تبليغاتX
.
دوباره نوشتمش. فکر می کردم که تمام شده و رفته است . ولی آلن دوباره برگشت. انگار که کاری را نیمه تمام گذاشته باشد. پس بازنویسی اش کردم و نیمه تمام بودنش را پوشاندم... دوست داشتید بخوانیدش...

رفتم جیگرکی دو سه سیخ جیگرررر بگیرم......

گفت پس زنت چی؟ سگت چی ؟ بچه ات چی؟......

 

چند روزی بود که خانه آلن اطراق کرده بودم.حوصله خانه خودم را نداشتم....

با آلن خیلی راحتم. وقتی که با هم هستیم گاهی حتی یک کلمه هم حرف نمی زنیم. این خیلی خوب است که  سر هیچ چیز با هم توافق نداریم. هیچ چیز... نه فیلم ، نه غذا، نه آدمهایی که می شناختیم... به طور مطلق هیچ چیز....

هر موقع آرامش لازم دارم می روم پیش او. حتی کلید خانه اش را هم دارم...

در یک دانشگاه درس خواندیم و در غذاخوری با هم دوست شدیم . وقتی همکلاسی ها بهمدیگر پریدند و خودشان را جر دادند سر یک بحث سیاسی، من و او آرام نشستیم و تماشا کردیم. انگار تکرار یک فیلم سینمایی تکراری را. چند نفری به ما اعتراض کردند و گفتند: بی غیرت ها!!!

من پوزخند زدم و نوشابه ام را هورت کشیدم. او هم انگشت کرد داخل بینی اش و یه تکه بیرون کشید و پرت کرد....

یکی از همشهری هاش صدایش کرد: اوهوی الیاس... هیچی نمیگی؟... تن لش ش ش ش( همینقدر حرف شین را کشید)...

آرام گفت: صد بار گفتم بهت. آلن، نه الیاس... . نگاههایمان بهم گره خورد. دوانگشتم راکنارشقیقه بهم چسباندم و سلام  آزاد نظامی دادم. اوهم سرش را انداخت بالا....

....

کف اتاق خواب دراز کشیده بودم که آمد. صدای پر شدن وان حمام را می شنیدم و شلپ شلپ آب. همانطور دراز کش به شاخه های درخت های کوچه نگاه می کردم و سیگار می کشیدم...

صدایش را شنیدم که می گفت: سیگار...سیگار....

سیگاری برایش روشن کردم و رفتم حمام. دستم را لای در حمام بردم تو.

- دستم خیسه. بده پک بزنم.

- لختت زیاد قشنگ نیست.

- لخت نیستم.

نگاهش کردم. با تمام لباسهایش در وان دراز کشیده بود. یه حوله کوچک خیس هم روی سرش بود.لبه وان نشستم. سیگار را روی لبش گذاشتم . پک زد.

- ممنون خانم گلاس...

- به فرانی بیشتر شبیه شدی تا زویی...

دوباره  سیگار را روی لبش گذاشتم. با دندان نگهش داشت و پک زد. خاکه سیگار ریخت توی آب....

- مرگت شده باز؟...

رفت زیر آب. وقتی آمد بالا سیگار را تف کرد و دودش را داد بیرون....

حالش خراب بود. بد. این را می فهمیدم.

- باز با این پسمونده ج.ن.د.ه رسمی های آخر شبی تو خیابون خوابیدی؟...

رفت زیر آب...

- مگه امروز آفیش نبودی؟

با کف دست صورتش را مالید: ها؟ نه. یعنی آره . ولی برق منطقه رفت. بدون برق هم که نور نیست. بدون نور هم تو فضای داخلی نمیشه فیلم برداری کرد. بدون فیلم برداری هم کار تعطیله. کار هم تعطیل باشه. من می آم خونه...

- همین؟

- با کارگردان هم حرفم شد...  داشت داد می زد: احمقا... مگه برنامه قطعی برقو از اداره برق نگرفتین.

منم گفتم : خوش به حالت شده که...  برو ویلای لواسون با هنرپیشه اولت بخواب... زنشم اونجا وایساده بود....

با هم قهقهه زدیم...

دوباره رفت زیر آب...

- کی هست حالا؟

اسمی را گفت که خیلی گنده بود. توی کن و لوکارنو و برلین کارهایش طرفدار داشت....

- چیزی نگفت؟

- چرا... بهم گفت زنتو گا....م.... منم گفتم: دیگه زن ندارم که دیگه... یه سیگار دیگه بده...

.....

زنگ در یک سره وق می زد. در حمام را بستم و رفتم دم در....

نوشین بود...

- اینو باش! سللام جیگررر... اینجایی که باز؟...

- اوهوم... چه تپل شدی؟ مدیر صحنه که می شی می سازه بهت!

مثل همیشه از خنده ریسه رفت. خنده هایش را دوست داشتم. موهایم را با دست بهم ریخت و گفت: این خل دیوونه خونه است؟....

- آره. چیزی نمی خوری؟...

با سر اشاره کرد ، نه. و جیغ زد : آلن. زود باش. پایین منتظریم. رو به من کرد و گفت : رج زدیم می ریم یه سکانس دیگه.... من می رم پایین. با شما دوتا صلاح نیست تنها باشم. باز هم خندید. گوشه روزنامه روی میز چیزی یادداشت کرد... شماره  جدیدمو داشته باش بدجنس... اینو کسی نداره....بهم زنگ بزن....

دم در برگشت و بغلم کرد.آهسته در گوشم گفت: به فریبا هم گفتم بهتره دیگه سر صحنه نیاد. به استاد هم گوشی رو دادم. این روزا مراقب این دیوونه باش. قاطی نکنه...

- فریبا اونجا چیکار می کنه؟

- مگه نمی دونستی؟... با استاد ازدواج کرده.... الآن یکی دو ماهی می شه....

.....

 

آلن لباس پوشیده بود و به آینه زل زده بود....

دم در گفت: یه سیگار دیگه بهم بده....راستی، امشب می مونی؟ بریم فرحزاد، دو سه سیخ جیگر بزنیم؟....

منتظر جوابم نماند. رفت. گوشی را برداشتم و شماره نوشین را گرفتم...

.....

 

...مثل بار اولی که دیدمش، سیگارش را از وسط شکست و روشن کرد. بد هم پک می زد به سیگار. گفتم. تمام صورتش را جمع کرد که مثلا لبخند می زند.

- به تو چه!

رفت آشپزخانه. توی کابینت ها را نگاه کرد. درها را ول می کرد که درق بهم بخورند. یک بسته چیپس بزرگ برداشت. بازش کرد. با مشت پر شروع کرد به خوردن. نگاهم کرد.

- برای مهمونی بود؟

- آره! ولی تو بخور تا سیر شی! مگه نهار نخوردی؟

- ایش ش ش ش! با اون نهارت. اینقده بو زیتون می داد که هنوز حالم بده....

-  عزیزم ، برا همین بهش می گن سالاد اولویه! اونی که شماها درست می کنین بهش می گن سالات کاهو!

و دندونامو نشونش دادم. یعنی مثلا، لبخند.

- عزیزم م م . گمشو...

- فکر کنم تو باید اینکارو بکنی چون اینجا قاعدتاً خونه منه!

- آه! می شه بس کنی؟ دوباره دعوامون می شه....

یک مشت دیگر چیپس برداشت...

-از برلین بگو... خوش گذشت؟ کی ها رو دیدی؟....

-  بد نبود... یه سری دربو داغونای هنری بودن، یه سری هم علاف! زیاد تو جشنواره نبودم. می زدم بیرون... این کافه اون کافه... کوچه های قدیمی. مغازه ها... یه بارم یه بقالی ایرونی پیدا کردم! فروشنده ش ولی ترک بود!! اینو برات خریدم...

برگشت پشت کاناپه و دست کرد توی کیف اش. با چیزی کلنجار می رفت. کاملا روی پشتی کاناپه دولا شد.

- ای بابا! پس کوش؟

- نیوفتی از اون ور...

- نترس!... اینقده هم چشمچرونی نکن... آها اینجاست... بیا...

دوباره روی کاناپه نشست. نفس نفس می زد. دستی به موهای لختش کشید که توی صورتش ریخته بود و بسته ای را برایم پرت کرد. لفاف دورش را باز کردم. یک بسته شکلات تلخ دست ساز آلمانی و... باورم نمیشد. بیسکویت مادر!

- اینقده خندیدم اینو بین قفسه های مغازه دیدم... دیدم بهترین سوغاتیه. البته اون موقع نمی دونستم نصیب تو می شه. شانس داری دیگه ننه... پیشونی ات بلنده....

- تو هم کم اقبالت بلند نیست، وگرنه معلوم نیست اینا نصیب کدوم  تهیه کننده ای می شد و اینا چاخانها رو بهش می گفتی....

غشغش خندید. لبخند زدم. لعنتی واقعا قشنگ می خندید. چشمکی زد و یک بوس کوچولو برایم فرستاد....

- من می رم دوش بگیرم و اصلاح کنم و لباس بپوشم.

- او کی.. منم تواین فاصله آماده می شم...

- از این آماده تر؟!

که نازبالشی را به طرفم پرت کرد.

- بیشعورررر!

 

.....

 

داشت آرایش می کرد که با دو کراوات روبرویش ایستادم.

- کدوم یکی؟

- آبیه... معلومه دیگه... کی می خوای این چیزا رو یاد بگیری؟

- برام گره بزن...

با دقت داشت گره می زد. لب هایش را خیلی بامزه غنچه کرده بود.

- فیلم یه بوس کوچولو رو دیدی؟!

- آره... ولی به تو ربطی نداره!

سعی کردم صورتم را جلو ببرم. سرش را عقب برد.

- آرووووم باش... تموم لباست روژ لبی میشه....

کارش که تمام شد قدمی به عقب رفت و نگاهم کرد.

- وآوو! عالی شدی...

- معلومه! با این کت شلواری که برام انتخاب کردی. لااقل سر صندوق حساب می کردی...

- دیوونه، آخه زشت نیست من دست تو کیفم کنم!

خندید و هلم داد.

- برو تو ماشین. مثل بچه های خوب، منتظرم باش. منم زود میام... کت هم تنت نکن... می شینی تو ماشین چروک می شه....

 

....

 

خیابان خلوت بود. سر یک چهار راه ، پشت چراغ توقف کردم. راننده ماشین روبرویی، زن مسنی بود. می خواست چراغ قرمز را رد کند که دید پشت خط عابر ایستادم، به من نگاه کرد و توقف کرد. نوشین هنوز در آینه ماشین خودش را برانداز می کرد. از سمت چپ پیاده رو، زن جوانی رد شد. یک مادینه کامل. تا رد شدنش از عرض خیابان با نگاه بدرقه اش کردم...

- داره سبز می شه...

به طرف نوشین برگشتم ، که با پشت دست به دهنم زد. نگین انگشترش لبم را برید. لبم را لیسیدم  . شوری خون بود . چراغ سبز شد. حرکت کردم. راننده روبرویی، مات نگاهم می کرد. برایش چراغ زدم....

چهارراه بعدی با دستمال مرطوب لبم را پاک کرد. دستمال بین لبهایم و دستش بود. بوسیدم...

.....

 

وارد که شدیم، بوی عطر و سیگار پیچیده بود. دستش راکه گرفته بودم، کشید...

- زشته! دارن فیلم می گیرن...

- چه عیبی داره! مثلا ما مزدوجیم!

لبخندی زد، که تسلیم شدم.

- می رم اون سمت، پیش بچه ها... تو هم برو اونطرف سالن...

ارد از دور برایم دست تکان داد. به هم که رسیدیم صورتش را برای روبوسی جلو آورد.

- ای ناقلا! بد گازت گرفته ها!! خوش ش ش به حالت!!!

- آره! تا چشت در آد...

- داداش ما که بخیل نیستیم... نوش جوووون...

چشم گرداندم تا داماد را ببینم. نبود. از ارد پرسیدم . با دست اشاره کرد. به همان سمت رفتم . از بین سیم های برق و پرژکتور ها  و ازدحام مهمان ها رد شدم...

زنی صدایم کرد: بفرمایید ، شربت...

دست دراز کردم ،که دیدم فریبا است. خیلی آرام نگاهم می کرد. اینجا چه می کرد؟...

- خوش اومدید، بفرمایید. دارن عکس می گیرن... شما هم بفرمایید...

رفتم جلوتر. آلن روی مبل، زیر حجمی از تور سفید و ساتن نشسته بود. به عروس نگاه می کرد. چهره اش خیلی  دخترانه و ساده بود. ده سالی اختلاف سنی داشتند. تبریک گفتم و آلن را در آغوش کشیدم...

- مبارکه... بالاخره دوباره فرستادیمت خونه بخت...

خندید. من هم .

- دیدی پسر جان؟ اصلا کاری نداشت! نه چک زدیم نه چونه دوماد اومد به خونه...

- آره... می بینی چه شا دومادی شدم... بعد از بیست سال دوباره کراوات هم بستم...

با هم خندیدیم...

فیلم بردار گفت : ببخشید اگر ممکنه تشریف بیارید عقب، می خوان خطبه بخونن....

چشمکی به آلن زدم و برگشتم...

 

....

 

فریبا ، گوشه ای ایستاده بود و نگاه می کرد. بی هیچ احساسی . از روبرویش که رد شدم ، انگار مرا هم نمی دید. نوشین از ته سالن برایم دست تکان داد. به سمتش می رفتم که، بله را شنیدم ، جماعت کل کشیدند و دست زدند. نگاه کردم. گلبرگهای صورتی و سفید را از سبد آویخته از سقف روی سر آلن و عروسش می ریختند...

 

- کات.... تصویر؟

- خوبه....

- اوکی.... صدا؟

- صدا خوبه...

- اوکی... برداشت نهایی... خانمها و آقایون خسته نباشید... یک ساعت استراحت ، بعد می ریم برداشت بعدی... نوشین ، بیا اینجا ... آقای صدری؟.... بله ، بله... نه الآن صحبت نمی کنم....

دم در بودم که ، آلن را دیدم . هنوز مثل تازه داماد ها لبخند می زد. گفتم . خندید. کراواتش را شل کرد...

- سیگار بده....

ته سیگار را زیر پایش خاموش کرد.

- ماشینو آوردی؟

- آره... برا چی؟ مگه تو این برداشت نیستی؟

- نه ، دیگه کار ندارم... بریم...

- کجا؟

- فرحزاد.... بریم دو سه سیخ جیگر بزنیم....

- با نوشین قرار دارم....

- ولش کن... بیا بریم...

به سمت ماشین حرکت کرد. سرک کشیدم و برای نوشین که با تعجب نگاهم می کرد ، دست تکان دادم. به سمتم دوید .

- کجا داری می ری؟...

- فرحزاد...

- اونجا چیکار داری؟...

- هیچی... دو سه سیخ جیگر بزنیم....

- مگه با هم قرار نداشتیم.... همش دو سه ساعت کار دارم... پس... من چی؟

- تو چی؟!... پس سگم چی؟... بچه م چی؟....

خندیدم .زبانم را روی زخم لبم کشیدم. دستم را روی گونه اش گذاشتم ، که خودش را پس کشید. برگشت و رفت...

در اتوبان که بودیم، نه اشک ریختیم ، نه آه کشیدیم . حتی درد دل هم نکردیم. فقط، وارد فرحزاد که شدیم ، با دست چپ اش موهایم را بهم ریخت و گفت: آهای.... کلاً به تخ... ات!

و خندیدیم...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط افشین |

رفتم سر کوچه دو سه سیخ جیگرررر بگیرم......

گفت پس زنت چی؟ سگت چی ؟ بچه ات چی؟......

 

چند روزی بود که خونه آلن اطراق کرده بودم.

حوصله خونه رو نداشتم....

با آلن خیلی راحتم. وقتی که با هم هستیم گاهی حتی یک کلمه هم حرف نمی زنیم. خوبیش اینه که  سر هیچ چیز با هم توافق نداریم. هیچ چیز... نه فیلم ، نه غذا، نه آدمهایی که می شناختیم... به طور مطلق هیچ چیز....

هر موقع آرامش لازم دارم کله می کنم می رم پیشش...

از دوره دانشگاه می شناسمش .  سر یه درگیری لفظی تو غذاخوری. وقتی هم کلاسی ها بهم پریدن و خودشونو جر دادن سر یه بحث سیاسی، من و اون آروم نشستیم و تماشا می کردیم. چندتایی به ما اعتراض کردن و بهمون گفتن: بی غیرت ها!!!

من پوزخند زدم و نوشابه مو هورت کشیدم. اونم انگشت کرد تو دماغش و یه تیکه از توش در آورد و پرت کرد طرفشون....

یکی از همشهری هاش صداش کرد: اوهوی الیاس... هیچی نمیگی؟... تن لش ش ش ش( همینقدر حرف شین رو کشید)...

آروم گفت: صد بار گفتم بهت. آلن، نه الیاس... . نگاهامون بهم گره خورد. دوتا انگشتامو بهم چسبوندم و گذاشتم کنار شقیقه و بهش سلام  آزاد نظامی دادم. اونم سرشو انداخت بالا....

....

کف اتاق دراز کشیده بودم که اومد. صدای پر شدن وان حموم رو می شنیدم و شلپ شلپ کردنشو. همونطور دراز کش به شاخه های درخت های کوچه نگاه می کردم.

صداشو شنیدم که می گفت: سیگار...سیگار....

یه سیگار براش روشن کردم و رفتم حموم. سرمو برگردوندم و دستمو درازکردم.

- دستم خیسه. بده پک بزنم.

- لختت زیاد قشنگ نیست.

- لخت نیستم.

نگاش کردم. با تموم لباساش تو آب دراز کشیده بود. یه حوله کوچیک خیس هم روی سرش بود.لب وان نشستم. سیگارو رو لبش گذاشتم . پک زد.

- ممنون خانم گلاس...

- به فرانی بیشتر شبیه شدی تا زویی...

دوباره  سیگار رو لبش گذاشتم. با دندون نگهش داشت و پک زد. خاک سیگار ریخت توی وان....

- مرگت شده باز؟...

رفت زیر آب. وقتی اومد بالا سیگارو تف کرد و دودشو داد بیرون....

حالش خراب بود. بد...

- باز با این پسمونده ج.ن.د.ه رسمی های آخر شبی تو خیابون خوابیدی؟...

رفت زیر آب...

- مگه امروز آفیش نبودی؟

با کف دست صورتشو مالوند: ها؟ نه. یعنی آره . ولی برق منطقه رفت. بدون برق هم که نور نیست. بدون نور هم تو فضای داخلی نمیشه فیلم برداری کرد. بدون فیلم برداری هم کار تعطیله. کار هم تعطیل باشه. من می آم خونه...

- همین؟

- با کارگردان هم حرفم شد... بهم میگه مگه برنامه قطعی برقو از اداره برق نگرفتین. منو گفتم : خوش به حالت  برو ویلای لواسون با هنرپیشه اولت بخواب... زنشم اونجا وایساده بود....

با هم قهقهه زدیم...

دوباره رفت زیر آب...

- کی هست حالا؟

اسمی رو گفت که خیلی گنده بود. توی کن و لوکارنو و برلین کاراش طرفدار داشت....

- چیزی نگفت؟

- چرا... بهم گفت زنتو گا....م.... منم گفتم زن ندارم... یه سیگار دیگه بده...

.....

زنگ در داشت خودشو جر می داد. در حمومو بستم و رفتم دم در....

نوشین بود...

- اینو باش! سللام جیگررر... اینجایی که باز؟...

- اوهوم... چه تپل شدی؟!! مدیر صحنه که می شی می سازه بهت!

مثل همیشه از خنده ریسه رفت. خنده هاشو دوست داشتم. موهامو با دست بهم ریخت و گفت: این خل دیوونه خونه است؟....

- آره. چیزی نمی خوری؟...

با سر اشاره کرد ، نه. و جیغ زد : آلن. زود باش. پایین منتظریم. به من نگاه کرد و گفت : رج زدیم می ریم یه سکانس دیگه.... من می رم پایین. با شما دوتا صلاح نیست تنها باشم. باز هم خندید. گوشه روزنامه روی میز چیزی یادداشت کرد... شماره  جدیدمو داشته باش بدجنس... اینو کسی نداره....بهم زنگ بزن....

دم در برگشت و بغلم کرد.آهسته در گوشم گفت: به فریبا گفتم دیگه سر صحنه نیاد. به استاد هم گوشی رو دادم. این روزا مراقبش باش. قاطی نکنه...

....

آلن لباس پوشیده بود و به آینه زل زده بود....

دم در گفت: یه سیگار دیگه بهم بده....راستی امشب هستی؟ بریم فرحزاد دو سه سیخ جیگر بزنیم؟....

منتظر جوابم نموند. رفت. گوشی رو برداشتم و شماره نوشین رو گرفتم...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط افشین |

 

آفتاب که روی صورتش افتاد ، بیدار بود. به پشت چرخید. پایش را از تخت پایین انداخت. با کمر بلند شد.گردنش را به اطراف چرخاند. ترق ترق ، صدایش را  در آورد. با دست چپ صورتش را مالاند...

کف حمام نشست. خودش را جمع کرد. آب از روی سرش به پایین می ریخت. با چشمهای بسته جریان آب را روی بدنش دنبال می کرد. از مورمور روی کمرش خوشش می آمد. با دست چپ، خودش را دستمالی کرد. شیر را به سمت آب سرد چرخاند. از سرما، جست زد...

تقریبا خشک شده بود که حوله را کنار زد. پروتز پای راست را روی زانو محکم کرد. بندهایش را بست. پروتردست راست را، همینطور...

جلوی آینه مقعر اصلاح به خودش نگاه می کرد. تیغ را بالا و پایین می برد. کارش زیاد طول نکشید. فقط بالای گونه سمت چپ را اصلاح کرد...

چای و نان را با نی لاستیکی هم زد.از لای شکاف دهانش فرو برد.سعی کرد بدون به سرفه افتادن، مک بزند...

به سرفه نیفتاد...

مثل همیشه ، قبل از رفتن، داخل خانه قدم زد. نگاهی به اطاق خواب انداخت. چفیه سفیدش را دور صورتش پیچاند. نگاهی به پوستر بزرگ جیمز دین انداخت.

با چشمانش لبخند زد. یاد گرفته بود. دستی به موی های تنکش کشید. پولیور شل بافتش را ازروی شانه کج کرد.بوق ماشین دوستانش را شنید. گاز می دادند و صدای زنبورک اگزوز را در می اوردند. دم پنجره رفت.دست تکان داد. با پای چپ روی لبه پنجره جست زد و با سر به سمت پایین شیرجه رفت. می خواست داد بزند: سریع بران ، جوان بمیر...اما یادش افتاد که امروزآخرین مهلت پرداخت قبض گاز بود. فقط گفت: گه، یادم رفت...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 1:54 بعد از ظهر توسط افشین |

 

اسپید مسترهای هایدلبرگ که شروع می کنند به جویدن کاغذ و مقوا، هیولا های سیری ناپذیری را به خاطرت می آورند... مثل هیولاهای فیلم هایی که تو کودکی می دیدی.... معمولا یکسره سر و صدا می کنند... صدای نورد ها ، تسمه نقاله ها، غلطک ها و پنوماتیک ها که در انسجامی بی نظیر هدف واحدی را دنبال می کنند، تولید....

درها را هم که ببندی ، صدایشان را حس می کنی... زمین زیر پایشان می لرزد... چهچهه نیست. غرش هم نیست. نمی شود وصفشان کرد. یک ریتم فولادی عظیم و ساده . موسیقی. وقتی که کار نمیکنند، ساکتند. فقط هر از گاهی پمپ هوایشان روشن می شود . انگار که خرناس می کشند. کنارشان می روم.از پله هایشان بالا و پایین می روم. بین برج ها می لغزم. پنهان از همه، نوازششان می کنم. کمی رنگ و رویشان رفته و خراش هایی دارند. مثل هر هیولایی که عمری را گذرانده باشد.... وقتی بیکارند، خمیازه میکشند. حس میکین که تمامی قطعات فولادی شان از بیکاری درد می کند.... زینک ها را که بهشان می بندی و تمیزشان می کنی، لبخند میزنند. لبخند ژوکوند نیست. کنار رفتن لب بالای هیولایی است که می خواهد دندانهایش را به نشانه شوق نشانت دهد.... و کلید را که می زنی... برگهای اول را برای تنظیم به خوردشان میدهی... می فهمی که پا به پا می کنند...زود باشید... زود باشید.... تصمیم تان را بگیرید.... زودتر رنگ ها را میزان کنید.... زود باشید.... زود باشید..... تایید که می کنی، می جهند... آپارت دستگاه سریع کاغذ ها را می بلعد.... با ولع تمام.... هر ازگاهی توقف می کنند و با بی صبری منتظرند تا دوباره تخته چیده شود و کاغذ به خوردشان بدهی... کارشان که تمام می شود. اسب مسابقه ای را می مانند... باید قشو شوند... شسته شوند... پا می کوبند برای کار بعدی....کارگران شیفت کاری در خدمتشان هستند.طفلکی ها فکر می کنند که ارباب هستند و  فرمان می دهند و از هیولاها کار می کشند.... گاهی که نگاهشان می کنم، پوزخند بوکسوری را می بینیم که منتظر است استراحت بین راند تمام شود و در این انتظار تن می دهد به اسفنج مرطوب و مشت ومال مشتمالچی ها....

گاهی  مریض می شوند. نیاز به ترمیم و بازسازی دارند.... زره شان را می شکافند تا به اندرونه شان دسترسی پیدا کنند.... بیشتر شیفته شان می شوم... قطعات فولادی در هم تنیده، هر کدام با نظم خاصی حرکت می کند...از کار که بیفتند، فقط از کار افتاده اند. اما بیمار نیستند. نمیمیرند. ناله نمی کنند....

هوا که گرم شده، جیرجیرکی مهمان ما است. در درزی خودش را پنهان کرده.... فقط جیرجیرش را می شنوم... نمی شود پیدایش کرد... گاهی با چنان شعفی آواز می خواند که در اوج شلوغی  وصف ناپذیر هیولاها هم می شنوی.... همصدایی غریبی است... حس می کنم با هم دوست شده اند... هر کدامشان جدا، موسیقی خودشان را میخوانند. اما، با هم هماهنگ هستند.... زبان همدیگر را می فهمند. آوازه خوان ها همدیگر را پیدا می کنند. با هر زبانی که بخوانند....

کاش نوازند گی بلد بودم. نیستم . پس ، فقط گوش می کنم....

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 10:19 قبل از ظهر توسط افشین |