شب بخیر
دوست نادیده من گرگ
( بخدا اسمشو نمی دونم! ایراد نگیرین چرا اینجوری صداش می کنم این گل پسر را.شاید با هرمان هسه فامیل باشه)
برایم
نوشتی و ممنون که با تمام درگیری و مشغله ات برایم نوشتی. بهشان خیلی فکر
کردم. کنار فکرهای دیگر که سرم آوار میشود .از زندگی خودم و...
ذهن
همه مان پراکنده است و پرکنده! این یکی را همه مان مشترک داریم.درسته، ما
همه گره های ذهنی حل نشده ای داریم که فی الواقع دهانمان را ( بلانسبت همه، خودم را می گویم)
.... .باز هم نمی شود و با تمام این احوال از تن دادن به جبر و تحمیل ابا
داریم و جفتک می اندازیم و رام نمی شویم و به آخور نمی رویم...
دربست
حرفت را درباره گره اول قبول دارم. حرف درستی است. تا بحال اینطور به
وسوسه نگاه نکرده بودم. نشان آدم بودن ماست. از همان سیب و گندمی که به
خوردمان دادند برپایه وسوسه بود تا ...
اما جایی دوباره سوالهای من شروع می شود. نه از تو ، از خودم...از شکی که درگیرش هستم...
از
شخصیت. چه چیزی است این شخصیت؟ همان بزرگ شدن سر سفره پدر و مادر است
وخوردن نان حلال؟همانی است در دوره بلوغ رشدش می دهیم و باور می کنیم و
شیفته اش می شویم؟در جوانی برایش می جنگیم؟در میان سالی با افتخار به آن
می نگریم؟...
بعد چه؟ این قوانین پیچیده با ضمانت اجرایی مطلق که شخصیت مان با آن رودررو می شود کو؟ جدی می گویم .من هم به کارما می اندیشم که
هر نفس و هر قدم بازگشتی دارد. اما چرا یکطرفه؟ چرا فقط برای کسانی که به
آن باور دارند؟ نه برای کسانی که به آن بی اعتقادند. منهم به زیارت همان
موجودات نائل شدم. خیلی هاشان هم هیچ دردی ندارند. سبک و شیرین زندگی می
کنند. لابد جایی حسنه ای انجام داده اند که حالا بهره اش زا می
برند.دخترکانی را هم دیده ام که بصورت قراردادی دو سه سال کار می کنند
صاحب خانه و ماشین می شوند و بعد از عمل ترمیمی به خانه بخت هم میروند! دل خلقی را شاد کردن هنر است. تو که نمی تونی.
آدمهایی که با تلطیف رشوه به هدیه و شیرینی و پول خورد سفارش کاری می
گیرند. زندگی هم، راحت می گذرانند. درگیری و کلنجارکارشان هم اندازه کار
من است.اشتغال زایی و نون به چند تا کارگر رسوندن ثواب داره
می
دانی؟ درد من عوضی چیست؟ همان سرکشی و کنجکاوی موسی است که با خضر دارد و
آن مراحل سلوک را برنمیتابد... و چون خضر تاکیید دارد بر صحت عمل اش موسی
نباید کلامی بپرسد. و اما موسی نمی تواند...
قضیه
را پیچیده نمی کنم . نه من موسی خلیل هستم نه خضری در برابرم
ایستاده...زندگی حقیر خودم را می گویم.بارها گفته شده که انسان بقدر طاقت
اش آزموده می شود. حد آنرا چه چیزی تعیین می کند؟ ویا که؟
بار
گناهانمان در چه حدی است که باید تقاص بدهیم؟ واصلا چرا؟ بری از اشتباه
نیستم. خودم بهتر از هرکس دیگر کثافت وجود خودم را میشناسم.اشتباهات، ضعف
و خطا ها و گ. خوری هایم را بهتر از هر روانشناس...(آرام م م م م
)می توانم متر کنم و درصد بزنم. ولی چه گناهی؟ چه خطای بی بخشش و توبه
ای؟حد ومرز گناه چیست؟ میخواره گشاده دست و پاکباز توبه ندارد و ......( آرام م م م م م) عذر خطایش پذیرفته است؟
میدانی
گاهی فکر می کنم کهن الگو های اخلاقی و اعتقادی بقدری در جانم رسوخ کرده
که این من هستم که تقاص خودم را می دهم نه جهان هستی.که اگر خطایی کردم
آنقدر انرژی می فرستم تاخودم را تنبیه کنم.و تمام این قصه برای رام کردن
من و به راه نگه داشتنم سروده شده. مثل کودکی ام که یادم داده بودند رنگ
قرمز را با مناسک دینی مغایر است و در حرم امام هشتم از شرم سرخ شده بودم
برای کفش قرمز خواهر دوساله ام!و تمام لذت اولین زیارت کوفتم شد و شرمنده
که چرا من باید اینطور آبرویم پیش آقا برود ؟ الآن کودک نیستم ولی حماقتم
تغیییری نکرده.
این اواخر با گل باغ بهشتم
، بیرون رفتیم. سر چراغ قرمزی، مفلوکی آمد شیشه ماشین را پاک کندو من هم
شاکی با زدن برف پاکن مانع اش شدم و دادی زدم... تمام راه قر زدم و از
کوتاه ترین مسیر برگشتم و هزینه تف مالی شیشه را دادم و کلی عذر خواهی.
چراکه پیشاپیش جیره خواب آشفته آن شب و بهم ریختگی چند روز را آماده تحویل داشتم!
چرا؟
من حق داشتم شیشه تف مالی نشود. چرا باید عذر می خواستم از مفلوکی که در
خیابان از من عوارضی می گیرد؟ و خیلی کارها و گ. خورهای دیگر که بدون هیچ محتسبی خودم
،خودم را تمشیت کردم و پوست کندم...
حالا
هم دوست دارم . به تمام وسوسه های دنیا جواب مثبت بدهم و از مرز رد شوم.
عرضه اش را دارم؟ اگر انجام نمی دهم از دلهره مجازات دنیوی و اخروی اش است
یا بی عرضگی و چلمنی خودم؟دوست دارم.اعتراف می کنم دوست دارم. اینهم وسوسه
است؟این تمایل شدید من برای رد کردن هر حد و مرز قواعد...
ناله نمی زنم.فقط شکل علامت سوال شده ام ...
زندگی را دوست دارم با تمام تلخی ها و زجرهایش.انسان هایی که در اطرافم هستند.صحبت می کنیم .یاد میگیریم...
اینها
خوبند ولی یک جایی در تقابل با چیزی که جامعه می نامندش. کم می آورم. از
رو نمی روم. ولی خودم میدانم که کم میآورم.هر چقدر هم که به فردین اقتدا
کنم و کنار سفره ننه اش پیاز مشت کنم و همآواز شوم: گنج قارون نمی خوام/
مال فراوون نمی خوام....روح ات شاد دآش فردین.ولی ما داریم کم میآریم ،دآش.
...
الآن که نگاه کردم .می بینم چه پراکنده و مشوش هذیان گفته ام با این ذهن پکیده و پراکنده... یکی گفت: اگه راست بگی.( چیزایی که می نویسم). نمی دانم .راست گفتم؟( درست نه، راست؟) .فقط می دانم می نویسم تا نفس بکشم. همین.اسمش مازوخیسم است؟ شیزوفرنی. جنون ادواری.سرخوردگی. افسردگی بعد از...؟
فقظ می نویسم. خودشیفتگی؟ معرکه گیری؟ زوال عقل؟ اگر راست بگی.راست می گم؟ نمی دانم.شاید پاک کردم همه اینها را. شاید هم نه...
صبح بخیر