تبليغاتX
.

ديشب از رو يخچال اومده بود پايين. داشت واسه خودش چرخ مي زد. داشتم کتاب شرق بهشت رو مي خوندم. زير چشمي نگاهش کردم. گفتم : هاااا؟ چيه؟ ....
در و ديوار رو نگاه مي کرد. گفت: کي ؟ من ؟... نه!!
حرفي نزدم....
گفت: آآآآآآآآ....
کتاب رو ورق زدم ...
گفت: شما هاا همتون مريضين!!!
اينقده خنديدم که چشام خيس شد! داشت جاي ديگه هم خيس مي شد که ديدم عصباني شده...
گفتم : هااااا؟ بي مقدمه يه چي ميگي آدم ميخنده خب! ما هم که مريض!!! بيمار رواني!!!
گفت : نه... جدي ميگم....
گفتم : ببين! ديالوگ گوش مي دم ... حرف بزن.
گفت: مي گم مريضين براي همينه ديگه. همش ادعا ! همش چسي ! همش گنده گوزي !....
گفتم : آهااااا! به اين مي گن ديالوگ؟! تو يه سر برو وبلاگ نغمه تو يکي از پست هاش توضيح داده....
گفت: دارم حرف مي زنم ... خودت مي گي آزادي بيان!! ديالوگ !!! عصيان اينا !!!!.... پس زر نزن، يادت رفته خودت چه جوري حرف ميزني؟ ... پس ، خفه!! .... شما ها چتونه؟ يه مشت موجود بهم ريخته داغون پرمدعا... همش نشستين تو اين جاي مفت دارين زر مي زنين.... اگه اينجا رو پولي کنن همتون ميرين مي ميرين! نيگاه کردين چي مي گين؟ همش عقده اي بازي . تو زندگيتون شکست خوردين اومدين اينجا مي رين رو منبر... برا خودتون مريد جمع مي کنين. پي س . ک . س مفتين . از معرفت و عرفان و مديتيشن تا سولاخ .... ( بد قاطي کرده بود!! کف گوشه لباش جمع شده بود)
گفتم: اووووي ي ي، يابووو.... درست صحبت کن اينا که ديا....
گفت : ....... ، ........، .........، ( همش فحش ک دار بود!!!) دارم حرف ميزنم ، زر مي زنم .... قاطي ام ، گوش کن.... خفه شو و گوش کن....
نشستين ننه من غريبم تونو چون دنياي واقعي، ت...! ندارين به کسي بگين تو اين دنياي مجازي زر زر مي کنين.... وجود دارين برين زندگيتونو درست کنين... نمي تونين که... يعني عرضه اشو ندارين...مثلا خود تو گوساله ، مي دونم همين ک... شعرا رو ور مي داري مي نويسي که بگي چقده فرهيخته اي!!! که بگي من منزه ام از اين حرفا.... خودتو چس کني واسه بقيه.... همتون تو محيط کار، زندگي خونوادگي ، بقالي ... هرجا .... عاجزين از بر قراري ارتباط .... همش افسردگي ، همش ادا ، همش : آآآآه ه ه ننجون من چنقذه غمگينم.....
وجود ندارين که يه کار ساده رو انجام بدين ... تنهايي يه تصميمي بگيرين .... حتي برين مستراح کو... تون رو بشورين!... بعد مي آين اينجا برا خودتون حکم مي گوزين.... آري بايد چنين کرد ، مارکس مي گويد که ..، نيچه مي فرمايد:...، زرتشت مي نالد که:.... . برين گم شين ....چه کار مثبتي کردين؟ هااا؟ چه باري از رو دوش يکي ديگه برداشتين؟ حتي اينجا هم همديگرو آزار مي دين بعدم مي آيين قربون هم مي رين.... خود تو نکبت زر نزدي که دارم مي رم ، شايد ديگه ننوشتم؟ هاااا؟ کو ؟ ت... نکردي اين کارو بکني، محتاج به به چه چه بقيه اي.... اينکه بيان بگن : واااااااااي تو چقد ناز مي نويسي! وااااااااااي تو چقد فرهيخته اي...
......... ، ............ !!!! ( بازم فحش ک دار بود!!!) ريدي داداش ، ريدي .... حالم ازتون بهم مي خوره ... زمين به چيه شما احتياج داره انگلها؟ نباشين ت.. شم نيست ... چال مي شين مي رين پي کارتون....
گفتم : آآآآآآ....
گفت : خفه شووووووووو! دارم اوق مي زنم .... گوش کن.... اون تمرينه بود جلو آينه، روزي سه بار به خودت بگي : خيلي باحالي! روزي دوبار بگي دلم برات تنگ شده... تونستي انجام بدي؟ نمي توني... الدنگ ... مشکلت جاي ديگه است ... شنيدي که مي گن صدو بيست وچهار پيغمبرهزار اومدن که فقط چند تاشون کتاب داشتن... بقيه شون فقط خودنوادشونو هدايت مي کردن ... هيچ ادعايي نداشتن و تو وبلاگم نمي نوشتن... تو چي ؟عرضه داري يه کار مثبت بکني بي هيچ منت و ادعا حتي به خودتم نگي؟؟ هاااا؟ مي توني بري تو يه آسايشگاه معلولين يا پرورشگاه با حداقل حقوق استخدام شي و کار کني؟مي توني؟ مي توني بري پيش اونايي که کارتن خوابا و آشغال معتادا رو راست و ريست مي کنن کمکشون کني؟.... بخوره تو سرت اين کاراي اجتماعي، عرضه داري يه روز يکي رو حتي خودتو نرنجوني و آروم کني؟ تويکي که اگه صبحونه ات دير يا زود بشه بقول خودت قندت مي افته پايين خلقت تنگ مي شه ....م اون خلق تنگه تو!!... گ... مي خوري از درد حرف بزني.... ( ديگه داشت نفس نفس ميزد...)
گفتم : يه ليوان آب بيارم برات؟
گفت : شا....م به اون ليوان آبت!! مي خواي بگي خيلي انساني؟ مگه از من متنفر نبودي؟ حالا آب مي آري برام که بگي خيلي مهربوني....؟ ..... بوو مي دادم که.... مي گفتي نيا نزديکم ..... نکبت...
.......
نمي دونم چقدر گذشت. کي رفته بود رو يخچال. من کي داشتم شام درست مي کردم ... داشتم فکر مي کردم.
به حرفاش. به خودم .... نمي زاره دو روز آروم بمونم ....

صبح که مي خواستم برم بيرون ، بهش گفتم مي خوام اينا رو بنويسم.... برگشت يه نگاهي کرد جاي هاوار تا فحش ....رفتم بيرون.....

فکر کردم:
يک : راست مي گه . شديد .
دو : نه زر زده اينجوري نيست .
سه : شايد باشه شايدم نه. يه چي بينابين.
چهار: ماها تو يه زمونه اي دنيا اومديم که ، يادمون دادن هيچي ثبات نداره، خوبي ، نيکي ، آرامش ، اقتصاد ، بنيان خانواده ، فرهنگ ، غيرت ، اخلاقيات.... و حتي بدي و زشتي.... انگار يه سمي تو هوا پخش شده که همه رو مسموم کرده. همه يه جوري مريض شديم . قلبمون ، روحمون ، پايين تنه مون .... همديگرو که نگاه مي کنيم ، گاهي نمي شناسيم ... بحث فشار اقتصادي و مالي و بحران هاي سياسي اجتماعي نيست فقط.... به قول بگ تو کتاب خدا حافظ گري کوپر: کي کلوچه رو از تو جا کلوچه کش رفته.... کلوچه ما کجاست ؟ رفته همون مغولستان خارجي؟ يا نه اصلا از اولش هم نبوده... شايد يه توهمه که باهاش بتونيم زمستون برفي عاشق کشو تحمل کنيم... مثل سوپ جوجه مامان فراني ، که هر چي اون ميگفت من درگير مذهب و ايمان و اينام به زور به خوردش ميداد...
آره ، دارم خودمو لخ لخ مي کشم رو زمين . خودمو تحميل مي کنم بهش. به دوستام ، به خونوادم ، ... ولي کي مي تونه بهم بگه : نه اينم درست نيست؟ برو بمير... آيا اينم کار درستيه؟ شايد ( حتي اگه از رو ترس و بي جربزه گي هم باشه ) اين تلاش نصفه نيمه ناقص هم براي زندگي کردن ( نه زنده بودن) رو بشه يه کار مثبت تلقي کرد. شايد همين که بتونيم بريم سر کوچه دو،سه سيخ جيگر بگيريم يا يه پک از سيگار، خودش يه کار خيلي مهم باشه... نمي دونم ... مثل فيلم ديدن نيست که بشه حکم صادر کرد.... نمي شه با اين شرايط زندگي به راحتي به فراسوي نيک وبد رسيد... ولي حداقل مي شه يه کاسه سوپ جوجه باشيم برا همديگه....
( هااا؟ دارم زور مي زنم Happy End بشه؟) نمي دونم... شايدم هميني که محسن نامجو و عبدي باهم دارن تو گوشم مي خونن بهترين راهه : مي شه داد زد آهااااااااي مردم ، کلا به .... .
شما ها چي مي گين؟....

دانلود کنید... رفتم سر کوچه.... همون ترانه که گوش می کردم...

پ.ن ۱: اینروزا همش یاد این جمله همینگوی می افتم... یه مرد تنها ، نمی تونه ...
به غمگینی جمله توجه نکنید.خود مطلب مهمه...
پ.ن۲: یکی با هم تماس گرفت و گفت خوب حال خیلی ها رو گرفتی! اگر شما ها هم همچون فکری می کنید همینجا عذر خواهی میکنم و این پستو پاک می کنم و همون ترانه رو گوش می دم....
پ.ن۳ : علی عزیز یه پست خوب نوشته، یه جورایی شبیه به حرفهای من . بخونیدش .استثمار معنوی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 2:38 بعد از ظهر توسط افشین |

 

فیلم دیدن خیلی خوب است ( این یکی حکم است!)...

البته در سالن سینما خیلی بهتر است. اما وقتی لذت سینما را تو بگیرند، می ماند دیدن فیلم با پخش های امروزی ... لذت سینما را ندارد. آن جادوی مکانهای مقدس را ندارد. آن تاریکی ، آن وهم ، آن محدودیت زمانی ، آن تقسیم تجربه با دیگرانی که نمی شناسی....

حالا فقط ، شاید دلخوش کنی به دیدن فیلم با دوستان... وگرنه باید تنها ببینی . نشئگی لازم را ندارد. مثل می نوشی در تنهایی... به پای نوشانوش جمعی نمی رسد....

گاهی فیلم که می بینی ( خوب یا بد) مست می شوی. با تمام فیلم. نمی دانی از کدام صحنه یا بازی لذت برده ای و آتش گرفته ای... داغ می کنی . دور خودت می چرخی . می خندی . بغض می کنی . اشک می ریزی.... حال می کنی در یک کلام ....

گاهی هم از فیلم تنها یک صحنه و سکانس و گاهی تنها یک نگاه ، یک لبخند ، یک شات... از منظره ای ، بازیگری ، ....

مثل ایرنه پاپاس... با آن چشمان یونانی که وقتی فقط نگاهت میکند ( چرا وقتی فیلم می بینی فکر می کنی بازیگر فقط به تو نگاه می کند؟)

بابی ( رابرت دونیرو)  که با  آن لبخندی که یک طرف  صورتش را جمع می کند می پرسد: 

…You talk`n me?  لبخند ،که نه زهر خند می زنی . انگار خودت این سوال را پرسیدی. وقتی که منتظر می ماند تا زن توی شوی تلویزیون شوهرش را ترک کند... می خواهی با او بزنی تلویزیون را بشکنی...( چند بار تا حالا این آرزو را کردی و نزدی تلویزیون را له نکردی- چون پول خرید یکی دیگر را نداشتی؟!) ...

یا که آخر فیلم وقتی دیگر گلوله ای برایش نماند تا به ... کش ها و ..... ها و ..... ها شلیک کند، با دست به شقیقه اش اشاره می کند و با زبان ادای شلیک را در می آورد.... ( راستی چرا بابی با اسلحه اینقدر جذاب تر می شود؟ مثل شکارچی گوزن، صحنه رولت روسی با نگهبانان بازداشتگاه...)

یا وقتی که فرانکشتاین را برای کنت برانا باز آفرینی می کند و زیر آن گریم سنگین با تنها چشمی که گریم نیست و در آن اشک موج می زند ، می فهمد که کیست و چه آفریده ای است....

براندون لی را دوست دارم. در فیلم کلاغ. با آن گریم صورتش. گریم دلقک سیرک. که نمی خنداند. تمسخر می کند. همه پلیدی را.... آخرین فیلمش و مرگ بی معنی اش با گلوله ی پنهان شده در سلاحی که تنها باید او را می کشت....

وقتی که بر روی پشت بام می ایستد .گیتار الکتریک می نوازد. آن راک تلخ را. صدایش را به تمام آن شهر نکبت می رساند. گیتار را هم ، زیباتر از هندریکس می شکند... وقتی با گلوله کف دستش را سوراخ می کنند و به تمسخر زار می زند و بعد با پوزخندی زخمش را جوش می خورد نشان می دهد... وقتی که مبارزه می کند . یک رزم زیبا و کامل . یک رویین تن مرده با تمامی شرمی جنگد...

ترز را دوست دارم. تمام فیلم را. آن موقع دلم می خواست ترز را ببینم تا همچون کاتولیک مومنی بوسه ای بر نوک انگشتان پایش بزنم . آن فیلم غریب را.

ناخدا خورشید را دوست دارم . وقتی ناخدا به صورت ملول می کوبد. حقیری را تحقیر میکند. و آن پیرمرد کور نی هنبونه می زند...

از تمام نسخه آمریکایی اش، صحنه ای را دوست دارم که ، لورن باکال با تمسخر ادای آن دخترک را که می خواهد دل همفری بوگارت را ببرد ، در می آورد... یعنی که: گوسفند! دوستت دارم . بفهم . دل به کسی نده. یک مرد تنها نمی تواند...فقط من با توام....

بوگارت شاهین مالت را دوست دارم. اوج ژانر بازیگر سینمای گنگستری.

کازابلانکا.... کسی هست عاشق این فیلم نباشد؟ ( اگر هست، لطف کند خودش برود بمیرد!!)

جنگل آسفالت. هم اسمش را دوست دارم هم فیلمش را.

موشت را می شود دید و نگفت سینما یعنی این؟

باشوی بیضایی را که نمی شود نگفت. سوسن تسلیمی. آن چشمان روشن. آن صدای کامل: ئه مان گیمی مورغانه ، شومان چی گیدی؟ هااا؟ آها....  و رگبار...

خانه خلوت صباغ زاده را دوست دارم به حرمت 14 بار دیدن ش در سینما.

هفت را که می بینی شک می کنی معنای خیر چیست وشر چیست؟ که می تواند تفسیر کند؟......

ادوارد دست قیچی را دوست دارم. دوست دارم. تیم برتون را دوست دارم . جانی ادوارد دست دپ قیچی را دوست دارم....

پیرمرد و دریا... تجربه مشترک فیلم دیدن با پدرم و رمانی که هر دو خوانده بودیم....

جاده... جولیتا ماسینا... دلم برایت تنگ می شود جلسومینا...

اسب کهر را بنگر... عصیان یک مرد، که آرمانش شکست خورده . اما خودش نه . می رود تا مادرش را دم مرگ بدرقه کند. و خائن را بیشتر از دشمن سیاسی مستوجب مرگ می داند...

HERO  را دوست دارم. زیبایی تصویرسازی شرق دور را. سکانس باران تیر،و مکتبخانه خط را... جت لی را که می رقصد و با شمشیر تیرها را می تاراند . هنر رزمی .

بروس لی . پوسترش را داشتم . گارد گرفته بود. خط زخم ناخن از روی سینه تا شکم.... تخسی کودکانه اش ، همان بود که در کودکی آرزو داشتیم....چقدر مثل او جیغ گربه ای می کشیدیم و دوست داشتیم سوسک زنده و کباب گربه بخوریم و 10 کاسه سوپ....

فردین. گنج قارون. صحنه آبگوشت خوری با آرمان و ظهوری... و آواز گلپا...

تارانتیوی آشغال کله... کیل بیل را بکش!! اوما ترومن( راستی کسی به اوما نگفته دماغش خیلی ضایع است! عمل کنه!!) وقتی که در آخر فیلم با شمشیر هانزو آن همه یاکوزا را لت وپار می کند...

کینگ کونک و گودزیلا را هم دوست دارم. اولین فیلمی که به تنهایی در سینما  دیدم. نسخه پیتر جکسون را هم دوست دارم. ارباب حلقه ها را هم... هم لیو تایلر را….

لیون ، گری اولدمن ، ژان رنو و آن دخترک ناتالی پورتمن … قسمت هایی از فیلم که هیچ وقت یادم نمی رود…

شب. هر دو در اتاقهایشان خوابیده اند. دخترک شاید رویای عشق و رابطه ای ممنوع و ناممکن را در ذهن می پروراند و لیون هم با حس انسانی که در او زنده شده… خشمگین از این بیدار شدن غرایز با اسلحه به سراغ او می رود….

یا دهشت روبرویی گری اولدمن با دخترک در دستشویی اداره پلیس… یا آنجایی که پورتمن با دلبری می کوشد توجه لیون را جلب کند و وقتی لیون به کبودی صورتش نگاه می کند سرش را پایین می آورد تا موهایش کبودی را بپوشاند…

سکوت بره ها…. را دوست دارم. جوی فاستر و هاپکینز… حیوان انسانی که درون قفس پنهان است. با اقتدار کامل. با حس بوی باران از لباس جودی فاستر او را خلع سلاح می کند…

لارنس عربستان…. شکوه سه ساعت سینمای نفس گیر…

مل گیبسون آنچه زنان می خواهند، آپوکالیپس ، مصایب مسیح…. وقتی که می خندد با آن دندانها و به پهنای صورت...

جک نیکلسن… اسطوره …. کار زیاد و تفریح نکردن جانی رو خسته کرده… Some Gotta Good را ببین تا بفهمی وسواس یعنی چه...

مصاحبه با خون آشام... تام کروزی که بازی نمی کرد ، خون آشام بود...

دراکولا... برام استوکر، کاپولا، گری اولدمن... فیلم دیگر چه می خواهد....

جیم جارموش.... مرده مرد، گلهای شکسته، سگ روح... جانی دپ ، بیلی مورای، فارست ویتکر... برای مردن از خوشی کافی است...

جاده مالهالند و مخمل آبی..... جرات داری بگویی می فهمم؟ ببین تا حالت بد شود... بازیچه می شوی در دستان کارگردان.... مثل آن صحنه تاتر که مجری می گوید هر آنچه می بینید حقیقت ندارد... زنی پای میکروفن می خواند... تحریر میدهد صداش را و تو با بازیگران اشک می ریزی... زن بیهوش می شود ودو کارگرصحنه او را بیرون می برند و همچنان تحریر ادامه دارد... و آنها و تو هنوز اشک می ریزید....

کوبریک؟... چیزی می توانی بگویی؟ من که نه...

بابل... برجی که انسان ساخته، زبانی که گم کرده و معنایی که نمی توانی به کسی منتقل کنی... گنگی...مثل آن دخترک در اپیزود ژاپن... و جایی که زبان کاری از پیش نمی برد... وقتی کیت بلانشت زخمی و براد پیت همدیگر را می بوسند ... ادراربلانشت و لگن گذاشتن ... حرمت رابطه زناشویی، صمیمیت گم کرده دو آدم... حتی در صدای ادرار...

تارکوفسکی ، کیشلوفسکی، وایدا و خیلی ها... سینمای اروپای شرقی... چقدر مدیونیم در آن سالهای بدون سینما.....

تنهایی یک دونده استقامت ، تف کردن نفرت به صورت خانواده ، پلیس و بقیه...

راننده.... له کردن مرسدس بنز در آن پارکینگ زیرزمینی...

جیا،  آنجلینا جولی...

ارتباط فرانسوی ، شکلات......

 

 

واااااااای.... چقدر فیلم... دارد یکی یکی به ذهنم می آید... بقیه اش را هم بگویم؟... تمام بلاگفا را باید بنویسم. مهم نیست که هنر است یا نه. مهم نیست ابزاری است برای پول پارو کردن، مهم نیست تهاجم فرنگی! است.مهم آن حس مشترک بین من و تو است که روی پرده نقره ای شکل می گیرد.سینما پارادیزو هم همین را می گفت. یک حس مشترک. شاید انسان بودن.شاید کاتارسیس. شاید تکه های خاطرات. شادی ها .غم ها. دوستی ها.هر چیز... لحظه ای از زندگی که با لذت می گذرد...

بقیه اش با شما.... 

 

پ. ن ۱: راستی این فیلمهایی که اسم بردم. الزاما نباید مورد پسند شما ها باشه... من لحظه های خوشی با این فیلم ها داشتم.... شما هم خاطرات خودتونو دارین ... بهشون فکر کنید....
پ. ن 2: راستی بابت ویولن زن روی بام ممنون! خیلی بامزه بود!! مخصوصا شباهت اون بازیگره که افروز میگفت شبیه منه!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 1:24 قبل از ظهر توسط افشین |

شده ام عین این جارچی های منحوس...

داشتم پست جدیدم را آماده می کردم که.... منیر سلطانی همسر نیکول تماس گرفت و خبر داد...

نیکول فریدنی عکاس معاصر هم رفت...مردی که ایران را به تصویر کشیده بود...

نیکول


پ.ن1: ژازه طباطبایی( تباتبایی) هم... تنهامان گذشت.... مجسمه ساز و نقاش....
گه+ر می بارد برایمان....
خسته شدم از این همه رفتنها که پر نمیشود به این زودی جایشان.... مثل خیلی ها....

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط افشین |

امروز ، روز میلاد تن توست... مبارک بادا... 
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 9:17 قبل از ظهر توسط افشین

صبح اول وقت آقای بکایی ( سرویسکار ماشین های هایدلبرگ) آمد. ماشین را وارسی کرد. فنر شکسته را تعویض کرد. ماشین الآن کار می کند! به من گفت: فنر جزیی از ماشین است نه کل آن...

 

خیلی دیدگاه گشتالتی بود.... یه جورایی هم آخر ذن!! می گن ها: غره مشو مرتبتی ورای مرتبه تو هست... اینو می گن....

پس نتیجه می گیریم که: نه علم برتر است نه ثروت!! فنر از گهر( راستی این کلمه گهر هم خیلی باحاله ها! گه + ر!!!!) برتر آمد پدید...!

بابا خان هم لحاف پنبه ایش را باز تکاند... بتکان بابا خان. آنقده بتکان تا جانت در آید!!

پ .ن 1: راستی باباخان انقده دلم می خواد بیام رو بارگاهت بالا بیارم!!!از بالا تا پایین.... تا بفهمی چقدر بابت زجرایی که به هممون دادی و می دی ازت متنفرم.... صحبت دیروز ما رو که شنیدی؟ اینم یکی از دلیل ها........
حال کن با جلال و جبروتت...

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 10:9 قبل از ظهر توسط افشین |

امروز، یکی از ماشین های چاپ از کار ایستاد. بازش کردیم.دیدیم یک فنر فولادی شکسته. یک فنر فولادی...
پس... چرت می گفتم... مطمئن شدم...
یک پاکت بهمن کوچک... هنوز تو یکی رفیق گه و خوبی هستی برام...
با هم دود کنیم.... خودمان را...
خیلی سخت است. یکی را ببری تا بهشت بعد بگویی چشمانت را ببند تا ببوسمت. تا لبهای تشنه و خشکت را با شراباً طهورا سیراب کنم... چشم اش را که باز کند ببیند در جهنم است... با همان شعله ها و ضقوم و فشار و دندان....
از او چه دزدیده ای...؟
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط افشین

سلام
يک سري خط خطي که نمي شه بهشون گفت نقاشي از تاريخ 6 الي يازده بهمن روي ديواراي گالري مهرين آويزن مي شن. منم کنارشون آويزونم....
افتتاحيه روز ششم از ساعت 5 تا 8 عصر و مابقي روز ها هم همينطور...
نشاني گالري مهرين : گيشا( کوي نصر) سمت جنوبي خيابان فاضل غربي - پلاک 21- نگارخانه مهرين
تلفن نگارخانه:88240946


پ . ن :آآآآآآآآ..... خواستم خبر بدم. الآن هم حالم بده. با خودم درگيرم شديد. ولي دوست دارم اگر دوست داشتين بياين... فعلا اين پست رو همينجوري تحمل کنيد تا بتونم دوباره بنويسمش....
همش ياد اين شعر قيصر نازنين مي افتم....شعر ناگفته

پ . ن۱: الآن حالم خوبه!! خواستم موقع ادیت پاکشون کنم ولی بعد دیدم نه! بذارم باشن. یه مدته زیاد قدقد کردم....لازمه که پنهان نکنم یه چیزایی رو....

آدمی اگر هم بتونه که مثل یه ستون فولادی باشه به جایی نمی رسه . چون فولاد هم نقطه شکست داره و خم می شه....

با کیوزاکو چند ضربه محکم به خودم زدم. نه به قصد روشن شدگی بلکه خود زنی واجب! و با یکی که خوب حرف می زد حرف زدم و حرف گوش کردم و دوباره خودمو جمع و جور کردم.... اگه بشه مثل فنرفولادی بود خیلی بهتره....تو برخورد با بدترین شرایط خم می شی و مشکل رو با استفاده از نیروی خودش رد می کنی... و دوباره به حالت خودت بر می گردی . حالا ممکنه نوسان داشته باشی ولی بالاخره سر جات قرار می گیری....

این نمایشگاه برام خیلی خوبه. نه که تاثیری رو تاریخ و هنر ایران!!! گذاشته باشم.ولی کمکم کرد. مثل دوستهای خوبم که تحملم می کنن و حمایتم می کنن تا از این مرحله گذر کنم.... و این خیلی خوبه...خم می شم .حتی تا زمین... اما بعد... دوباره بر می گردم بالا... چرا که دستهای نوازشگری هست که دریغ نمی کنن ... و یاد می گیرم که قدر این چیزها رو بدونم...

پ.ن ۲: خوب بود امروز. دستهای نوازشگری بودند که گرم کردند این روز اول را . با تمام اضطرابها و دلهره های روز اول. هدیه گرفتم.مهربانی. اخم! کتاب . شیرینی. از راه دور آمدی تا دقیقه ای مرا ببینی. تماس گرفتی و عذر خواستی که نرسیدی بیایی. به طعام مهمانم کردی و به خنده و شادی.حتی ویلی هم شنگول بود.بحث کردیم و یاد دادی حرف زدن را... کارهایت را به لوور ببرند هم اینقدر مست نمی شوی...

برف هم که دوباره مستمان کرد... هرچند پیرهای عاشقمان را می برد. اما چه کنیم...مست هم می کند... فعلا مستی مستدام.... تا بعد.

پ.ن 3: دیروز هم خوب بود!همصحبتهای خوب، گرگی با طعم کیک زرد، دستهای نوازشگر، دوستی قدیمی که در اوج فلاکت تنهایت نگذاشته بود، دوستی قدیمی که دوباره دیدی و فکر می کردی نباید ببینی ش . استادی که به کارهایت نگاه کرد و نظر داد... و یک بسته شکلات!!! سوز استخوان سوز سرما را هم با گرمای دوستی فراموش کردی....
اینها همه خوب است...
تنبلها!!! بیایید...  دنیا هنوز جا دارد با دیدارهامان جای قابل تحمل تری شود....

پ. ن۴: دیشب و امشب هم شبهای خوبی بودند... همه دستهای نوازشگر خود را بی دریغ هبه کردند....با رفاقت مردانه ات و نوشته ی از سر دردت... با عطر عود هندی ات و طنز و شاد کلامی  و سرما خوردگی ات... با عطر قهوه ارمنی و شادی و مسخره بازی جوانانه تان .... و تو با کودک بازیگوش و تنهایی ات( راستی چراعزیزم؟ اگر آن تابلو آن طور منقلبت کرد می سوزانمش دوست من... نم اشک چشمانت به سوزاندن هزار نقاشی می ارزد تا نچکد)... اعلام حضور دوست ندیده ای برای آمدن با تمام مشغله... و تو...

تنبلها!!! نمایشگاه بهانه است. تکانی به خودمان بدهیم. نترسید لازم نیست تابلو بخرید!! همدیگر را می بینیم و گپی می زنیم.... این در این زمانه نکبت کم چیزی نیست.... دو روز مانده...

ممنون از همه مهربانی هاتان و دستهای نوازشگرتان….

از همه ممنونم…

حضورتان خیلی دلگرم کننده بود… این خیلی مهمه. سر زدید، کامنت گذاشتید، هدیه دادید، یادداشت نوشتید، لبخند زدید، از کارها تعریف کردید و نقد کردید… و این همه یعنی که به چشمانتان دیده میشوم… چیزی که باورش را ازدست داده بودم. دیده شدن را. هر چند کارهای قابلی نبود. مثل نوشته های خودم. آکنده از غرور و خودشیفتگی. بغض و نخوت و عدم شناخت دیگران…. هنوز شرمنده تو نازنین دوستم هستم که آن تابلو اشک به چشمانت آورد… بهر حال کاری بود که انجام باید می شد و انجامش دادم…

الآن کمی گیجم. باید دوباره پوست خودم را بکنم . با تیغی کند و زنگ زده. باید خودم را مرور کنم. باید خودم را محاکمه کنم… نپرسید چرا. قضیه کاملا مربوط به خودمه. (تعفن خود شیفتگی را ملاحظه می کنید؟) دوباره این وبلاگ را بازخوانی می کنم و خودم را . لازم است . زمانی نیست. برای اشتباه کردن خیلی دیر است. زمانی ندارم. حیوان زخمی دوباره به غارش می رود تا زخمهایش را بلیسد. شاید خوب شود. شاید هم…. می خواستم چیزی بنویسم . یکی دو مطلب در ذهنم بود. می گذارم برای بعد( ببخشید، بوی این تعفن آزارتان می دهد، انگار کی هستم که منتظر من باشید. می دانم برایم کامنت می گذارید و دلداریم می دهیدولی باید خودم را مرور کنم ، شاید از هم بپاشم و دوباره بسازم ، شاید هم نه. به این نتیجه برسم که همین هستم و نباید – یا نمی توانم – تغییری بدهم . )…

دوست خوبم نغمه، در پست آخرش  خوب نوشته بود، که مهمترین گناه دزدی است. بخوانیدش. مرور می کنم خودم را که در این چند وقت، چه کرده ام و چه دزدیده ام و چه از من دزدیده شده….

شاید همین فردا برگشتم، شاید …. ( وقتی می خواستم آپ کنم . دوباره تصمیم گرفتم که اینها را پاک کنم. همیشه اینطور پستها را مسخره می کردم. بعد دیدم لازم است برای تصحیح کارمای خودم –شاید- تمسخر شوم پس می گذارم باشد)

 

مدیونم به شمایی که نتوانستید بیایید . عکسها بزودی به دستم می رسد. جایی جمعش می کنم و لینک می دهم . دوست داشتید ببینید…

فعلا…

اگر هم همدیگر را ندیدیم… بدانید خیلی کمک کردید ، خیلی ازتان یاد گرفتم…خیلی، از سرم هم زیاد بود. ولی گاهی لازم است برای آدم شدن خودت را از خیلی چیزها محروم کنی… ( مثل این چس ناله ها می نویسم، علی جان! همانها که تو بدت می آید ازشان)…

شاد باشید…

شادی همه شادی من است…


 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 10:3 قبل از ظهر توسط افشین |