایم که شیرین،می سوزند.تنم که کوفته است و گر گرفته...

برای خودم بطری باز کردم!( از اصطلاحات ابوی عزیزم است، به معنی تحویل گرفتن!!) یکی از همین نوشیدنی های مجاز مجوز دار باپروانه بهداشت و کاملا طهورا! لیوان را با خودم می گرداندم و کارهایم را انجام می دادم. با خستگی حال می کردم.پنجشنبه، لذت ولگردی و خرید و سروکله زدن با مغازه دارها در تجریش و با حجمی از بار به خانه برگشتن. واما جمعه...

دالایی لاما توصیه کرده که حداقل سالی یکبار به جایی بروید که پیش از این نرفته بودید.بعد قرنی به سفری رفتم . درهمین همسایگی . مسافرت نه، زیارت بود. جایی بود که در عین دست نیافتنی بودن، در دسترس م بود.مسافت زیاد نبود . عمیق بود. قریب بود و غریب. چند ساعت دور از زمان و مکان. نا- بودن به معنی کامل....

هااا؟ کجا بود؟ ( اینم مثل شیرین بیان!! بمیرین بهتون نمی گم!!!)

با لیوان می چرخیدم وکارهایم را انجام می دادم و هر از گاهی لبی می زدم. با آرامش می نوشیدم، نه برای رفع عطش. برای لذت نوشیدن... یاد همکاری افتادم. به واسطه شغلی که داشت، زیاد سفر می رفت. همیشه از عادت غذا خوردن فرانسوی ها تعریف می کرد.می گفت : از غذا انتقام می گیرند، غذا نمی خورند...

همیشه بلع می شود غذا، حال نمی کنیم... ربطی به گرسنگی و فقر و نداری ندارد. بسیار آدمهایی دیده ام که تنها نان خشکی را چنان به جان می زنند که سفره شاهانه آن لذت را برای آدم نخواهد داشت...

با جسممان و جسمانیتمان تعارف داریم، بد و کم تحویلشان می گیریم.از کهن الگوها تا آموزه های تربیتی و اخلاق اجتماعی و شرم وحیای مشرق زمینی مان همه در این امر دخیل هستند. همیشه هم از یک طرف بام به زمین می افتیم! گاهی هم که بی تعارف می شویم و تحویل می گیریم، گند عظما به بار می آید...

حرمت گذاشتن به جسم را نمی دانیم . یا با تعارف و قید و بند خفه اش می کنیم یا که از شور به درش می بریم....

فراموش می کنیم ، بدن را. بار سنگینی را حمل می کنی. عضلات گره می خورند. متورم می شوند.قامت راست می کنی. سنگین نفس می کشی.... دیده ای؟ لذتش را تجربه کردیم بارها. به تحرک واداشتن جسم . تا بیابی اش و بفهمی اش...

حتی درد جسمانی... به تو یاد می دهد بدنت را ببینی. اگر دیدی که بینایی وگرنه فقط درد کشیدی...

یا کشف  زیبایی جسم خودت یا دیگری...منظورم هرزبینی و هرزنگاری نیست. ستایش وجود آدم است. جسم وجود دارد. انکار نباید شود.ما انکار می کنیم یا به لجن می کشانیم. ستایش زیبایی جسم را نمی دانیم. می توانیم چهره ای، بدنی یا جسمی را ستایش کنیم ورای نیک و بد...؟ و می توانیم بپذیریم زیبایی جسمانی مان ستوده شود و برآشفته نشویم؟.اگربتوانیم زیبایی جسم عزیزی را ورای نیاز جسمانی بستاییم و ستایش بی نیاز کسی را پذیرا شویم... به آن سوی رسیده ایم....

در سمت راست جاده ای که به غرناطه می رفت...مرد جوانی با کت وشلوار سپید را دواندند. به وقاحت به او توهین کردند. گریست. مادرش را صدا زد.گریست. مرگ را نمی خواست.گریست. زندگی را عاشق بود...ریشه های درخت زیتونی جسم ش را همآغوش شدند.لورکا کشته شد.به این سادگی.و ساعت هم هنوز پنج عصر بود...

...

دستان کج و معوج پیرمرد را با تسمه چرمی می بندند.روی صندلی چرخدار جابجا می شود. قلم مو را از لای انگشتان و تسمه ها عبور می دهند... زن، زندگی، شادی... روی بوم می نشیند... رنوار...

...

تب دار ، آشفته موی و خوی کرده.... پیشانی اش را با پارچه نمناک خنک می کنند... جان در حال ترک جسم است....با چشمان نیم بسته نگاه می کند... می گوید:

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن/ ترک من خراب شبگرد مبتلا کن... می گریند و صدایش می زنند: مولانا...

...

وقتی به آن سوی برسی... خواهی فهمید که چرا به سجده واداشته شدند...چرا سر به زمین ساییدند... برای تو...

...

 

باز هم لورکا

که در گوش دختری جوان زمزمه کرد...

 

 من هیچ نخواسته ام

هیچ نخواسته ام با تو بگویم.

 

در چشمان تو دیده ام

دو درخت جوان دیوانه

از نسیم ، از خنده ، از طلا

که تکان می خورده اند.

 

من هیچ نخواسته ام

هیچ نخواسته ام با تو بگویم.



پ. ن : این زمستان بد تا می کند ....حاج قربان سلیمانی را هم برد...مقامی نواز شیرین پنجه خراسانی...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط افشین |

امروز در وبلاگ دوستم عادل... چیزی خواندم....

نای حرف زدن نیست... صدای زادگاهم رفت....

..... دوستم پرسید استاد خوبید و پیرمرد که به سختی ، به خاطر بیماریش ، کلمات را به یاد می آورد پاسخ داد: خوب!؟ نه ! ما چه آرمان هایی برای این مردم می خواستیم و چه شد . انگار آرمان های ما افزون خواهی بود ! ......

احمد عاشورپور هم رفت....

آهای .زمستان.... به تو و با تو عاشق شدیم.... جفا می کنی؟... زمستان بد شده ای....

صدای شاد و شاد خوانی ات را به یاد می آورم....
اوووی جینگه جینگه جان.... جینگه رفت به بازار.....اوووی جینگه جینگه جان
زمستان... با پیرمردهای عاشقمان چه می کنی...؟ بد جفاکار شده ای.....

صدای استاد.... 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط افشین |

 

با کلی احتیاط از پله های لیز آپارتمان بالا می رم. دم در نفسی می کشم و از سالم رسیدن سه تایی مون حال می کنم.می رم تو. رو یخچالی محترم، باشنیدن صدای در، پشتشو به من می کنه. البته پشت کلمه گویایی نیست. یه جاییش رو که فکر کنم شامل فیل.تر بشه نمی گم.

ولو می شیم رو زمین. سه تایی. چرخی میزنم . مطمئنم . داره زیر چشمی نگاه می کنه ببینه چیه...

سیستم صوتی کوچولو رو از جعبه ش در می آرم. مشکی جذابیه.راش میندازم. حتی رو یخچالی هم نیشش وا شده. ایندفعه یه جا دیگرشو رو به من کرده. هدفون بیسیم رو هم راه می اندازم. حالی داره هاااا! عین این خزملنگا که تازه موبایل می گیرن و خرکیفن ، همون تیپی حال می کنم. تموم سی دی ها رو می ریزم دورم. چندتا رو امتحان می کنم بعد یکیشو انتخاب می کنم .( لابد می گین: محسن نامجو. نچ! سوسن کوری هم نیست!سوییت خروس طلایی دیمتری شوستاکوویچ!! کف کردین؟ خودمم حالم بد شد!نه بابا، یه چیز لایت گذاشتم) تا اون داره پخش می شه و منم با امکانات ریموت بیشتر آشنا می شم. هوس سیگار دارم شدید. می رم سراغ   پیاله ها( گفته بودم ، نه؟ خیلی حال می کنم ایناا؟) یه تیکه ریشه شیرین بیان رو سق می زنم( بمیرین، مزه شو نمی گم! برین عطاری بخرین یا همونجا بچشین تا بفهمین دارم چی میکشم) یه سری هم  به کامنتدونی میزنم و جواب می دم: قربونت، قربونت، عزیزمی، دوست خوبم، جیگررتو درسته! تویکی کجا بودی تا حالااااا!!(یادم باشه براش ای میل بزنم!)، قربونت، دوست فرهیخته ام، قربونت و.... یکی نوشته بود: اين پلير ها زده تما م زندگي مارو داغون كرده .... كم كم داره صداي آدما يادم ميره .....به جاي حرف زدن مي نويسيم و به جاي گوش دادن هم .....

آهااااا!! حتمی  یکی باید بیآد بزنه تو پرمون دیگه؟ نه آخه اینهمه خز جووات  پز زلم زینبوشونو می دن کسی چیزی می گه بهشون؟ اینها مثلا آشنان، دوست محیط مجازین، اه، اه... ( هاااا؟ زدم به کولی بازی؟!)...

صدای آدما یادمون می ره؟ حرف نمی زنیم؟ دیالوگ نداریم؟....

قربونت، شب تو خونه ای که هیچ نفسی گرمش نمی کنه....چه صدایی ...

بگذریم.

یه مرور می کنم از صبح تا شب ببینم بدون پلیرها چی می شه:

کله سحر که پا می شم، دست و صورتمو صفا می دم .زیر کتری رو روشن می کنم. می شینم یه ربع ذن بگیرم. خب اونم که موسیقی لازم نداره، تایزن تاشی مارو هم گفته، در هر شرایطی که می تونید ، مراقبه کنید...( هر شرایطو داشته باشین) وسط کار و جریان هجوم افکارو شمارش تنفس و مراقب نحوه نشستن بودن... صدای سیفون و شرشرلوله های فاضلاب همسایه بالایی می آد. چند بار تکرار می شه. دیگه هجوم افکار تبدیل می شه به تصویر سازی، این آقاهه، این خانمش ، این بچه اش... . خب حالشو بردیم! خداییش اگه بودیدارما بتونه اینجا نه ماه مکاشفه کنه...

موقع، خوردن صبحانه صدای یکی دیگه می آد: محمودآقاااا، نوشابه هم بریزم؟ ( ای خدا... ساعت شش و نیم نوشابه!!؟؟) حالا این وسط، ریز صدای لوله های آب و سیفون و آسانسور رو داشته باشید....سفارش های خرید و برنامه های روز رو ، منهم مرور می کنم. می زنم بیرون .یکی ازهمسایه کج کج از پارکینگ می آد بالا و ریز یه سلامی و می تپه تو واحدش. (زاآآرپ!!) بنده خدا چجوری رسید تا اینجا؟!...

تو کوچه، دست می برم گوشی ها رو بتپونم تو گوشم ...( یادت رفت؟) راهمو می رم. صدای استارت و زوزه مرگ ماشینا و صدا های صاحباشون: ااا؟ ضد یخ چیه ، حالا؟ منم باید بریزم تو ماشین؟!!مگه کمپانی نمی ریزه!؟...

آخ جووون! این دختر خوشگله! همیشه این ساعت با موبایلش از اینور رد می شه! امروز صداشو می شنوم...

ای ی ی ی !! بارالهاااا، توبه، توبه...

تو اتوبوس به قرقر موتورش گوش می دم. از هرطرف صدای صحبت می آد. یکی، موبایلشو روشن کرده داره یک تا ترانه افغانی  بعنوان موزیک متن سفربا اتوبوس می ذاره! برمی گردم به صاحبش یه چیزی بگم. می بینم گوشی رو گوششه. با سوکت ش داره رو بخار شیشه ، یه چیزی می نویسه! احتمالا متن پست امروز وبلاگشو...

پشت سرم دو تا خانم راجع به شوهراشون و شرایط استخدامی خودشون  و...صحبت می کنن، احتمالا موقع پیاده شدن حسابی باهاشون فامیل می شم. تکرر ادرار بچه اون یکی خانمه هم رو دیگه از بر شدم...

بقل دستیم با دلهره به شیشه ذل زده. بهم می گه : آقاااا!!؟ می گم : بله؟ می گه : برررف!!! نگاهش که می کنم دوباره می گه : اگه برف بازم بیاد چی ی ی ی؟ چه جوری برگردیم!!!؟ می گم : چی بگم ! خوب ،پیاده!!

می گه : آقااااا!! تورو خدا نگووو! من سه سر نونحخور دارم!!می گم: خب من چه کنم، مگه برف دست منه!؟

می گه : نه ، ولی شما هم نفوس بد نزن!!....( دیالوگ به این می گن دیگه؟!)

اینوریکی داره ریاضی مرور می کنه. گوش می کنم. این به دردم می خوره! شاید یه روز کلاس خصوصی گذاشتم...

می رسم ، چاپخانه: سلام . لبخند، سلام، سلام ، چای اول صبح و انفجار کار. اسپید مسترها، خمیازه می کشند و شروع می کنند به ترانه سرایی. سرکشی و پیگیری ها و تماس ها. شیرین بیان ( نمیگم مزه شو!) گاز می زنی و چرند بعضی مشتری ها رو تا آماده شدن فایل و کارشون با لبخند ، تحمل می کنی....

غروب ، تو راه برگشت. سرمو تکیه می دم به پشتی. دو تا مسافر عقبی راجع به باجناقاشون، شرایط کاری، حقوق و اضافه کاری و ... اینا داستان می گن. راننده به پام می زنه می گه: صفه کلاچ خریدم، سی وپن تومن. یه ماه نشده ...

زیر پل عابرپیاده می شوم. هوای سرد رو عمیق توریه هام میدم. از پله ها می رم بالا. خلوته. یه صدایی بهم می فهمونه ، اون بوهه مال زیر پل عابرپیاده نیست! مال پشت همین آقاهه است که هر روز جلوتر ازمن از پل بالا می ره...

می رسم خونه. تا یه نوشیدنی گرم آماده شه. چرخ می زنم. کف دستم می خاره که ریموته بردارم. (اما نه دیگه!!نمیشه) بچه های زیر پنج سال همسایه ها، با جیغ اره ای داستانای خاله شادوونه جوون رو تعریف می کنن.

صدای چند تا مکالمه تلفن رو هم با ذکر کلیه منابع ، مالی ، اعتباری، شخصیتی گوش میدم. برخلاف همسایه ها، من همشونو خوب می شناسم. گاهی که سراغ یه فامیل دورشونو که تا حالا اینجا نیومده رو می گیرم! کمی به شک می افتن که من دقیقا شغل ام چی میتونه باشه!...

هوس می کنم به یکی زنگ بزنم. ( فکر بد نکنین! پسر نیست!!)وسط مکالمه نیمه عشقولانه، صدای دوتا از خانم های همسایه که منتظر رسیدن آسانسورند می آد.سکوت می کنم تا اونا چندان مکالمه منو نشنون( به برکت تکنولوژی پیشرفته عایق بندی ساختمان ها ، تمام دیالوگها ، کنفرانس می شه!) پشت خطی نازنین هم فکر کرده من ذوق مرگش شدم که نفس نمی کشم!هی می گه: بگو دیگه، خب چی داشتی می گفتی....که تا می آم یه چیزی بگم. صدای یکی از خانما می آد که می گه: این آبی بالدارها خیلی بهترن!!! من دیگه واقعا ذوق مرگ می شم!!...

سر شام، این طنزهای چندش تلویزون و خنده همسایه ها روی نرو من همینجور تاتی تاتی می کنه....

منم که مریض، آخر اعصاب، ایراد دارم دیگه لابد... همینجور ریشه شیرین بیان گاز میزنم از حرص...

تا آخرین! صداهای همسایه ها تموم بشه، دیگه ناخونای پامو می جوییدم( یادمم رفته بود که بشورمشون، به شوری میزدن) ...

ساعت نزدیک سه صبح، بیخوابی زده به کله ام. ( توضیح بدم چرا؟)...

پاشدم. قاطی سی دی ها یکی رو برداشتم. پخش رو روشن کردم. ولوم رو بردم رو صد. جیمز هیتفیلد خوند ( البته خوندن که نه، انفجار) Nothing Else Matters.... منم حالشو بردم.... تا آهنگ تموم بشه، کل چراغای مجتمع روشن شده بود.....

صبح، پاشدم. ریموت رو برداشتم . پخش رو رو روشن کردم. آی پادمو از شارژ درآوردم و.... زدم بیرون. برف هم می بارید. همون آدمای همیشگی هم بودن. به همشون لبخند زدم...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط افشین |


ديروز روز عجيبي بود. مثل همه روزها. فقط کمي عجيب تر!
از صبح با شعر مست شدم .از آلوار،عادل عزيز،دائو ....
هر جا مي رفتم،به جامي از شعر سرخوش مي شدم و مي رفتم...
بعد...
مستي شرابا طهورا تماسي که با عزيزي داشتم.
نامه اي از دوستي دريافت کردم که تا الآن گيج ، درد نويسنده آنم.
با همان عزيز اولي تا حد قهر پيش رفتم و بازگرداند مرابه دلش به مهر.
تماسي بد با دونفر که بايد واسطه خير مي شدم به خاطر گ.. کاري يکي شان
برادر عزيزم صاحب وبلاگ دفتر سيمي...که ماتم از دست دادن پدر بزرگش را به من گفت.
محل کار هم که بماند...
دپوي چند تن کالا به سوله جديد
و کارهاي هميشگي...
شب هم تلفن قطع شده منزل هم مزيد علت شد. تازه مي گويي چرا صدايم عصباني است!

آها! اينها را چرا گفتم؟ شب ، حس خاصي داشتم . عصيان. نسبت به همه چيز دنيا...
با حرف علي عزيز خودم را آرام کردم...
رنج و زيبايي جوهر ذن است. توامان.
آرام شدم، اما عصيان در من ماند.
کجا برود بهتر از اين...
بگذريم...

با اين پديده يا موجود!محسن نامجو ، پارسال در بدترين شرايط زندگي ام روبرو شدم. مست از درد، زخم خون ريز دلم و... . عحيب اينکه، در اين شرايط ديگر تحمل اين يکي را نبايد مي داشتم. اما يکي از راههاي نجاتم پلير کوچکم بود، که هرچه مي يافتم در آن مي ريختم تا بشنوم و تماسم را با محيط اطراف کم و کمتر کنم. چنان آماده انفجار بودم که هر کلام روزمره چرندي مرا تا پاي ابراز خشونت کلامي و فيزيکي مي برد...
واين شد، گوش کردن ترنج و ساير کارهاي نامجو در حد تکرار،تکرار، تکرار.
حرف و حديث زياد دارد. در آرامش با ديازپام ده سامان سالور هم به بهترين شکل آمده. تحصيلات ناتمام،اشتهاربه اعتياد، افسردگي، بيخانماني...
عده اي اورا به مقام شاعرو خواننده ونوازنده و ابر ستاره موسيقي مي برند وباب ديلن ايران مي خوانند. عده بسياري هم ( هم از عوام و هم خواصي چون محمود دولت آبادي) گوشخراش بي استعداد مي دانندش.
مهم نيست. او باب ديلن نيست. لطفي و شجريان هم نيست. هيچي نيست، شايد.فقط خودش است. در فيلم سالور، کليپي از کوهن را پخش مي کند و مي گويد: همه گفتني ها رو گفتن. ديگه چيزي برا گفتن نيست...
شاگرديش نزد حاج سليماني ، مقامي نواز شيرين پنجه خراسان، تحصيل دوترم در رشته موسيقي،يک سال دوئت سه تارپيکاب زده با گيتار الکتريک عبدي و اجراي اشعاربراهني و اشعار نامانوس خودش...
اينها چکيده اوست. موجودي از نسل موسيقي زيرزميني ايران.
اما يک چيز، آخر فيلم مي گويد: آدم دنبال يه چيزيه تو زندگي ،پول، مقام هر چي... در نهايت دنبال آرامش هستي. گاهي مي شه اين آرامش رو با ديازپام ده ،چند ساعتي داشت و گاهي با موسيقي تنها چند دقيقه... تموم که بشه بايد دوباره تجديد ش کني....
ماها ،اين نسل سوخته هاي در به در عوضي،که هيچ چيزمان به آدميزاد نرفته. مايي که گناهمان ديدن هرآنچه زيباست و نپذيرفتن هر چرندي با پوشش تقدس. مايي که به هر نوع، همه چيز داديم، همه چيز،حتي ک... ولي باج نداديم... نه به زمين و نه زمان... نه به بيگانه، نه خودي. چيزي هم نشديم. حداکثر تو اين محيط مفتي که بهمون دادن با بيم و هراس فيل.تر و احضار به مقامات قضايي، نشستيم ( بلانسبت شما ها،خودمو ميگم) زرزر ميکنيم و تراوشات مغزمونو مي رينيم... چون يک چيزبرامون باقي مونده...
عصيان...
چيزي که همه مون رگي از اونو داريم کم يا زياد. از اسطوره ها و بزرگان و خيلي ها که فقط بايد آزگار اسم بنويسم....
تا ماها... از تويي که بر قلبم عصيان کردي و رهايم کردي، اويي که بريد و جلوي گلوله ايستاد براي آنچه خاک مي ناميم ش، از اويي که قيد خانواده را زد تا به کار و هنر و عشق خود برسد، از اويي که ملاک زيبايي زنانه را چون گيسوي بلند نمي داند با ماشين اصلاح کوتاه مي کند ، آني که به جاي دلبري کردن از مرزها مي گريزد تا بخواند،تويي که عاشقي را زار ميزني،ساز ميزني، تويي که مي نويسي، تويي که رنج را مي جويي، تويي که بي هيچ منتي و نامي و ناني مرهم دستها و دلهايي هستي که حتي شکل آدمي ندارند...
و تويي که مي خواني، محسن نامجو.
ذات هنرهميشه نوازش گرنيست،سيلي زننده هم هست. گاهي بايد رخوت را از هنر به شکلي گرفت . بايد کاري کرد تا دوباره به هنر نگاه کنيم. تا باشکم پرآروغ زنان نرويم شنيدن رکوييم . گاهي شعر را بايد وارونه خواند تا بتوان خواندش. خط را بايد شکست تا ديدني شود، رنگ را ادرار کنيم بر بوم تا تعفن آنچه را که مي خواهيم، بگوييم. محسن هم مجبورمان مي کند به دوباره شنيدن. نه از سواد موسيقايي بي بهره است نه از شعر. آنچه مي کند آني است که فوتوريستها در مانيفستشان سيلي بربنا گوش ذوق عام نام نهادند.
شاملو روزگاري در مجله دنياي سخن گفت: مثل موسيقي ما، که پيش درآمدي مي زنند، يکي مي آيد عروعري مي کند و رنگي نواخته مي شود! لطفي هم که در جواب محترمانه خواست دلجويي کند از سعي اش بر به آهنگ کشيدن اشعار سپيد شاملو و عدم توفيق اش سخن گفت. واما شاملو با کارد تبز وهم موسيقي رابريد. گفت: فديما رو بعضي ديوارا مي نوشتن لعنت بر پدر مادر هر که اينجا بشا....! ما هم بايد رو کتابامون بنويسيم لعنت بر... هرکي که بخواد با موسيقي بشا... تو شعرمون!!
راه نوزايي موسيقي ايراني ( با تمام شکوه و حرمت اش) تکرار نازنازي همان ملودي ها و دستگاهها نيست . کارد مي خواهد، شنونده را بايد برماني، حتي بترساني. وفتي شنونده اي شعور ندارد و گلو صاف کردن هاي صديق تعريف راتوهين به موسيقي سنتي ميداند .چه ايراد دارد بشا..ي به گوشش؟ شايد باعث شود شنيدن را و نه گوش کردن را ياد بگيرد.ما را درگير تکرار مي کنند. خواندمان، شنيدنمان، ديدنمان، حتي ذائقه مان براي چشيدن و لمس کردن. عادت کرده ايم هر چه عام شده را بيابيم و از ناشناخته ها بپرهيزيم. جرات از ما مي گيرند. نمي تواني بگويي که اين را که همه دوست دارند من دوست ندارم. من موسيقي را براي آن چند دقيقه آرامش مي خواهم،چه سونات مهتاب بتهوفن باشد،چه ترانه هاي کاباره اي سوسن کوري ( همين جا هم اعلام مي کنم که عاشق صداش و مرام وانسانيت اويم) مهم آن من است. هنر تنها مرا بايد سيراب کند، چه فرسکوي مهيب کليساي سيستين باشد يا نقاشي پشت وانت نيسان آبي فلان راننده بيلمز.
روزي آدم مذهبي عميقي را ديدم که پريشان بود. پرسيدم. گفت در ماشين غنايي را گوش کرده که مي گفت: عجب صبري خدا داره...( مهستي). گفتم : خوب؟ گفت : بايد نماز و روزه ام را دوباره بگيرم.خنديدم. گفت نخند. براي غنا شنيدن نمي گويم براي آنچه شنيدم مي گويم!...
محسن نامجو، تو لعنتي بودي که واداشتي مرا به تحرير موسيقي سنتي نه به شکل: يا ها هاهاهاهاي معمول حال بهم زن ،بلکه به چهره شکستن درد در حنجره نگاه کنم . تو عوضي بودي که باعث شدي بفهمم : وي خاطره ات پونز، نوک تيز ته کفشم... يعني چه. گوشه سلمک را از توآشغال دوباره شنيدم که يعني چه...
اگر موسيقي غربي ، هر بار زايش و تجربه اي را به بار مي نشاند، براي آن است که عصيان را در ذات خود دارد. از بلوز و جز تا راک و متال و رپ. راه دور چرا. نصرت فتح علي خان. ما به صرف نام مبارک مولا مي شناسيمش. نه آنچه که براي موسيقي ديار خود کرده. يا راوي شانکار...
ولي ما؟ دورمان مي دارند. از عصيان. از عصيان تابناک. از فرزانگي پرخروش...
با موسيقي، شعر، تماشا، تصوير و عشق... عصيان کنيم؟ شايد به آن چند دقيقه آرامش رسيديم. نترس. نگران منتقدها نباش. اگر حرفي براي گفتن داشته باشيم. در الک باقي مي ماند گوهر.نماند هم،نماند.مهم نيست...
از ديازپام ده و فلوکستين و پروزاک برايمان کاري ساخته نيست. باور کن. امتحان کرده ام. از عاشقي مي اندازد آدم را... باور نداري؟
از ارباب گابو بپرس. درخاطرات روسپيان سودا زده من....

بابا بزرگها هم عاشقانه روز برفي مي روند. بابا بزرگ قصه هاي کودکي مان حمید عاملی هم رفت...


+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط افشین |


برف مي بارد. در را که باز کردم. برف. اي ي ي ي ي ي ي جووووووووووونم ....
همه جا سفيد يا سپيد يا هر چي ....
چتر نمي خوام ....
حتي کلاه سرم نمي ذارم....برف خودش کلاه سرم مي ذاره ، گولم مي زنه...
کفشم ليز مي خوره رو برفا....
...
برفا رو که رو صورتم مي باره مي ليسم....
مرتيکه خل شده...
دلم مي خواد صورتمو تو برف فرو کنم ...
 بسوزه صورتم از سرماش...
...
همه خوشگل شدن... خوشگلا هم خوشگل تر...
پيرزنه با لپاي چروکيده سرخ اش...
دختره با پوست گلي گر گرفته اش...
به همه لبخند مي زنم...
از چندتا لنگه کفش و کيف و چترهم جان سالم به در مي برم ...
...
برف ، تو کوچه باغ امامزاده ، پونک ....
شنا مي کردم تو برفا... تو هم بودي با من...چقدر عکس داريم... نسوزندي ش که؟...
...
تمام جاده برفه...
راننده ها هم با سگرمه هاي تو هم لبخند مي زدن... حواسشون نبود...
تنها مزرعه باقيمونده هم قاطي اون کارخونه ها داره لبخند مي زنه و آسمون رو بوس مي کنه...
اوني که رو يخچال خونه ام هست ، تو مزرعه ، داره با يکي مي رقصه...
...
عينک اش را جابجا مي کنه و از لاي سيبيل اش مي گه: برف از پشت پنجره و کنار بخاري قشنگه،
نه براي...
مي خوام ماچش کنم بگم : گه!! اون سالها هم با يه کفش پاره و بدون کاپشن با شيکم خالي هم زير برف عاشق شدم و رقصيدم...
...
اس .ام . اس اومد: آخ جووون ! عمو داره برف مي آد!...
...
ممم م م م م م م م ...... امروز روز قشنگيه! هر روز، روز قشنگيه...
...
اوني که رو يخچال خونه ام هست، برام دست تکون مي ده ....
 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط افشین |

 

دررا با کليد باز مي کنم. نه، کليد را با در باز مي کنم. نه، باز در را ميکنم ، با کليد....
مي رم تو . آخ ! گاز نگير. مي ريم، تو ...
توتوتوتوتوتوتوتوتوتوتو.....
لباس ها را به چهار گوشه پرت مي کنم. جزپوستم چيزي تنم نيست. زيپ پوستم را بالا مي کشم.هنوز سرده . شوفاژها بخار مي کنند. به اون که روي يخچال نشسته ، دهن کجي مي کنم. درب يخچال را باز مي کنم .زيپ پوستم را پايين مي کشم. گرمم شد. يخچال بخارش شعله مي زنه . طبقه وسط . گوشتها را کنار ميزنم. چند کرم گوشتالوکه مثل (جي لو) خودشون رو تکون مي دن مي پرند کف دستم . درب يخچال را با پا مي بندم. اوني که روي يخچال نشسته تف مي کند. تف ف ف ف ف ف فف...
تلفن زنگ مي زند.آلووووووووووووو. اوووق دارم . کرمهاي ديشبي مي پرند بيرون. آخ! گاز نگير.باشد.اول تلفن. کيه؟ نه! من که اينجام.آهااا. با تو کار دارن. از روي يخچال مي پرد روي تلفن. دهن کجي مي کنم.
يک ، دو ، سه.... امشب چقدر آدمهاي توي پنجره زيادن. دم در بده، فرمااااا تو.... مي خندم. آدمهاي توي پنجره هم مي خندند.اداي منو در مي آرين؟؟منم اداتونو درمي يارم...مي خندم. مي خندن. مي خندم. مي خندن. به.... بخندين.
خ خ خ خ خانم جلسومينا، خ خانم جلسومينا، مم مم مم ممکنه اواواون شيپورو بزنين، مي خوايم نمايش روش ششروع کنيم...
چنگالو فرومي کنم تو تن خانم جلسومينا. شيره تن اش ميزنه بيرون.با کيف ولذت چنگالو تو تنش مي پيچونم...بو کباب مي آد...بساط ريديفه...فررررماا داااش بهروز... اوچيکتيم به مولاااااا...آروق ات منو کشته داااااشش...
يخ مي ريزم توليوان نوشابه دااش بهروز...يخ سرده. آبکي گرمه. اما ننه ام مي گفت. آبکي سرديه.مثل ماهي. مي خوام نهنگ بخورم.هموني که يونس رو خورد.اونم سرديه؟
 بررررررر.سردم شد.بغلم کن.سردمه. بغلم کن. استخونام از سرما مي لرزه.ازپشت بغلم کن. بسوزنم تنمو.دلم گرماي تن تو مي خاااااد....
نه!!!!!!
تو نه!!!
برو رو يخچال....
بو مي دي ي ي ي ي.تو منو توليوان نوشابه داااش بهروز ول کردي ي ي.اون تو سرده. سرده. تو سردم کردي. تو منو سرد کردي. تو منو کردي.... سرد.سرد کردي. سردکردي. سرده . سردمه.يلدا تموم نشده؟ وسط مرداده!هنوز يلداست؟يلدا.يلدا.يلدا؟ کي بود؟ بچگي هام؟ يلدا؟ياسي؟...
هااااااا؟چيه ؟ چي مي خواين؟؟؟؟ روتنم ووول مي خورين چرا؟ دوووسسسست دارم خودمو بخارونم...بچه بودم. يه بار خودمو خاروندم . تو صف.از دست خانم معلم کتک خوردم.ولي باز خودمو مي خارونم....
دم يخچالم چرا؟ کره رو کي تو دستم گذاشت؟ آررررره؟ کره لازمم؟ بي خيااااال باآ. يه راه  بيارم بالا ، بالا،  بالا ، بالاترررر. سوپرمن... اولين بار سوپرديدم ، با سوپرمن بچگي هام خيلي فرق داشت!....
به گلا آب دادي؟...
باشه.به گاز دست نميزنم. فقط بازي نشستني . صدامم در نميآد.همسايه ها شاکي نشن.پس کي ميآيي؟
....تو برو سر يخچال بشين. نزديک من نياااا.
احمد ، اس ام اس داد.در ساعت بيست و چهل و شش دقيقه .نمي تونم جواب بدم، احمد. سرم گيجه. گيج. گيج...صدا مي آد......صداي اس.ام .اس مي آد.اس،اس،آ ث ميلااااان ن.هووووووو....... شير سماورررر.....شير سماورررر....به...
اووو. توپنجره اداي منو درنيارين....تنم چرا مي خاره. دلم مي خواد.دلم مي خواد.دلم مي خواد.....
چي دلم مي خواد؟ فيلم فردين مي خوام.مشت ميزنه. خوبه. تام کروز بده. تتتتتتتت تق تتتتتتتتتتت تق.... با مسلسل آدم مي کشه. فردين خوبه. مي زنه آدما رو.نمي ميرن که!بخدااااا. بيا ببينشون تو خيابون ارباب جمشيد. تو منوچهري.حسن دکتر. غلام ژاپني. محمود بصيري...
يادته با هم رفتيم تو اون قهوه خونه. بين اون همه عمله اکره آويزون، با هم صبحونه خورديم...
صبحونه؟ نخوردم . با امير نون و پنير و چاي ...نخوردم. زنگ مي زنم . زنگ نمي زني.نه صداي در، نه تلفن... ناصر مي خونه. دلم ناصرو مي خواد. با اون صورت پف کرده و اون همه لوله تو دهنش... ناصررررر.
کرما دارن مي خورنت.من دارم برات اشک مي ريزم. دوستت دارم رو ديگه نمي تونم گوش بدم... نمي تونم...
من گريه مي کنم . شماها بخندين . شماها بخندين... بخندين لج منو دربيارين...
مي خوام يه طرف صورتمو کج کنم و بگم:?You talk`n me . دلم مي خواد مثل بابي، تاکسي مو پارک کنم، مگنوم بردارم برم تو خيابون. ...ها و ....ها و تموم اونايي که کش دارنو سولاخ سولاخ بکنم ... چيييه؟ نه ! حالااااا اين چييه؟ نه ! مي دونم ... مي گم اين چييه؟...آها. نه اينو که مي دونم عرضه شو ندارم. دستت درد نکنه، بار زدي؟ توووپ... بيااااا. ناصرهم  رفت. اوووووووق دارمم... گرمممه . سردم شد.سرده. صدا مي آد. صدا. کفتراي همسايه ن . ميآن دون بخورن.تو بشين رو يخچال.... اووووووق داررررم....
بالا آوردم. رو گليم . رو مبل . تو ماشين لباسشويي . رو بشقابا.... گيج مي خورم. لامپ اتاق چرا کنار صورتمه؟ من بالام يا پايين بالاست.بالا پايين خودم کجاست؟ هااا حرف بديه؟؟ بد کيه؟ منم . من بدم . شما ها مي گين. شما ها... همتون با هم ... تنهام کردين... منو تنها کردين... منو... تنهام...
از رو يخچال اومدي کنارم . برا من اومدي؟ بو مي دي که. باشه. تنهام . بمون.کجا مي ري. کثافت...تو بمون...
.......
.......
.......
صداي در مي آد. باز شد . يکي کنارم نشسته. موهامو ناز مي کنه.صورتمو پاک مي کنه...
با مني؟ به من مي گي: شششششش... آرروم؟  سرمو بذارم رو قلبت؟... اوهومم....خوبه...دوست دارم....

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------


سلام!!!به قول بچه ها: سر صبحي؟!
بابا،من که حالم خوبه که! اين که مثلا من نبودم که! يه رفيق ناباب دوست داشتني دارم. سر توهم زاها با هم کل انداختيم. اون مي گفت: آدمو مي بره به عرش. منم مي گفتم : ما خودمون ، رو عرش فرشيم، از همون فرشاي حجره حاجي بابا!هي براش از جريان سياله ذهن و توفان فکري و تمرکز روي موضوع و ذات آفرينش گفتم .مي گفت امکان نداره مغز تو شرايط عادي بتونه خودشو خلاص کنه.گفتم مغزاي خلاص مي تونن!!ماهم خلاصيم.گفتم چندتا سوژه رو باهم مي گيرم مي رم جلو.غير اينه؟ گفت نه!سازوکارش مشخصه ولي توشرايط عادي امکان نداره.براش مثال زدم .گفت همه اينا متوهم کردن خودشونو!گفتم اونا همه آدم حسابي بودن. گفت جنسشونو از من مي خريدن!...
دردسرتون ندم .قضيه بالا گرفت . شرط و شروط .
گفت اگه بتوني يه جوري بنويسي که من فکر کنم: با حال خراب اومدي، زدي. متوهم  شدي.نوشتي. شرطو بردي...
گفتم الآن خوبم ديگه،پاکم؟ گفت آره . گفتم ميرسم خونه. مي نويسم .بهت زنگ مي زنم . برات مي خونم. گفت باشه.
خوندم.
آشغال!! الآن داره مي آد ببينه من تو خونه چي داشتم!!!!ديوونه مي گه ساقي ت کيه!؟...
مي گه شرط  رو هم نمي دم...

شما که...؟ شک ندارين به سلامت من؟؟
اي اي . خيلي ، خيلي نامردين!!!اينجاشو ديگه فکر نمي کردم.نامردا.


                                                                

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم دی 1386ساعت 7:39 قبل از ظهر توسط افشین |

شب ، مثل هميشه دير رسيدم . کمي فکر کردم. ديدم گرسنه ام.
در يخچال يا به قول مادرم و تو( تلوزيون! چون مرض تماشاي يخچال رو دارم ، يک حالي ميده! با اون چراغ روشن و نور ملايمش ،اون خرخر موتور وصداي گردش گاز تو لوله هاش .هر موقع مي رم خونه مادر، سه تا يخچال داريم در سه سايز! هر کدوم هم ساز خودشونو مي زنن!، يک عشقي مي کنم . تا جيغ اش در مي آد و مجبورم سريع يه چيزي بردارم...)
حالا منوي خودم:
ماکاروني با سوس قارچ و گوشت.  کتلت . سبزي پلو. سوشي . ...
به هيچ وجه حس گرم کردن هيچ کدوم  رو نداشتم. آوووووووووووو، ظرف بردار، غذا رو دربيار ، گرم کن ، بخور... اينهمه کار.
خواستم سرشو با آب گول بمالم و بگم که صبح برات نيمرو ميپزم ، با پنير و آب پرتقال و نون تست!
ديدم چپ نگاه کرد!
گفتم يه توافق!مي زنيم به شام ساده و نيمچه عرفاني!
هميشه خشکبار و تنقلات طبيعي رو ميزم هست.
يه پياله( پياله رو داشتين؟ عاشق اسمشم.) برداشتم از هر کدوم يه ذره ريختم.
لم دادم و دوتايي حالشو برديم...
مزه هاي مختلف و متنوع رو مزمزه مي کردم.ميذاشتم کنج لپم( اينم از اون جاهاست) خيس بخورن تا عطر شون دربياد.ترش و شيرين حتي گاه تلخ، طبع هاي متفاوت. هر لحظه يه طعم . با توناليته هاي ( اين ديگه از کجام در اومد؟) متنوع. عرشو سير مي کردم. تمام گيرنده هاي دهنم کار مي کردن. چقدر طعم؟ نمک که خشکبار رو آلوده نمي کنه ، خيلي خوب مي شه لذت يه سنت چند هزار ساله رو تجربه کنه.
نشد يه چيزي کوف.... ، حتما اين بايد به کار بيفته.


ياد يه کوآن افتادم:
يه استادي به شاگردش طالبي مي ده ، مي گه خوشمزه است؟ اونم با ملچ و ملوچ مي گه : به به!خيلي خوشمزه است!
اينجا استاد ( طبق عادت جاودانه تايزن ها که بايد حال طرفو بگيري وگرنه روزت شب نميشه) مي فرمايند:
کدام خوشمزه است؟ طالبي يا زبان؟
(عرض نکردم!)شاگرد که طالبي ديگه مزه کاهگل رو مي داد گذاشت کنار و دري وري ، با طشت ول داد:
اين طعم زاييده وابستگي است نه تنها وابستگي طعم طالبي و زبان ، بلکه هم چنين است وابستگي بين....
( تو رو جان عزيزتون، آدم برا يه طالبي اينجوري ک.... مي گه؟)
استاد داد مي زنه سرش مي گه: ابله ، ابله!! چرا ذهنت رو پيچيده مي کني؟ اين طالبي خوشمزه است. طعم آن فقط همين است که احساس خوبي مي دهد. واين کافي است...
( اصلا نمي خوام برم به يه دوجو يا دير، برا يه طالبي آدمو جون به سر مي کنن)


ياد دوستام ، از قديمي ها تا جديداشون افتادم. حتي آدمايي که در طول روز باهاشون سرو کار دارم و يا يکبار در عمرم مي بينمشون...هر کدوم يه طعم و مزه و عطري دارن ( سوء تعبير ممنوع) . متفاوت و متنوع. هر کدوم ساز خودشونو مي زنن. يه عقيده ، يه عادت ، يه فرهنگ .... ولي مجموعشون را دوست دارم يا سعي مي کنم دوست داشته باشم يا زور مي زنم که بتونم تحملشون کنم. زياد با آجيل فرق نداريم . درسته مثل من کرمو هم توش هست ،  ولي اگه بهم ديگه احساس خوبي مي ديم ، اگه دهن هم ديگه رو (سوء تعبير ممنوع) زهر نمي کنيم. اگه ديدنامون باعث بشه يکي تو اين دوره زمونه گه، اشکي بريزه و سبک شه يا لبخند بزنه.... هر چيزي... هر چيزي....
اين کافيه، نيست؟

الآن صبحه. اين چنان چپ نيگام کرد. مي گه کو صبحانه مفصل ات؟؟ ديشب که با ذن و کوآن و آجيل در دهنمو بستي امروزهم ...؟
نصف بطري آبو سر کشيدم و دويدم برم سرکار و گفتم : الآن برسيم با بچه ها يه چي ، توووووپ مي زنيم!!!
تو ماشين هم داره منو چپ نيگا مي کنه.زبون نفهم ذن رو نمي فهمه...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 8:44 قبل از ظهر توسط افشین |

سوز سردي بود. لباس ها گرم بودند . ولي هر جا که با هواي بيرون در تماس بود تا استخوان مي سوخت. اولين بقالي باز را که ديدی، بچپ داخل.
هووووووو. سرده. سلام.
داخل بقالي هم گرم نبود.
يه بهمن کوچيک
داخل ويترين يخچال، سرشیر
يه سرشير
.
.
.
سرماي بيرون تغيري نکرده بود.
اتوبوس اول رفت.
درک
روکش سرشير را باز کن.
ليس بزن.
تک و توک عابر ها نگاه مي کنند.
بوي ترش زباله يخزده با عطر سرشير قاطي مي شود.
بچه گربه کنار سطل زباله مي چرخد.
سرشير را جلوش بگذار.
.
.
.
تند تند مي ليسد...
نفس نفس مي زند...
سير شدي؟
گربه نگاه پرسشگري مي کند.سير که شد، تازه يادش افتاد، احتياط کند.
.
.
.
لگدت را درست زير شکم بچه گربه بزن.
چه شوتي!
بايد مي رفتي ليگ برتر!

.
.
.
کاميون ترمز هم نگرفت.
تا چه مسافتي، آسفالت را استامپ مي زد!
اتوبوس رسيد.
سوار شو...

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 8:35 قبل از ظهر توسط افشین |

 

سیزده یلدا با تو بودن، چه زود گذشت. این یک یلدا بی تو پایان ندارد...

یلدا چشمان توست ، برای من گمشده در شب...

یلدا، اندوه بی تو بودن است، بی امید دمیدن مهر...

یلدا بی تو یعنی باورتاریکی، یعنی نبود نور، یعنی...

آخ ، یلدا بانو....

.

.

.

باز من ماندم و خیابان های خالی شب...

تنها آشنا، تیرهای اداره برق است.

یلدا را با آنها گذراندم .

ولی باز سحر نشد این شب...

 

+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 10:29 قبل از ظهر توسط افشین