تبليغاتX
.
Limit

 

آلن: یعنی چی؟

من: یعنی که روزی ۱۰ تا ۲۰ دقیقه، آروم یه گوشه بشین، رو به دیوار، پاهاتو مثل لوتوس جمع کن، با ستون فقرات کشیده و سر با زاویه، آروم با ماهیچه های دیافراگم نفس بکش و تمرکز کن...

آلن: باقلوا! اون پاتو از رو پدال گاز بردار! جاده محدودیت سرعت داره!...

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:40 قبل از ظهر توسط افشین |

cassandra

کاساندرا، دختر پریام، شاه تروا، کاهنه معبد آپولون را موهبتی عطا شده بود که هیچ انسان فانی پیش از این در اختیار نداشت...  دیدن آینده...  

فکر میکنی خیلی باحاله؟... نه عزیزم. دهن اش رسما فاک شده بود! برای اینکه این موهبت ، یک پیش شرط داشت. اونم اینکه، هیچکی حرفت یادش نمیمونه! چرا؟ برا اینکه آقا آپولون که موهبت را عطا فرمودند به کاساندرا، به ازای این لطف الهی گفت: حالا لنگاتو بده بالا! اوو مای گاد!؟ اوو شت!؟ اونم  چون  دختر پاک و نجیبی بود قبول نکرد و در نتیجه چوبشو اونجوری خورد... آخرش هم کنیز آگاممنون شد که در نبود هلن خانم ، شبها خیلی بد می خوابید... این ایزدان میتولوژی یونان هم خیلی باحال بودن، از صب می نشستن تا شب ، عوض صدور آیاتی که به درد آخرت ( یا دنیای) مردم بخوره ، نقشه می چیدن که هاوار هاوار ملت بیفتن به جون هم و نفله شن و  اونام از اون بالای قله المپ بشینن، هاار هاار به ریش و پیش ملت بخندن...

گاهی هر تابلویی و مجسمه وفیلمی  رو که میبینم ، نمایش و شعری رو که می خونم ، انگار این هفت دخترون کور و کچل زئوس، چشمای درشت کاساندرا رو توش جا گذاشتن... دیدی که گاهی چطوری آینده شوم رو برات زمزمه می کنن و یا می ترسوننت که مبادا آینده شوم و نفرین شده بشه؟... کاش می شد یکبار، یادم بمونه که چی داره پیش می آد... شاید اونوقت کاساندرا بتونه چشمای خسته اشو هم بذاره ...

 

هنوز پسرک زاغی نام داره تو آسمون پراگ چرخ می زنه تا به خونه اش برسه...این قصه لامصب هم که به سر نمی رسه...

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 7:55 قبل از ظهر توسط افشین |

 1

کرونوس٬ اولین ایزد ایزدان میتولوژی یونان٬ ایزد زمان٬ فرزند اورانوس ایزد آسمان و گایا ایزدبانوی زمین٬ پدر ایزدان بسیار٬زئوس ایزد ایزدان٬ پوزییدون ایزددریاها  ٬  هادس ایزد جهان مرگ ...

دهشت یک پیشگویی: فرزندانت جانشین تو خواهند شد...

پس به هنگام زایمانهای رئآ همسرش٬ فرزندانش را می بلعد. یک به یک...

گایا٬ مادر به تنگ آمده ازپلیدی او٬ سنگی قنداق پیچیده را ( جایگزین زئوس نوزاد) بخوردش می دهد...

ادامه اسطوره را همه می دانیم...

 

تصویر بالا ازآخرین نقاشی های فرانسیسکو گویا٬ نقاش اسپانیایی بر روی دیوارهای خانه اش٬ خانه مرد ناشنوا...

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط افشین |