صبح جمعه هدیه خوبی گرفتم...Death Magnetic...
مدتها بود این دیوانه ها پیداشان نبود...جیمز و دار و دسته لعنتی ش. دوباره پیداشدند. اما نه صرفا برای حضور صرف در رسانه.... ماری که پوست انداخته و جوان شده. دندانهای تیز و نیشی انباشته از سم...مدام دارم گوش می کنم.میزان تولید آدرنالین و مصرف بنزین م بالا رفته... گوشهام درد گرفته،بس که با صدای بلند گوش کردم...اما مهم نیست. لذت ناب خشونت موسیقیایی را دارم تجربه می کنم...و هجوم خون به قلب... لالایی نیست. ذائقه هر کس هم نمی برد( لطفا اگر با این سبک موسیقی حال نمی کنید، گوش نکنید،فحش خورم ملس نیست!) اگر صدای اره برقی را روی جمجمه دوست نداری و پتک برای گوشهایت ،گوش نکن... با گیتار الکتریک جیمز هیتفیلد و سولوهای کریک هممت و گیتار بیس روبرت تورخیلو و درام لارس اولریش بالا می روی، به اوج می رسی...نشئه گی کامل...
خود جیمز می گوید:
آهنربای مرگ، حداقل خود عنوان، برای من به عنوان نوعی تقدیر و ستایش از کسانی است که در حرفهی ما سقوط کردهاند. مانند لِین اِستَلی و بسیاری از دیگرانی که مردند، اساسا هرجور فداییِ راکانرول. و این چیزیِ که از آنجا آمده، فکر کردن در مورد مرگ.... خیلی از آدمها به سمت آن کشیده میشوند درست مانند میدان مغناطیس (و) افراد دیگر از آن میترسند و از آن فرار میکنند.... و در مورد این فکر که روزی خواهیم مرد بارها صحبت میشود ولی اکثر اوقات از آن یادی نمیکنیم – هیچ کسی نمیخواهد با آن روبرو شود، اون یک فیل بزرگ سفید در داخل خانه است! ولی همهی ما باید نقطهای از زندگیمان با آن معامله کنیم...
ترانه آهنگ Broken, Beat & Scarredرا دوست دارم...
You rise, you fall, you're down then you rise again
What don't kill you make you more strong
You rise, you fall, you're down then you rise again
What don't kill you make you more strong
....
Breaking your teeth on the hard life coming
Show your scars
Cutting your feet on the hard earth running
Show your scars
Breaking your life, broken beat and scarred
But we die hard
پ.ن۱: مغناطیس مرگ در ویکیپدیا
پ.ن۲: بچه جان، دستت درد نکنه... ممنون از لطفت، که با آن حال خرابت، اینو برام آوردی... اونم آدیو نه ام پی تری ...
پ.ن۳: هیچ ربطی نداره! ولی همش تو ذهنم داره داستان فیل مولانا می آد...می دونم. گیر ندین لطفا! هیچ ربطی نداره!
باز باران با ترانه...

اینو که دیگه از بچگی هات یادت مونده؟...اولین باروون عمرتو یادته؟... طعم اولین قطره؟...
داره می باره... هنوزم قشنگه... چه کفش و لباس داشته باشی یا نه... از پشت پنجره نگاش کنی یا خیس خیس زیر ناودونی بمونی...
شهرو بهم بریزه، تو ترافیک گیر کنی، تصادف بشه، کوچه ها پرآب بشه، سقف چیکه کنه...
ولی... هنوز قشنگه...
اگه از این میز هم بپرسی، می گه داره حال می کنه...
![]()
فقط یادم هست که پایم را از جدول جوب ایستگاه اتوبوس رد کردم و گذاشتم روی آسفالت تیره رنگ و داغی که نرم هم شده بود...

............................................
جیغ بلندی کشید و چادرش را روی بچه کشید و انگار که بخواهد بچه را دوباره برگرداند به زهدان ش به خودش فشار داد و صورت بچه را به شکمش چسباند و خودش هم آن طرف را نگاه کرد. کنج گلگیر را چپاندم بین بچه و مادر. 69 کیلومتر در ساعت و 4500 دور دردقیقه. ولی جدا نشدند. کمرش به عقب خم شد. پاهایش از زمین کنده شدند. ناخن هایش حتما در تن بچه فرو رفته، هر دو به پشت چرخیدند و روی هوا پشتک زدند. گردنش موقع سقوط به لبه جدول گرفت و ( نشنیدم ولی ،) با صدای تردی شکست. تایر از روی شکم بچه و پاهای زن رد شد. تایر عقب را هم سعی کردم از همان مسیر هدایت کنم...
عینک روی صورتش سنگینی می کرد. کلاه بافتنی آبی سیر دستبافی که حتما زنش برایش بافته بود را کج روی سرش چپانده بود. فکر کنم وقتی که شتاب گرفتم و با نوک سپر به کمرش زدم، نفهمید چه شده. پاهایش رفت زیر ماشین و بالاتنه ش خم شد روی کاپوت. کمی طول کشید که بفهمم چیزی که روی برف پاکن سمت چپ که روشن کردم تا شتک خون و آب دهن ش را پاک کنم ، روی شیشه می سایید، چه بود. وقتی که در حرکت رفت تیغه، قوس برداشت و پرت شد، دیدمش. دندان مصنوعی شکسته و زردش بود...
8 تا بودند. صورت اولی به آیینه بغل خورد. مثل مهره های دومینو همشان بهم خوردند و افتادند. کیف صورتی یکی به آیینه گیر کرده بود و تا چند کیلومتر همراهم آمد...
تخته گاز می رفتم. از لای شیشه که کمی پایین کشیده بودم، باد نرمی سوت می زد و به صورتم می خورد. جاده را بسته بودند. ماشین سفیدشان را همان وسط کج نگه داشته بودند. یکی شان کنار در ایستاده بود و تابلوی گرد قرمزی را که رویش نوشته بود ( ایست) تکان می داد. صورتم را مثل رایان اونیل توی فیلم راننده بی احساس کردم و زل زدم به چشمهای متعجب پلیس که به من خیره شده بود. تا جلوی فرمان خم شدم و کمربند ایمنی دوباره به سمت عقب کشیدم. فکر کنم نصف شده بود. راننده را نمی توانستم از لای در له شده تشخیص بدهم. کلاچ را فشار دادم و دنده را به سمت راست بردم وپایین کشیدم.پدال گاز را فشار دادم و کلاچ را خیلی سریع رها کردم. تایرهای عقب درجا چرخیدند و دود کردند. به سمت عقب کنده شدم. از لای دود بیرون رفتم و دور شدم...
.................................................
فقط یادم هست که پایم را از جدول جوب ایستگاه اتوبوس رد کردم و گذاشتم روی آسفالت تیره رنگ و داغی که نرم هم شده بود... بعد انگار رعد و برق زده باشد... مایع گرم و چربی از بینی ام می ریخت روی لبها و چانه و از گردنم پایین می رفت... خواستم دستم را بالا بیاورم... اما هیچ چیز حرکت نکرد... فقط بوی تند لاستیک را حس می کردم... مژه ام به چیزی ساییده می شد... گل تایر خوش نقشی بود... خواستم با انگشت لمسش کنم... نشد...درست روی بازوم بود.... صدای جیغ می شنیدم و دادزدن...
پ.ن: ماشین موردنظر چه ووی کاماروی مشکی مدل ۷۷ است.