توی تاریکی ، کنار ساحل نشسته بودیم.روی ماسه ها. روی آرنج هایم ولو شدم. ماسه های نرم همه جا پخش بودند. گاهی حس می کردم زیر دندانم هم می دوند. بلند گفتم: گور باباش...
روی تن داغ ماسه ها دراز کشیدم. سرم را انگار که روی شکمی می مالم، مالاندم به ماسه ها.
خندیدم. بیشتر پوزخند بود. گفتم: برم خونه جیغ مامان در میآد منو با این همه شن تو هیکلم ببینه....
به پهلو چرخیدم. گونه ام را روی شکم ماسه ای ساحل ساییدم. شیشه خورده هم داشت انگار.
به دریا نگاه کردم. نور کابین های 7 کشتی، خط دریا را معلوم می کردند.
نگاهش کردم. پک که می زد به سیگارش، می شد یه چیزایی از چهره اش را دید.
عطر گس و مرطوب دریا را مزمزه می کردم.
آهنگی را زمزمه می کرد. نمی دانم چه آهنگی. یکدفعه، نفس عمیقی کشید و گفت: آی ی...
صورتم را فرو کردم توی ماسه ها.
گفتم: زیاد خودتو حرص نده....
گفت: لابد می خوای بگی قسمت بوده؟ اگه بگی، بقول لیلا می زنم تو صورتت...
گفتم: چه خشانتی...
غلت زدم...ته سیگارم را پرت کردم گوشه ای. تی شرت و شلوارم را کندم. دویدم سمت آب. گرم بود. غوطه زدم.
وقتی برگشتم ، باد خنکم می کرد. کنارش نشستم. بطری را داد دستم. یک قلپ گنده سر کشیدم. معده ام جمع شد و صورتم گر گرفت.
گفتم: امر می کنیم، سیگاری برایم بگیران...
با نور فندک دندانهای خندانش را دیدم. سگی هم از روبرویمان رد شد.
گفتم: ماه که نیست نور فشاند و سگ عوعو کند...
گفت: خفه شو لطفاً...
دوباره روی ماسه ها غلت زدم. چرخیدم. دست دراز کردم . بطری را از گردنش گرفتم. یک قلپ دیگر...
به آتش سیگار فوت کردم. نور سرخی داشت...
یکی دو قلپ از بطری سر کشیدم.دوباره غوطه زدم توی دریا.
...
کنارش ایستادم. به دریا نگاه کردم. گفتم: هااااااا... شدن هفتصد و هفتاد و هفتا کشتی...
خم شدم و عق زدم. پس گردنم را محکم مالاند. باز هم عق زدم. و باز هم ... سرپا شدم.
گفتم:تو هم عق بزن. سبک می شی.
گفت: می رم تو ماشین... دیگه دیر شده...
دخترک سیه مو، کوزه سفالی را پر کرد و کنار دست جوان گذاشت. دزدیده نگاهش کرد. موهای جوان از خاک و کاه پوشیده بود. گاهی که به سرش دست می کشید، خرده های کاه می ریخت پایین و غبار ملایمی بلند می شد. دستش را دراز کرد و ساق پای چپ دختر را به آرامی گرفت. سرش را بالا گرفت و به چشمان دخترک خیره شد...
تا دیروز همه کارها داشت خوب پیش می رفت. اما امروز؟ یک خر تو خر به تمام معنا....
عذر می خوام که اینجوری گفتم. ولی بهترین توصیفیه که می تونم از این بلبشو داشته باشم. همه کارها خوابیده. هیچکس دست به چیزی نمی زنه. نه ، اعتصاب نکردیم . از ترس جونمونه...
آفتاب به وسطای آسمون نیومده بود که ،همون پسرک موفرفری که جزو دسته ماهم نبود ، عین تاپاله زیر اون همه آجر پهن شد وهمه فهمیدیم که امروز نمیشه کار کرد. زیر بالابر آجرها وایساده بود و داشت داد می زد : ببر سمت چپ، چپ...
که یهو کارگرای اون دسته بهم نگاه کردن و با هم طناب رو ول کردن. از قیافه شونم تعجب می بارید ولی چون اون پسر شنل سرپرست ها رو روی دوشش انداخته بود به حرفش گوش کردن...
ما ها همه مطیع و گوش به فرمان هستیم. قر میزنیم . این که حقمونه. ولی به حرف سرپرستها و مهندسها هم گوش می دیم....
اونا از ترس جلو نیومدن. ما هم که کاری از دستمون برنمیومد. دسته درمانگرها باید میومدن و جمعش می کردند. البته با کاسه....
هیچکی نفهمیده که چی شده. اون دسته همشون کمربند ارغوانی به کمرشون بسته بودن. می دونی که ، یعنی جزو حرف گوش کن ترین و کاری ترین دسته هستن. خیلی عجیب بود این کارشون....
از بالا داشتم چند تا از مهندسها رو می دیدم که با هم بحث می کردند. فقط صدای جیغشون رو تشخیص می دادم . یکیشون با عصبانیت، پرهای سرخ کلاهش را مشت مشت می کند. همشون طوری همدیگرو نگاه می کردن و حرف میزدند که انگار اولین باره همدیگه رو می دیدند. هیچ وقت اینجوری ندیده بودمشون. همیشه با لبخند و آرامش با هم صحبت می کردند. هیچ وقت ندیده بودم که داد بزنند. حتی ما هم که گند می زدیم ، با لبخند رد می شدند. البته بعدش سرپرست ها با شلاق گند کاریمونو بهمون حالی می کردند...
از سرکار هم بر می گشتم هیچکی با کسی حرف نمی زد. همه از همدیگر دوری می کنن. هیچکی لبخند نمی زنه....
نمی فهمم. دیگه از هیچی سر درنمی آرم. سرراه، دبیر دسته، یه چندتا نوشته داد که ببرم بدم به سرپرست دبیرها. وقتی دادم دستش. به موهاش چنگ زد و با تعجب به نوشته ها خیره شد. زیر لب با خودش حرف میزد. هی نوشته ها رو سر وته می کرد. مثل خودم که نمی فهمم سرو ته این نوشته ها کجاست...
پیرمرد انگار اولین بار بود که همچون چیزی میدید. البته هرروز ازاین نوشته ها براشون می بریم. فک کنم بهش می گن گزارش. کارای ما رو توش مینویسن. شایدهم جریان اون پسره رو توش نوشته بود. شاید هم پسرش بود... نمی دونم...
دخترک سیه مو کنارش چمباتمه زد. دستی به موهای ژولیده جوان کشید...
بهتره دیگه برم خونه، امشب خیلی خسته ام. مادر همش قر می زنه که هر شب اینجا پلاسم. فکر می کنه برا شرابای پدرت میآم... ولی تو از شرابای پدرت بهتری...
دخترک سیه مو سرش را کج کرد. لبخندی زد. بازویش را دور گردن جوان حلقه کرد. لبانش را به گوش او نزدیک کرد و آهسته زمزمه کرد: Do you love me?...
مدتی نیامدم. حتی جواب احوال پرسی های مهربانانه تان را ندادم. ممنون از همه مهربانی هایتان. اتفاق مهمی نبود. با رویخچالی دعوا گرفته بودم. حالا حل شده. با هم قهریم! اینطوری بهتر است. شاد باشید.
کفش نوزاد،
فروشی،
هرگز پوشیده نشده.
این داستانک را مدتی است در وب می خوانم. با ضمیمه هایی مانند این که :
واااااای. .وقتی خواندمش سر جایم خشکم زد. متحیر شدم . تکان خوردم. تا صبح خوابم نبرد و این یعنی داستان یعنی استادی یک نویسنده این یعنی ارنست همینگوی.... یعنی خدا، یعنی باقلوا....
تشک و لحاف جهیزیه عروس
فروشی
استفاده نشده
اینهم یک داستان کوتاه دیگر متعلق به یک ایرانی که چندین بار در تیراژبالا تجدید چاپ شده . بدون الهام از همینگوی. بی هیچ ادعایی و هیچ جایزه ای و تقدیر نشده در هیچ جشنواره و مسابقه ای.(۱)
برای این چرا غش و ضعف نرویم؟ داستانک بالایی چرا اینقدر جلب نظر کرده؟ چون نام همینگوی همچون قادری مطلق بالای سرش می درخشد؟ یا اینکه کفش نوزاد هرگز پوشیده نشده ته دلمان را قلقلک می دهد و گوشه چشم را مرطوب می کند اما لحاف و تشک عروسی استفاده نشده، نیشمان را باز می کند و تیزی طنز از کنج زبان نیش می زند...
می دانی، یاد پیکاسو می افتم. روزی سر گاوی را به نمایش گذاشت. همگی ضعف رفتند در زیر نور آفتاب صبحگاهی و سجده کردند و نماز بردند و ستوند جلالت هنر پابلو روییز پیکاسو را. تا اینکه استاد با لفظ مبارک فرمودند: همانا اینست دسته و زین دوچرخه ای که بهم جوش دادم و قالب گرفتم و از برنز ریختمش و آفریده شد سردیس ورزا.... و دوباره همگان ضعف رفتند....
روبربرسون فیلم ساز فرانسوی روزی گفت: نگاه نقاش را داشته باش، نقاش با نگاه کردن می آفریند...
ارزش قلم پاپا را کم نمی کنم. مجموعه مردان بدون زنان او برایم یکی از پرقدرت ترین داستانک های دنیاست ولی گمان می برم قضیه این داستانک داستان دیگری باشد. همان آفریدن با نگاه. یاد دادن اینکه می توان به ذهن یاد داد که با دیدن بیافریند. کاری که گاه عاجز می شویم از آن. یک شیطنت هنرمندانه . خستگی گاه به گاه از حمل بار عنوان هنرمند. خسته از یکنواخت شدن مخاطب. از عاصی نشدن مخاطب . از اینکه فقط به به و چه چه تحویل میدهیم به هنرمند. از این که نگاه نمی کنیم...
حق دارد شیطنت کند. نیشخند بزند. سر به سرمان بگذارد. آندره برتون را یادت هست که. برای نمایشگاه سوررئالیست ها کاری را با اسم مستعار فرستاد که رد شد! فکر کن! صاحب مانیفست سوررئالیسم... لج آدم در می آید دیگر! آن وقت است که باید انگشت فرو کرد به یکجاهایی از مخاطب. بلکه تکانی بخودش بدهد و از این بی تفاوتی در بیاید...
ببخشیدها ولی کاری که انگولکت نکند و تو هم خوش خوشانت نشود کار نیست... نگاه کردن و دیدن یک کار هنری کار ساده ای نیست. فرآیندی است آمیخته درد و لذت. بدون ادا و اطوار... اتفاقی است که در ذهن و گاه در جان رسوب می کند. حمل اش می کنی با خود. راستی وقت کردی رمان کافکا در کرانه را بخوان، بخش ملاقات تاناکا با جانی واکر گربه کش... متوجه می شوی منظورم چه بوده....
(۱) . چاپ شده در ضمیمه جمعه بازار همشهری.
چند روزی بود که می دیدم او را. سه راه پارس خودرو. چراغ که قرمز بود می آمد بین ماشین ها راه می رفت و چیزی می گفت. همیشه تا به من برسد، چراغ سبز می شد و حرکت می کردم با بقیه ...
دیروزهم ، دیدمش. به ماشین جلویی که رسید خم شد و صحبتی کرد که شیشه بالا رفت و راننده کمی ماشین اش را جلو برد. شانه اش را بالا انداخت و به سمت من آمد. چارشانه بود. به سن و سالش نمی خورد. ریش پهن و سفیدی داشت. خم شد . نگاهش کردم. اسکناس مچاله ای را به سمتش دراز کردم. دستم را پس زد. زیر لب چیزی می گفت. ذکر بود شاید...
- ذکر می گی درویش؟
- درویش نیستم...
- پس چی؟
- والذین، والذین، والذین، والذین....
خندیدم.
- نخند... غضبش بیشتر میشه.... ملخ می باره از آسمون.... عذاب قوم موسی رو می دونی؟...
- این الآن یعنی داری ذکر میگی؟... یا می خوای بگی توبه کنیم؟....
- نمی فهمی... فقط بترس....
- یه عمره که دارم می ترسم....
- بترس و آدم باش....
-از کی بترسم؟ از خدا، درویش؟
- درویش نیستم... والذین، والذین...
چراغ سبز شد. بوق ماشینهای عقبی، هلم داد به جلو... به چاپخانه که رسیدم . فراموشش کردم. این شهر دیوانه کم ندارد. یکی اش خودم...بعد از سر کله زدن با مشتری ها، مدیر مالی تماس گرفت و خواست که چند فرم را برایش به سوله شماره دو ببرم و آمار بگیرم. از سینه کش دیوار ها می رفتم که کمتر زیر تیغ آفتاب باشم. بد می سوزاند این آفتاب تیر ماه.
چیزی روی سرم افتاد. فکر کردم فضله کبوتر است. با چندش به سرم دست کشیدم. زبر بود. گرفتمش. ملخ بود. سیاه. به آسمان نگاه کردم. ابری نبود. ولی سیاه بود. از حجم ملخ ها. به جای باران می باریدند. سرم را بالا گرفتم. می افتادند روی صورتم...
روی مبل نشستم. کمی جابجا شدم . پای راستم را روی پای چپم گذاشتم.درست پاشنه آشیل م روی آن یکی زانو.
آه ، ای آخیلوس شجاع ، ای درهم شکننده دیوار تروی، ای پیروز نبرد با هکتور شریف... اگر تو نبودی ، یعنی این قسمت بدنمان اسم نداشت؟
مثلاَ می گفتیم: اونجام... این که مشابه می شد با یکی دو جای خلاف ادب اجتماعی ، جاهایی که همه انگار از داشتنش شرم دارند و موقعی که با هم هستند می گویند: اونجام می سوزه... اینجام درد می کنه... به اینجام.... اونجاتو پاره میکنم... اینجامو می خوری؟.... اینجام به اونجات.... و از این گونه رعایت آداب اجتماعی در گفتار و بهنجار بودن و پسندیده بودن در نزد همگان. عزیز باش و لذیذ. حسنی نگو یه دسته گل...
کف دستم را روی ساق پایم کشیدم. نوار روی پایم را با انگشت اشاره لمس کردم. اشاره به دور. اشاره به نزدیک. موضوع مورد اشاره. همانگونه که اشاره کردم. العاقل یکفی الاشاره. از تو به یک اشاره / از ما به سر دویدن....
صورتی بود نوار قبلی. اینبار می خواهم پیشتر بروم. تا آن بالاها. درجا زدن خوب نیست...
سیگارم را مثل بوگی گوشه لبم گذاشتم .از پنجره باز خانه هوای کازابلانکا می ریخت تو. داغ و آفریقایی. این دخترک سوئدی جذاب یکصد و نود سانتی هم که پرواز کرده با آن مرتیکه شیربرنج وارفته خوشتیپ خوش هیکل قد بلند جذاب آینده دار فرهیخته سیاستمدار عضوبرجسته نهضت مقاومت که اگر نباشند حضرت آقا، آدولف یوزف آیشمن تا قیام قیامت فاتح جهان خواهد بود و حالا که آقا پرواز کرده اند به لندن دیگر مشکلات مردم و حومه حل می شود. بوگی هم که به درک.یک کافه چی که بیشتر نیست، هان دخترک سوئدی؟ نمی ارزد عمرت را تلف کنی برایش. آزادی ات را از او بپذیر. با آن آقاهه برو.برو. پرواز کن به آزادی.
دود توی چشمم می رود. چشمم را جمع میکنم. سخت نیست. بوگی یک عمر اینطوری سیگار کشید تا بالاخره سرطان گرفت و مرد. سخت نیست که . چند دقیقه بیشتر نیست...
چرا به CUTTER می گوییم کاتر. انگار بس که صریح و رک است نیازی به ترجمه ندارد.
از بالای انگشتهای پا، سه سانت جلوتر و از نوار قبلی هشت میلیمتر به سمت چپ. دقت در کار چاپ بر مبنای میلیمتر است. کل نوار باید( تاکید لازم است) باید یک سانتیمتر باشد.
دو خط عمود بر امتداد پا. کمی خون. کمی هم سوزش. برش عمقی لازم نیست. کاتر را از زیر پوست رد می کنم . نوک کاتر از آن طرف بیرون آمده .
یک پک عمیق به سیگار. دود را بیرون بده. چشم کمی بسته از سوزش دود. درست مثل بوگی...
حالا...
کاتر را به سمت بالای پا حرکت بده. سریع بران . نترس نمی میری. در عصر ایلخانان تنبیه رایجی بود پوست کندن. کمتر می مرد کسی از اینکار...
بالاتر...
اووووف....
چشمها از اشک و دود می سوزد. دندانها بر هم ساییده می شوند. قرچ قرچ. کلمه گه را با ته سیگار تف می کنی. و در آغاز تنها کلمه بود. و کلمه بر کف زمین بود با ته سیگار. و متبرک است کلمه .
از زانو رد می شوی. بالای ران. رکورد زدی. زاویه چهل و پنج درجه به مچ دست بده. یک حرکت سریع.
پوست یله می شود. مثل عضو شریفت پس از انجام اعمال شریف جفتگیری شرافتمندانه که یله می شود . مثل جفتت که یله می شود . مثل خودت که یله می شوی. سر می خورید پایین. همه با هم . عرق می جوشد. پوست گر گرفته و گرم. عرق سرد.خون ، رگه رگه روی سفیدی پوست روان شده ...
تکیه بده به مبل. نفس بکش. یک سیگار بگیران . جایزه . مثل سگ پاولوف. پاول پاولویچ پاولوفسکی پاولوف. سگ . دل سگ . سگ بشاشد بهت. دل...
چشمت را ببند. نفس بکش. نفس بکش. آرام. مست می شوی...
خوی کرده و خندان لب و مست...
خیلی خسته بودم. اولین تاکسی که جلوی پایم توقف کرد، گفتم : دربست. نشانی را دادم و روی صندلی جلو ولو شدم. کلی زلم زینبو روبرویم خودنمایی می کرد. سگ کله جنبانی هم که سرش با فنر به تنه اش وصل بود ، انگار که آشنا باشد دائم سر تکان می داد.
چندتایی کارت تلفن ژاپنی رنگ و رورفته خاطرات قدیم صاحبش را نشان می داد. سبیل جوگندمی پرپشت و کشیده اش را هم هر از گاهی تاب می داد. سمت من برگشت و گفت: چاکرر آقاااا. خئلی مخلصیم...
گفتم: ما بیشتر...
پشت چراغ تقاطع بعدی که طولانی بود، از سر بی حوصلگی ریش زبر جوگندمی چند روزه اش را با سر وصدا خاراند.
رادیوی ماشین، روی ایستگاهی تنظیم شده بود که نمی شد تشخیص داد چه صدایی دارد از بلندگو های پاره و نیم سوز شده خارج می شود. پلیرام را راه انداختم وچشمم را بستم و گوش کردم...
با پشت دست به زانویم زد.فکر کردم رسیدیم. اما، نه هنوز خیلی مانده بود. گوشی ها را در آوردم.
- مشتی، دلمون پوسید... یه چی بگو دیگه...
- چی بگم؟
- چم دوونم...می گن حرف بزنی، رات نفص می شه...
- سهمیه بنزین رو اعلام کردن؟!
- بی خیال موهندس ، گفتم یه چی بگو دلمون وا شه... نه که بدتر یاد شب اول قبر بیوفتیم....
- کی ژاپن بودی؟
- کی ؟ من ؟ ... بی خیال بااااآ... تا مهرآباد هم نرفتم...
- پس اینا چیه؟...
- مال صاحب ماشینه.... فک کردی صاب ماشینم، موهندس؟
- مهندس نیستم... آره ، چرا که نه... به تریپ ات که می آد....
قه قه خندید. بیست و شش دندانش را می شد دید که انگار عزا دار باشند، نصفه نیمه سیاه یودند....
- ای ول موهندس... باحال گفتی... نه ... درویش ک...ن لختیم... از دار دنیا فقط این دل صاب مرده رو داریم...
و محکم کوبید تخت سینه اش...
- باز خوبه که اینو داری....
- ای ول موهندس.... اهل دلی ها.... تریپ ات که به عقش و عاشخی می خوره... تو هم دلت گیره، نه؟...
هنوز خیلی مانده بود به مقصد. سر به سر گذاشتن بهترین کار ممکن بود.
- آره.... یکی رو داشتم....
با علاقه نگاهم کرد و منتظر نگاهم کرد....
- خونواده اش شوهرش دادن به یکی و فرستادنش خارج.... اینجوری ها است دیگه....
آه بلندی کشید. نمی دانستم من او سر کار گذاشته بودم یا او ، من را.... جدی شده بود....
- موهندس.... بد دردیه لامصب...می فهمم چی می گی....
و دوباره آه کشید. بلند و جدی. باز با پشت دست به زانویم زد. روی فرمان خم شد.
- رو دیفال دلم نوشتم، ورود عقش ممنوع.... یکی در زد. دیدم عقشه. گوفتم مگه کوری؟ اینجا چی نوشتم...
گفت، برو بینیم بآاا. سآوت مآوات نآریم... اومد و مهمونم شد.... آره موهندس.... بقول گفتنی اینجوریاست....
...
- پس خیلی وقته که مهمون داری؟
- هاا؟ آرره... بیخ گلوم نیشسته...نه میره ، نه می تونم فراموشش کوونم....
- بهت ندادنش؟...
- نوچ. یکی رو برامون شیرینی خوروندن و لقمه گرفتن....
عکسی روی آینه چسبیده بود.
- بچه ها تن؟...
- آررره...
- خدانیگرشون داره برات...
- هااا؟ قربونت موهندس....
تا نزدیکی مقصد، دیگر چیزی نگفت. فقط رانندگی کرد. سر کوچه توقف کرد . کرایه را روی داشبورد گذاشتم و گفتم خداحافظ... صدایم کرد.
- موهندس؟...
- بله...
- چند رو پیش ، مسافر زدم، وسطای راه دیدم که اونم مسافرمه... هیچی نتونستم بگم.... فک کنم ، اونم منو شناخت...
صدایش بغض داشت.
- کرایه شو که داش می داد... نتونستم دسمو دراز کنم... ترسیدم دسم به دسش بخوره... گذاشت رو داشبورت... رفت...
دنده با صدای قرچ ،جا خورد و ماشین حرکت کرد...
- زت زیاد موهندس... غمت نباد... همینه دیگه روزگار....