تبليغاتX
.

دقیقاً هفصد و هفتادو هفتمین کتاب رو تموم کردم. نیم ساعتی می شه... دویست و شصت و سه روز طول کشید. ولی بالاخره تموم شد. چون تصمیم گرفته بودم که زندگیمو متحول کنم. از همین فردا شروع می شه. همشون کتابای متحول کننده اساسی بودن.مثه: روحتو درآر بنداز تو ماشین رختشویی، چگونه با املت ذن بگیریم، 1-2-3 من پولدارم، جنتر و منتر عشق، ای خشم تو یابویی هستی که افسارت دست منه، ان دماغتو قورت بده، همسرداری 10 دقیقه ای ، خاطرات شبانه من با یک راهب ذن( البته این یکی یجورایی بود! همش تو شب  می گذشت، راهبش هم کلاً مشکوک می زد!)، آیین زندگی از دیل دارما... . خلاصه حسابی توپ شدم. گورو جونم هم کلی تشویقم کرد. دیگه بهم نمی گه هویج جوون، بهم می گه چوسان چس! البته یخورده تو زبون خودمون بی ادبی بنظر می آد ولی گورو جونم می گه این تو زبون تبتی یعنی: دمت گرم اینا تو دیگه کی هستی بابا! باور کن...

صب با صدای زنگ از خواب پاشدم. ولی هنوز تاریک بود. خیلی هم تاریک بود. چشمامو مالیدم دیدم چشمبند هنوز به چشممه! برش داشتم. موبایل بود که داشت زنگ می زد...

-         سللللام جوووووونی!!

-         جااااااااان؟!!!

-         امشب بیا پیشم ، این مرتیکه رفته ماموریت، تنهام!!!

-         ب ب به بخششششین!!!!!! شما؟؟؟

-         شماااا کیه؟ منم دیگه! مگه شلغم جووون نیستی؟

-         نه خانوم !!! شلغم  کیه؟ من هویج جوون بودم ولی الآن ....

-         خفه شوووو! خاک برسر بی همه چیز!!! چرا مزاحم مردم میشی!!؟؟؟

شتلق بود، تلق بود، تق بود، کلیک بود... خلاصه یه صدای بدی داد موقع قطع شدن... پاشدم برم کارامو بکنم. سر کاسه توالت نشسته بودم و داشتم رو حرکت خون اطراف کلیه هام و خروج ...یششش از مجرای های مربوطه تا خروجی نهایی تمرکز می کردم . بیهوا دستم خورد به زمین شور، اونم خورد به آینه و اونم یه تکون اساسی خوردو شیشه آفتر شیو درست خورد تو ملاجم... شدت ضربه گیجم کرده بود.از چشام اشک  می اومد... یهووو... همه چی روشن شد... من به ساتوری رسیدم! خودمو ازتو کاسه توالت جم و جور کردم... وااای چطوری نفهمیده بودم... به همین راحتی... این تلفن سر صب یعنی که زندگی به روی من لبخند زد. این یه رمز بود از طرف کائنات... ممنون گورو جون... اومدم پاشم کله م  خورد به دستشویی! آخ خ خ! ولی ایندفه دیگه ساتوری نداشت....

صبونه رو با آرامش خورم. سه تا بادوم بو نداده با یه لیوان شیر... الآن درست دویست و شصت و سه روزه که این صبونه منه. تا ظهر سرگیجه دارم معمولاً . ولی گورو جون می گه : نشونه پاک شدن و خروج پلیدی هایی که تو تموم سالهای عمرم تو بدنم جم شده... دیگه عادت کردم. تصمیم گرفتم  امروز پیرهن سفیدمو بپوشم... خیلی حس خوبی بهم می ده... کلی جلو آینه به خودم رسیدم.کیفمو برداشتم و زدم بیرون. تو آسانسور یکی از همسایه ها بود. سلام کردم. منو هاج و واج نگاه می کرد. لبخند زدم. حتمی اینقده چهره ام نورانی بود که مبهوت شده بود. پشت کرد بهم. می فهمم، نمی شه تشعشع نور آدمای خاص رو زیاد تحمل کرد... پارگینگ پیاده شدم. رفتم سراغ ماشین. سریدار ساختمون از دور منو دید. یهو خشکش زد. او مای گاد! یکاری باید بکنم. اینجوری که دارم رو مردم تاثیر می ذارم می ترسم نتونن تشعشع منو تحمل کنن. دوید طرفم. نه نباید بذارم دستمو ماچ کنه. ممکنه کبر و غرور برم داره. رسید بهم . دستامو بردم پشتم. سلام کرد. با لبخند جوابشو دادم.

-         جانم؟ کارم داشتی؟

-         آقای موهندس... ببخشینا... خیلی خیلی عذر می خوام... روم به دیوار... شما حالتون خوبه؟....

خندیدم... حالم خوبه؟ کجا دانند حال مارا کشتی شکستگان ساحل ها! ما رستیم از عدم، جستیم به ازل...

-         موهندس جان... قربونت برم... این چه وضعیه؟؟ شما چرا؟

-         هاا؟ چی شده؟ ( طفلک بیچاره الانه از نورانیت من پس بیفته!)

-         روم به دیوار، شرمنده، ببخشیداااا.... شلوارتوون...

فکر کردم خاکی شده. دست کشیدم که پاک کنم، که دیدم رو یه سطح پشمالو دارم دست می کشم! کپ کردم... یواش نگاه کردم... دیدم جز یه تنبان یقه رکابی وطنی چیزی تنم نیست! پریدم پشت ماشینم!!!

-         خاک به سر خر کننن!!!! شلوارم کووو؟؟؟

-         موهندس جان... کلیدو بدین من برم  از خونه تون یه شلوار بیارم!

-         کلید؟؟ کلیدها تو جیب شلوارم مونده!!! چه گلی به سرم کنم!!!؟

-         ..... اووووم... موهندس جان... اگه اشکال نداره ، یه چی بدم تنتون کنین تا شب که کلید ساز بیاد...

 

پشت چراغ قرمز، دستی به پیژامه راه راه آبی کشیدم و چین و چروکهاشو صاف کردم. آهی کشیدم... این حتمی یه نشونه دیگه از جانب کائناته. حکمتشو بعد باید بفهمم. باز خوبه راه راه سفید داره! به پیرهنم می آد. همینه! دیدن نیمه پر لیوان!!!

وارد دفتر که شدم، امیر پیش راستین بود.جفتشون مات منو نگاه کردن. امیر پقی زد زیر خنده. راستین یهو داد کشید:

-         دیوووووونه !!!! این چه وضعیه!!! الآن جلسه داریم!!!

-         خب از پشت میزم پا نمی شم!!

-         یعنی چی ی ی ی؟؟؟ پا نمی شم چیه؟؟؟ مگه نباید ببریشون بازدید؟!

-         هااا؟ مگه بازدیدم داریم؟

-         خفه ات می کنم!!! پاشو یه چی پیدا کن بپوش!!!

 

کلی تو انبار و خوابگاه گشتم. آخر سر یه شلوار کار رنگی و درب و داغون پیدا کردم. تو محوطه بودم که مهمونا اومدن. رفتم جلو و سلام کردم. طفلکی ها یه نگاهی به سرتا پای من کردن ... حسابی روشون تاثیر گذاشته بودم. قرارداد رو امضا شده می دیدم. راستین خودشو رسوند...

      - سلام... بله می بیند که اینجا ما بقدری بچه هامون احساس مسئولیت دارن که می رن سر ماشینها و کار ها رو با دستای خودشون انجام می دن!!!( یه نگاهی هم کرد که فقط خودم معنی شو می دونم! احتمالا این آخرین پستی هستش که تو زمان زنده بودنم می نویسم!)

کارها که انجام شد. نشستم به تایپ کردن گزارشها. یهو دلم هوای گورو جونم رو کرد. ای داد! اصلا یادم رفت راجع به تجربیات معنوی امروز خودم باهاش حرف بزنم... به موبایلش زنگ زدم....

-         الووو؟

-         جوووووووون!!!؟

-         جان؟!!!! گورو جونم؟ خودتی؟

-         آره جیگر!!! این مرتیکه رفت ماموریت؟!! دلم هواتو کرده...

-         گورو جونم ! منم ! هویج.. چسان چس!

-         ها!!!؟ الو ؟ الو ؟ صدا نمی آد... الو؟....

قطع شد.دوباره شماره شو گرفتم.

-         الووو؟ گورو جون؟ صدام می آد...

-         اوووووووم ( این اووووووم با اون اون یکی اوووووووم فرق می کنه این یکی آخر معنویته)

-         آخ ببخشید! موقع مانترا خوندنتون مزاحم شدم....

-         اوووووووم! نه اشکال نداره... تو می تونی در این لحظات با من درتماس باشی... آخه فرق می کنی با دیگرون... جووونم؟ کاری داشتی؟

و هر چی رو که از صبح سرم اومده بود براش تعریف کردم... نفس عمیقی کشید و خیلی آروم گفت:

      - چسان چس... بهت حسودی می کنم.... تو چطور این مدارج تعالی رو طی کردی؟... می دونی کل کائنات  داره بهت لبخند می زنه.... واااای پسر عالیه.... دیشب خود حضرت بودیدارما تو خوابم اومد و این نویدو بهم داد....

از ذوق داشتم پر در می آوردم. زبونم بند اومده بود. چشامو اشک پر کرده بود. او مای گاد! یعنی من؟ من تونستم؟.... وااای گورووو جوووووووووون...

از اونطرف صدای هق هق ملایم گورو می اومد.

-         پسرم... فردا بیا جلسه...باید این درخشش متعالی معنویت رو به بقیه بگیم...

-         چشم گورو جوون...

-         راستی یادت نره... شهریه این دوره رو هم واریز کن، قبضشو فردا بیار...

-         چشم ... گورو جونم... ممنون... نمی دونم چطور ازت تشکر کنم... ممنون....

 

تا شب لبخند می زدم. حتی مشت محکمی که راستین بهم زده بود رو حس نمی کردم. طفلک. دلم به حالش می سوخت. هنوز خیلی مونده که بتونه تعالی منو درک کنه...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 12:46 بعد از ظهر توسط افشین |

 

Planet_Of_The_Apes  

TimRoth

ساخته تیم برتون. بازسازی یک فیلم قدیمی به همین عنوان. ظاهرا یک فیلم گیشه ای  در ژانر علمی – تخیلی. اما تیم برتون است و ذهن خلاق ش. کاری می کند که فیلمی برتونی می شود.  سال 2029 یک شامپانزه برای بررسی مسیرفضایی، درون توفان مغناطیسی فرستاده می شود. رادار گمش می کند . یکی از فضانوردها سرخود دنبالش می رود و درسیاره ای شبیه زمین سقوط می کند. تقریباً شبیه زمین. چون شامپانزه ها و گوریل ها نژاد برترشده اند وآدمها برده! نژاد اصلح داروین با کمی تفاوت ژنتیکی آنها هستند نه آدمها.میمون هایی که هوش و درایت کافی دارند. تمدن و دانش و حتی دین و مفسرهای دینی.انسانها حیوان هستند. بدبو و کثیف، که فقط به درد بردگی می خورند و همین باعث  جنگ دایمی بین میمونها و آدمهاست.میمونها برای نژاد پرستی خوددلایل محکمی  دارند! و با دلایل مذهبی از آن دفاع می کنند!... ولی وجود فضا نورد بر اساس یک پیشگویی قدیمی این معادله را بر هم می زند. گروهی از میمونها و آدمها به منطقه ممنوعه ای می روند که معتقدند خاستگاه اولیه نژاد آنها بوده است و سیموس بزرگ از آنجا ظهور کرد. اما حقیقت چیز دیگری است...

گریم خارق العاده و صحنه آرایی و جلوه های ویژه حساب شده در کنار قصه ای که برتون تعریف می کند، فیلم را دیدنی کرده. بازی ها با وجود گریمهای سنگین بسیار باورکردنی و دلنشین است...

مخصوصاً بازی تیم راث در نقش ژنرال تاد. او که همیشه با چهره ای آرام بازی کرده اینبار حجم عظیمی از خشونت بدوی و شرارت هوشمندانه را به نمایش می گذارد. بقول آیدا بانو که یک بار راجع به راث گفت: انگار چیز ناراحتی پشت چشمهایش هست...  و  برتون آن چیز را بیرون می کشد. در صحنه ای گروتسکی دهان مارک والبرگ ( فضانورد) را بزور باز می کند و در پاسخ هلنا بونهام کارتر صلح طلب می گوید: من هیچ روحی اینجا نمی بینم! روح این موجودات کجاست؟...

یاد فتوای کشیشان می افتم که برای سیاهان برده آمریکایی روح قایل نبودند! و آنها را در ردیف حیوانات به حساب می آوردند و وجدان برده داران را آسوده کرده بودند.در سکانس دیگری، وقتی روحانی بزرگ خبر فرار انسانها را به سمت منطقه ممنوعه می دهد، همچون یک شامپانزه، دیوانه وار خشمگین می شود و از صخره ها بالا و پایین می پرد و برای لاپوشانی، به زیرکی خشم خود را به مرگ پدرش نسبت میدهد که لحظاتی پیش فوت کرده...

چه چیزی برای فخر فروشی هست؟ نژاد ، ملیت، زبان...؟ کدامشان می تواند توجیهی بر خشونت باشد؟... تاریخ را هر طور روایت کنی ، یک روایت بیشتر نیست. بازیگران هر چه می خواهند باشند...

فیلم دیدنی است. هم برای دوستداران تیم و هم برای طرفداران ژانر علمی – تخیلی.

 

Nigth on Earth

Nigth on Earth

ساخته جیم جارموش .  در تیلبغ فیلم آمده: 5 تاکسی ، 5 شهر، یک شب... همین! جارموش قصه گوی خوبی است. در پنج نقطه حهان، آدمها در موقیعت های گذرایی در یک زمان واحد که شابد هرگز تکرار نشود با همدیگر برخورد می کنند و تفاوتهای همدیگر را می بینند و از همدیگر متعجب می شوند. فرض اینکه جهان هر آدم نمی تواند شکل دیگری داشته باشد به راحتی می شکند. درک اینکه یک کور ( در اپیزود پاریس) می تواند هستی را بهتر از آدمهای بینا درک کند، تجربه کمی نیست. یا اینکه یک دختر 18 ساله برای زندگیش برنامه ریزی کرده و می خواهد مکانیک شود، ازدواج کند و بچه های بسیار داشته باشد و با تمام خامی و کودکی ش به جهان خود ایمان دارد( اپیزود لوس آنجلس). حتی موقعیت وسوسه کننده ای همچون راه یافتن به هالیوود نمی تواند تغییری در ایمانش بدهد...

طنزبازی خارق العاده (اپیزود رم) روبرتو بننینی در نقش راننده تاکسی که مسافرش ( یک کشیش) را وادار می کند اعتراف نیوش بشود. کدو تنبل، گوسفند و زن برادرم! شرح ذات زمینی انسان برای کلیسا. طنز اروتیک ایتالیایی ناب از آدمی که به هیچ قانون و عرفی پایبند نیست.

- عجب! شما اسلحه دارید و من خطرناکم؟! باید برگردم و زیرشون کنم!!

( اپیزود هلسینکی)  ماشین نویی که تبدیل به آهن قراضه می شود، اخراج  از محل کار، آبستنی دختر نوجوان و جدا شدن همسر، می تواند هر انسانی را له کند. اما وقتی که می شنوی: عاشق کودکم نورسم که همچون لوبیا کوچک بود نشدم، جون دکترش به زنده ماندنش نداشت. و وقتی اراده کردم تا عاشقش شوم ، او مرد، دیگر نمی توانی غم خودت را بالاترین غم دنیا بدانی...

در کنار قصه گویی خوب جارموش، موسیقی و آواز تکان دهنده تام ویتز را نمی توان نادیده گرفت. شنیدنی است...

 

 

TideLand

TideLand

 ساخته  تری گیلیام.  سینما خیلی از اوقات وامدار ادبیات بوده. اقتباس سینمایی از ادبیات همیشه یکی از مباحث بحث برانگیزاست. گاه حاصل این وامداری تصویری مغشوش از یک شاهکار ادبی و گاه بر عکس تصویر چنان از متن پیش می رود که خود را به عنوان یک اثر هنری  مستقل به بیننده تحمیل می کند. این کار بازنویسی تصویری مستقلی از روایت آلیس در سرزمین عجایب است. تا به حال تصور کرده ای که در دشتی پوشیده از علفهای طلایی رنگ شنا کنی؟ این بازنویسی شاید در ظاهر شباهت چندانی به اصل اثر نداشته باشد ولی اگر با آلیس آشنا باشی و  بخواهی از ناگواری های زندگی به دنیای خیال فرار کنی متوجه می شوی که قصه یکی است.

JodelleFerlandبازی Jodelle Ferland در نقش دخترک فوق العاده است . عاشقش می شوی بی اغراق. خود آلیس است. کودکی پرت شده به دنیای کثیف و پرخشونت بزرگترها. آدمهایی که درگیراعتیاد، عقده ها و حقارتهای خود هستند.  مادری افسرده و بیمار و پدر معتادی که با هر بار تزریق مخدر به تعطیلات می رود . دخترک تنها با عروسکهای ناقص خود زندگی می کند و هم صحبت است... تازه وقتی اینها را هم از دست می دهد باید با جهان آدم بزرگها بیشتر آشنا شود...

تری گیلیام را از فیلم 12 میمون شناختم و به روان پریشی اش ایمان آوردم! این فیلم هم تنها  ذهنی فارغ از جهان مادی می تواند ساخته  باشد. ذهن یک کودک. به همان معصومیت و عدم درک جهان ساخته آدم بزرگها...

در ضمن مراقب باشید. تری گیلیام از همان شروع تیتراژ نفس بیننده را می گیرد!...

پ.ن: دیشب دوباره TideLand رو دیدم... صحنه عشقبازی Jodelle Ferland  با DickHead  . گریه ام گرفت! نمی دونم چرا!؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط افشین |

 

 اولین باره که عامدانه پا توی بازی می ذارم. معمولامی افتم تو بازی. این بارحسب امر لیلای عزیز که اسمم رو تو بورد نوشت ، به بازی پا گذاشتم.اما خب...

...

لیلا جان دلت خوشه هااااا. دل خوش سیری چند؟! متری چند، کیلویی چند؟! مثقالی می فروشن یا حبی؟ شایدم تخته ای مثل حشیش؟! نکنه مثل فلوکستین و پروزاک کپسولیه؟! ولمون کن بابا... دلت خوشه هاااا...

اینا رو رو یخچالی م برات نوشت. حالام رفته سر جاش داره خودشو می خارونه. منو می پاد که ببینه از رو می رم خجالت بکشم اینا رو پاک کنم. اما خب ، از خودش پرروتر شدم تازگی ها. نمی خوام کم بیارم... با اجازت می ذارم بمونه...( حالت جا اومد؟؟؟ خورد تو برجکت؟؟؟...)

دلم به چی ها خوشه؟...

وقتی که تو انزلی خاکه بارون می زنه، باد می آد. بدون چتر می زنم بیرون پیاده راه می افتم، سر پل ها و موج شکن می رم و خیس می شم...

دلم خوشه که هر بار که پولی دستم می آد تصمیم می گیرم ماشین ظرفشویی برا مادرم بخرم هر بار هم یه چی می شه که نمیشه...

دلم خوشه که بوسیدن رو تجربه کردم و نفس کشیدن تو موهاشو، اینکه نصفه شب از خواب می پریدم و می دیدم  کنارمه و دیگه از هیچ کابوس شبونه ای نمی ترسیدم...

دلم خوشه وقتی که حالم خرابه و گم و گور می شم، هستن کسایی که بشه با هاشون تماس گرفت و ظرفیت داشته باشن فحش و دروری بگم بهشون و هیچی بهم نگن و قر نزنن که : چه عجب!!! یادت اومد که ما هم هستیم. چی شد یاد ما افتادی؟...  بعد دعوتم کنن به یه لقمه دل خوش...

همینطور دلم خوشه گاهی می تونم وقتی  یکی باهام تماس می گیره همین کارا رو براش بکنم...

دلم خوشه هنوز می تونم یه کتاب دستم بگیرم ، یا یه فیلم ببینم و یه نقاشی. بعدش دلم تاپ تاپ بزنه و بغض گره بخوره تو گلوم و چشام نمدار بشه و شب موقع خوابیدن بالشو گاز بزنم و آه بکشم...

دلم خوشه که بقول فرهاد جعفری، می شه گاهی چند دقیقه یا حتی چند ثانیه ساعت دمکراسی رو جلو بکشیم...

دلم خوشه تازگی ها خودمو غافلگیر می کنم که دارم لبخند می زنم برا خودم نه برا دیگرون...

دلم خوشه که گاهی می تونم دست کسایی رو محکم فشار بدم که تو اون یکی دستشون خنجر نیست...

دلم خوشه که تو دو سه سال گذشته خودمو نکشتم و تونستم بجنگم...

دلم خوشه هنوز می تونم به گداهای کوری که ساز می زنن پولی بدم...

دلم خوشه هنوز دوست دلخوش پیدا می شه تو این گه زمونه... اینکه هنوز دوست پیدا می شه...

دلم خوشه هنوز می تونم از عطرو طعم میوه ها لذت ببرم و دلخوشی صابخونه رو تو غذایی که مهمونت می کنن بفهمم.

مستی  ( با هر چی ) دلخوشم می کنه...

دلخوشم که تو این کشور با تمام گهی که سرتا پاشو گرفته ولی هنوز زیباست دنیا اومدم...

دلم خوشه که یکی بهم گفت، دوباره عشق می آد سراغم...

دلم خوشه جاهایی رفتم و آدمایی رو دیدم که کمتر کسی دیده... دریا رو دیدم، کوه رو و بیابون...

گاهی که آب خوش از گلوم پایین می ره، دلخوش می شم...

دلم خوشه که همه نمی تونن بهم بگن : به به، چه آدم موفقی!

دلم خوشه کارایی می تونم بکنم که خیلی ها نمی تونن انجام بدن...

به چپ دستیمم دلخوشم...

...

مثل اینکه خیلی دلخوشی دارم! بسه! بیشتر ازین بگم خودم خودمو چش می زنم!!!

  یه سری دلخوشی هم دارم که زیاد خوب نیستن!!! یعنی اصولاً بدن!!! که من و رویخچالی با هم داریم!

 دلخوشم که تو جاده حال بعضی ها رو که دست فرمونشون خوب نیست و می رن تو اعصاب ملت رو، بگیرم!

دلخوشم که می تونم محترمانه حال بعضی  مشتری ها رو که عوضی تشریف دارن و فکر می کنن هالو هستی رو بگیرم!

دلم خوشه می تونم به بعضی ها که می خوان سوارت بشن بگم نه!

دلم خوشه می تونم اگه دلم بخواد و لازم باشه با کله برم تو صورت یکی!

دلم خوشه که می تونم دستی رو که می خواد الکی نوازشم کنه گاز بگیرم! کلا گاز گرفتن دلخوشم می کنه!

دلخوش می شم که جر زنی کنم! مخصوصا با بچه ها!( منفجر می شن از حرص، امتحان کنید!!!)

گاهی دروغ گفتن دلخوشم می کنه!

دلخوشم که وقتی دیر می کنم می تونم بندازم گردن پنچری ماشین!

وقتی هم بلیط اتوبوس نمی دم هم دلخوش می شم!

حال کسایی رو که مراعات صفو نمی کنن رو می گیرم دلخوش می شم!

دلم خوشه به سرهنگ تمامی که جریمه م می کنه بگم دستت درد نکنه ستوان!

تو کامننتدونی بچه ها شلوغ می کنم و شر بپا می شه دلخوشم!

آی مست که می شم تو مهمونی ها و به بهانه مستی حال چس و فیسی ها رو می گیرم  مخصوصاً این جماعتی رو که افه روشنفکری دارن ، دلم خوش می شه!( رویخچالی: الاغ همینه که کسی مهمونت نمی کنه دیگه!!!)

تو شلوغی مترو که همه کیپ هم هستن یه جای یکی رو نیشگون می گیرم و خیلی جدی که انگار من نبودم تو چشاش نگاه می کنم دلخوش می شم!

دلم خوشه سر شب که یکی زنگ می زنه بهم ، صدامو خوابالو کنم و وقتی عذاب وجدان می گیره، بگم : مهم نیست. چند شبه نخوابیدم. طوری نیست . حرفتو بزن. بعدم وسط حرفاش خمیازه بکشم!( البته بعضی هم متقابلا دلخوش می شن که یکی رو زابرا کنن!)

 

این یکی لیستش درازتره انگار!اگه ادامه بدم خودم می مونم با دلخوشی هام!!!

این بود پست من برای دلخوشی.

دلخوش باشید همیشه.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط افشین |

توی تاریکی اتاق روبروی هم نشسته بودیم. نور سرخ سیگارم هر بار که پک می زدم کمی اطراف را روشن می کرد. نور دیگری نبود. فقط درخشش فسفری چشمهایش بود که در آن تاریکی دیده می شد. هر چند چیزی را روشن نمی کرد.

-         همیشه این ساعت قطع برق دارین؟

-         نه همیشه... شانس تو بود...

-         شاید هم شانس تو... توی روشنایی باورم نمی کردی...

-         شاید...

نفس سنگینی کشید و سکوت کرد...

      - بیشتر بگو.

آرام و شمرده گفت: همین. چیز زیادی نیست. اساس بازی خیلی ساده است. می بینی... فقط باید باورش کنی...

با دست پشه ای را که بیخ گوشم ناله می کرد، دور کردم...

-         باشه قبول...

-         قبول قبول.

و خندید.

      -  تا کجا می شه پیش رفت؟

      - تا آخرش... فقط بعدش پای خودته...

..........................................................................................................................................

 

چشم که باز کردم  دیدم هنوز تاریکه. به ساعت نگاه کردم . وقت بیدار شدن نبود. تلفن زیر بالش داشت یکسره زنگ می زد. کمی غر زدم . قطع شد. دوباره زنگ زد.نگاهش کردم. خیلی جدی بود. قطع شد. دوباره زنگ زد...

-         بله؟

-         مردشور برده چرا گوشی رو بر نمی داری؟؟؟

-         هااا؟... آها تویی؟ می دونی ساعت چنده؟

-     گور بابای ساعت... ببین وقت ندارم... یه زحمت بکش فردا پس فردا پست برات یه وکالت نامه می آره. ماشین رو برام بفروش . هرچی هزینه اش شد از پولش کم کن. بده صرافی مرتضی... سوییچ و مدارک هم دست یکی از بچه هاست برات میاره ماشینو...

-         هااااا؟؟

-         عوضی! می گم وقت ندارم ، فهمیدی چی گفتم ...

-         اینو که فهمیدم... باشه... فقط چی شده؟ کجایی؟

-         کردستان عراق

-         هااااااااااا؟ اونجا چیکار می کنی؟؟!

-         بعد بهت می گم. مشکل پیش اومده . فرار کردم اومدم اینجا پیش یه دوست کرد...

-         چی شده آخه؟ چیکار کردی؟

-         هیچی بابا... قتل نکردم... پدر شدم

-         ااا؟ تو که زن نداشتی؟!

-         خری به خدا!!!

-         آهااااا! حالا فهمیدم. مادر خوشبخت کیه؟ نکنه؟ آررره؟؟؟؟؟؟ گند زدی که...

-         اونش به تو مربوط نیست. من باید برم. باهات تماس می گیرم....

-         می خوای زنگ بزنم خونشون؟

-         که چی بگی الاغ؟!!! لازم نکرده... اگر هم تماس گرفتن ، هیچ خبری از من نداری، فهمیدی؟...

 

..........................................................................................................................................

 

با سر درد از خواب پاشدم. هنوز گیج بودم. هم از کم خوابی ، هم از خبر دیشب. دوش که گرفتم و بساط صبحانه را چیدم کمی بهتر شدم. قبل از رفتن یادم آمد که دستی به موهایم بکشم. ژل را که مالیدم روی موهام دیدم کف کرده. مایع دستشویی بود.دوباره سرم را شستم و بیرون زدم.

ماشین را روشن کردم . زن جوان روسری صورتی به سر با یک ماکسیمای سفید مستقیم به سمتم آمد. بوووم! محکم کوبید به ستون سمت چپ ماشین. سرش را گذاشت روی فرمان . نتوانستم در را باز کنم. از سمت راست پیاده شدم. به پنجره زدم. شیشه پایین آمد.

-         حالتون خوبه خانم؟ مشکلی دارین؟

-         نه... وای ببخشین... بدجوری زدم به ماشینتون؟

-         تقریباً سرویس کردین... چی شد حالتون بد شد؟

-         واااای نه... خواستم دور بزنم... یهو شما جلوم اومدین!

نفس عمیقی کشیدم. برگشتم به ماشین نگاه کردم. کلی خرج صافکاری و رنگ داشت.

-         مهم نیست. خودتونو ناراحت نکنین... بیمه که دارین؟

-         نه! ماشین خودم نیست که! برا یکی دیگه است! یکاریش بکنین دیگه!!!

برای این حرفش نبود. برای پشت چشم نازک کردنش بود که داد زدم. عربده می زدم. با لگد کوبیدم به درب ماشین. قر شد. یکسره عربده می کشیدم...

از پاسگاه نیروی انتظامی که بیرون آمدیم، امیر گفت: وایسا ماشینو بیارم... رنگت خیلی پریده....

ظهر بود که رسیدیم به چاپخانه...

 

.........................................................................................................................................

 

کافی شاپ شلوغ بود. خیلی نه. ولی  همه میزها اشغال بودند. روسری صورتی اش را جابجا کرد.دستی به گوشه چشمش کشید که فکر می کرد خطش بهم ریخته. بی حوصله موزگلاسه اش را هم زد. دوباره شکر ریخت و هم زد و چشید. یک قاشق دیگر شکر اضافه کرد.

      - یه چی بگو دیگه...

مرد جوان، سرش را بالا آورد. تکه ای از موز درازی را که شق توی لیوان روبرویش بود، کند و بلعید.

-         چی بگم؟

-         نمی دونم، یه چی بگو دیگه... خیلی خسته ام... نازم کن...

-         نازت کتم؟...

-         وااااا؟ چرا عصبانی هستی؟ من حالم بده... تو قیافه می گیری؟.... می دونی  اینجوری  شبیه بابات می شی....

-         به بابام چه ربطی داره؟!

-         هیچی... نازم کن...

-         باشه... نازناز، نازناز... خوبه؟

-         خیلی بیشعوری...

اشک، چشمهایش را پر کرد. سرازیر نشد. دستمال کاغذی زیر لیوان را ریز ریز کرد. همهمه کافی شاپ یکنواخت بود.

-         ببین... وضع منو بفهم... تو این وضعیت آخه من چیکار کنم...

-         همش باید وضع تو رو بفهمم... از کی بخوام منو درک کنه... می دونم...دیگه دوسم نداری...

-         چه ربطی داره آخه؟!

-         هیچی نگو...

صندلی را هل داد عقب و کیف ش را برداشت. عینک آفتابی اش را روی روسری اش گذاشت. از بین میز ها گذشت و از در بیرون رفت...

مرد جوان، چشمش را بست. هوس کرد سیگاری بکشد. به اطرافش نگاه کرد. دختر میز بغلی داشت نگاهش می کرد. لبخندی زد. مرد جوان هم. دختر لب گوشتالویش را جمع کرد و بوس فرستاد. صندلیش را جابجا کرد و خم شد...

-         نمی ری خونتون؟

-         نمیدونم... شاید... چطور؟

-         اگه خواستی بری خونه منم باهات می آم....

-         زورکی؟

-         آره... دوست دارم زور بگم به خوشتیپهای عصبانی....

-         جدی؟

-         آررره... اینجوری خیلی هات  می شن...

 

مرد جوان، دستش را بلند کرد. گارسون که نزدیکش شد، به میز بغلی هم اشاره کرد...

 

..........................................................................................................................................

دختر همه لباسهایش را پوشیده بود. کیفش را باز کرده بود و لوازم آرایش ش را بیرون می آورد. کرم پودر را خیلی آهسته روی کبودی گونه و زیر چشمش مالید. مرد جوان هنوز برهنه روی کاناپه لمیده بود. سیگارش را پک زد. سر شانه ش را خاراند و دستی به موهای آشفته ش کشید.

-         آژانس زنگ بزنم؟

-         خفه شو...

-         چجوری می ری پس؟

-         گفتم خفه شو... خودم می رم...

-         اینجاها بد ماشین گیر می آد...

-         خفه شو... جیغ می زنم آپاتمان رو می زارم روسرم ... فقط خفه شو...

در محکم بسته شد. صدایش هم در کل راه پله پیچید. تلفن زنگ زد. نگاهش نکرد. سیگارش را توی زیر سیگاری فشار داد . دوباره تلفن زنگ زد. اینبار پیامی را ضبط کرد.

- الوووووووو. خونه ای؟ گوشی  رو بردار... چیکار کردی ماشینو؟ بردی تحویل دادی؟... من شب بهت زنگ می زنم... سریع جمش کن پول لازمم... شب زنگ میزنم... نری جایی گم و گور بشی...

 

..........................................................................................................................................

 

در را که باز کردم جا خوردم. مرد جوان هم . دستهایش می لرزید. سویچی  هم که دستش بود همینطور...

-         س سلام...

-         علیک...

-         آآآ... من ، من ... ماشینو آوردم....

-         جنازشو دیگه؟

چیزی نگفت. عرق کرده بود. یقه پیراهن سفیدش باز بود. جای چنگ و دندان روی پوستش سرخ بود. فکر کردم( عوضی خانمباز).

-         آآآ... خیلی خرج گذاشت رو دستتون؟

-         تقریباً... زدین به ستون... دوتا درها هم داغون شدن... احتمالاً شاسی هم کج شده...

عرق پیشانی اش را پاک کرد. سرش را پایین انداخت.

-         من، من هزینه شو میدم... اگه زحمت نیست فردا در خدمتتون باشم هم برا ماشین شما، هم بریم بنگاه...

دلم می خواست حسابی آزارش بدهم. تو درگاهی ایستاده بودیم. تعارفش هم نکردم که بیاید داخل. سریدار آپارتمان، کنجکاو از روبرو رد شد و زیر لب سلام کرد و سریع رفت داخل آسانسور. نفس صداداری کشیدم. مرد جوان بلاتکلیف پا به پا می کرد. فقط نگاهش می کردم. از آشفتگی ش لذت می بردم. دزدیده نگاهم کرد...

-         خیله خب... صب اول وقت ساعت هشت اینجا باش...

نفسی به آرامش کشید.مردد قدمی عقب رفت. سویچ را دستم داد با مدارک ماشین. دست کرد و از جیب شلوارش سویچ دیگری را بیرون کشید. کارتی را هم از کیفش درآورد و به سمتم دراز کرد.

اگه ممکنه، ماشینه منو یه چند روزی پیش خودتون نگه دارین به کاراتون برسین... تا ماشین خودتون آماده بشه... نگاهش کردم. کارت و سویچ را هم گرفتم. دررا هل دادم.دوباره بازش کردم.

-         آژانس زنگ بزنم؟

-         آآآ... خودم می رم...

-         اینجاها بد ماشین گیر می آد... گفته باشم...

و در را بستم. صدای در ورودی را شنیدم که محکم کوبید. خندیدم. هر چه دستم بود گذاشتم روی پیشخوان آشپزخانه...

 

..........................................................................................................................................

 

 

نزدیک ساعت سه رسیدم چاپخانه. دو نوبت چاپ را بهم زده بودم. با مدیر سالن بحث کردم. با مدیر مالی هم سر چکی که باید واریز می شد تا چک خودمان برگشت نخورد، یکه به دو کردم تا غروب کارها را مرتب کردم. کامپیوتر را خاموش کردم . زدم بیرون.  جلوی مرکز خرید شهرک پارک کردم. خرت و پرت خریدم برای شام. رسیدم به پیاده رو، با ریموت ماشین را باز کردم. به کسی تنه زدم. نگاهش کردم. دختر جوانی بود. هیکل پری داشت. زل زدم بهش. لبخند زد...

-         همیشه اینقده عصبانی هستین؟

-         ببخشید، طوریتون که نشد؟

-         نه، مهم نیست...

همدیگر را برانداز کردیم.

-         دارین می رین خونتون؟

-         آره... چطور؟... می خوای زورکی سوار ماشینم بشی؟

-         آررره... دوست دارم زورکی سوار ماشین مردای عصبانی بشم....

پشت چراغ قرمز که ایستادم، چرخیدم و براندازش کردم.

-         صورتت چی شده؟ کی بوده این نامرد؟

-         وللش... زمین خوردم...

صدای پخش را زیاد کرد.

-         ماشین خودته؟

-         تقریباً. مال یکیه که بهم بدهکار بود. گرو داده بهم. چطور؟

-         هوووم؟ هیچی... نرسیدیم؟

-         چرا... دوتا خیابون دیگه مونده...

 

..........................................................................................................................................

 

نصفه شب بود که غلت زدم و بیدار شدم.دستم را دراز کردم. کسی کنارم بود. صدای نفس آرامش را می شنیدم... تازه شناختمش. خنده ام گرفت. دستم را زیر ملحفه بردم.

-         نشناختی...

حرکت نکردم. تاریک بود. همه پرده ها را کشیده بودم. لرزی روی ستون مهره هایم دوید...

-         تو؟؟؟

-         اوهوم...

-         اینجا... کی اومدی؟؟؟

-         جایی نرفته بودم... بازی رو دوست داشتی؟...

-         آآآ... بازی؟... مگه...

-         نه . هنوز شروع نکردیم... تست ش بود...

خفه خندید. چشمهای فسفری ش را می دیدم که می بندد و باز می کند...

-         پس یعنی؟...

-         آره. دیدم خیلی خسته ای. بهت آوانس دادم... الآن تلفن زنگ می زنه...

تلفن زنگ زد. نگاهش کردم. قطع شد. دوباره زنگ زد. کورمال دستم را به سمتش بردم...

 

-         بله؟

-         مردشور برده چرا گوشی رو بر نمی داری؟؟؟

-         هااا؟... آها تویی؟ می دونی ساعت چنده؟

...

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 2:12 بعد از ظهر توسط افشین |

 

اولش از مرد عنکبوتی شروع شد. همون اسپایدرمن. از سری دوم درگیر هزینه دانشگاه آزاد و مخارج زندگی شده و می خواد زن بستونه و خرج و برج عروسی و ماه عسل و مهریه و مادر بزرگ نازنین خودش... داره لهش می کنه.

علاوه بر عکاسی تو اون روزنامه درپیت، رفت تو پیتزا فروشی هم کار کرد و دلیوری پیتزا شد با اون موتور گازی رکس داغون، بلکم یه ریزه اموراتش بگذره.

بعد هم که شیطون از آسمون افتاد پایین تا گولش بزنه و بگه : ببم جان تو که اینهمه کمالات داری و هی از خودت کش چسب دار ول می دی بیا برو بانک بزن زندگیتو ردیف کن تریپ قرمز چیه و مشکی رنگه عقشه و اینا....منتها چون مرام داش فردین تو خون همه آکتور های این تیپی هست . سربلند از این آزمایش بیرون اومد.

اما چه فایده که زد تو تریپ دیپ و تولید کش چسبدارش بند اومد...

آقا هالک هم این روحیه لطیفش که اصلا وابداً به اون رنگ سبز و هیکل خفنش نمی آد (کلی تو راسپینا هالتر زد و دمبل و رو پشت بازو و سرشونه اش  اینا کار کرد که این شد هیکلش ، اصلاً هم ربطی نداره به اشعه گاما و اون پدر بی پدرش) . به خاطر اینکه نمی تونست موقع تریپ لاو ضربان قلبش کنترل کنه و می ترسید موقع رد و بدل کردن قلوه با داف مربوطه یهو هیکلش پوف کنه بزنه بنده خدا رو بترکونه از خیر عقش ش گذشت رفت آمریکای لاتین پیش هوگو و اینا... هرچی هم که  به این تیم راث ذلیل مرده گفت که این کارا آخر و عاقبت نداره و پشیمون می شی نرو راسپینا و ازاین پودرآشغالی ها نخور، به خرجش نرفت که نرفت اونم سر آخر رفت هلفدونی...

این پسره پرسپولیسی ( هل بوی) یا همون پسر جهنمی که اینهمه صلیب به همه جاش آویزون می کنه و هر یکشنبه می ره کلیسا و عین ابو هریره خاطرخواه گربه هاست سری اول رو خوب اومد و رفت تو مایه های من دوستت دارم و ولی عقشمو بهت تحمیل نمی کنم اینا...

ولی تو سری دوم دیگه گندشو در آورد. بچه دار شدنش که بماند. بقیه رو هم تشویق و تحریض می کنه به زن ستوندن و اصلا قید نجات مردمو زدن و به کانون گرم خانوادگی چسبیدن...

آی از دست این بچه پولداره. بتمن . پیرپسر خفاشی. تا زمانی که با تیم برتون می گشت بچه باحالی بود بعد که قید رفاقت با اونو زد از جرگه آدم حسابی ها اومد بیرون . حقش بود براش حرف درآورن که با رابین بچه مزلف سر وسری داره. اینکه دیگه تریپ هاملت بدون سالاد فصل رو برداشته. اصلا افتاده تو دور اینکه : آی من کیم ، آیا اینگونه می باشد که مردمان گاتهایم سیتی ( که دیگه اصلا شبیه اون قدیما نیست و بیشتر شبیه نیویورک شده. موقعی که تیم برتون شهردارش بود ، شهر یه صفایی داشت و بافت قدیمیش حفظ شده بود) مرا نیاز دارندی یا مرا همان به که سر در گریبان خویش فرو برم تا جهان را دیگر بدی راه نیابد...

اووووووق...

باز خدا رحمت کنه هیث لجر مرحوم رو که یه صفایی داد به این سری آخر. نشون داد که هنوز نسل آدم بدای باحال ور نیوفتاده....

جت و جواتهاشون هم که دیگه هیچی. اون ایکس من ها هم شورش رو درآوردن با این دمکراسی و مردمداریشون ، این مرتیکه زغال اخته بیلی اسمیت هانکوک که نیومده دیگه رسماً الکلی شده...

بابت سوپرمن هم که، خودم کاملاً و اساساً شرمنده هستم که از بچگی دوستش داشتم.

 این مرتیکه آهنی، آیرون من هم دور ورداشته که : مردم اسلحه نسازید، بده ، جیزه ، اخه...

ما هم که اسلحه می سازیم، نباید این آدم بدایی که تصادفاً شبیه خاورمیانه ی ها(قدیما که یا شبیه روسها بودن یا شبیه چینی ها) هستن دستشون بهش برسه. همون ما بسازیم بسه...

بامرامهای برو بکس سین سیتی هم که خودشون فدای عقششون کردن گذاشتن این کلایو اوون سوسول، زن بگیره  بلکه دیگه اسم اونا رو بدنام نکنه....

 از دست قهرمونای این  دوره زمونه. آدم می خواد بشینه زار بزنه. یا با دوتا آسپیرین بچه خودشو بکشه. یا که اصلاً بره فیلم هنری ببینه....

ای روزگار...

یاد شین افتادم. فردین وسترن آمریکایی. همون که شهرو سروسامون می داد و خدمت آدم بدا می رسید. بعد هم عین فردین خدابیامرز مرام داشت، سوار اسبش می شد و می زد به جعده. هر چی هم پسربچه ای که جونش به جون شین بسته بود. داد می زد : شین برگرد، نرو، شین....

اما، مرده و مرامش. قهرمان نمی تونه قاطی آدم معمولی ها زندگی کنه...

برای مرتبه هاوار، می رم عصر یخبندون. با سید و مانفرد و دیه گو... حداقل صفای بچگی ها مون رو دارن....

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 2:20 بعد از ظهر توسط افشین |